فن فیک زندگی جدید من با دازای و چویا ( پارت ۳ )
وقتی داشتم از دوتا پله ی آخر پایین میرفتم پام لیز خورد و با صورت افتادم
زمین و دماغم خون افتاد ، نشتم و خون اومده از دماغم را با دستم پاک
کردم لباس عزیزم خونی شده بود میخواستم بلند بشم که دازای در خونش را
محکم باز کرد و گفت : ( کجا رفتی ؟ دختره ی پرو کجا رفتی ؟ ) سرم را به
سمتش کج کردم و گفتم : ( همین جا هستم ) از خونش خارج شد و جلوی
من در بالای پله ها ایستاد و وقتی بهم نگاه کرد با تعجب بهم گفت : ( چه بلا
یی سرت اومده ؟! ) جوابش را ندادم و خب البته میدونستم اون اومده دنبال
چی پس بهش گفتم : (چی میخوای ؟) دستش را گزاشت روی سرش و خیلی
اروم گفت : ( اون چیز هایی که از خونم برداشتی را پس بده ) سرم پایین ا
نداختم گفتم : ( ولی اونا میتونن مال من باشن تو پدرم هستی ) دستش را
آروم روی مو هاش کشید و گفت : ( من پدرت نیستم ) اون واقعا عصبانی
بود . من از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به گریه کردن و گفتم :( چرا
؟ چرا دوستم نداری ؟! چرا از بالای پله انداختیم پایین ؟! ) دازای با تعجب
بهم نگاه کرد و گفت : ( چی ؟! ) همه مردم داشتن به ما نگاه میکردن ؛ دازای
نمی دونست باید چیکار کنه از پله ها سریع پایین اومد و سعی کرد من را آرام
کنه منم منم بغلش کردم . دازای من را بغل کرد و برد داخل خونش و من را
جلوی در خونه گذاشت پایین ، میخواست حرف بزنه که مو هاش را کشیدم و
بهش گفتم : ( بابا اگه یک بار دیگه من را از خونه بیرون بندازی خودم را می
کشم و میندازم گردن تو ) و کمی از مو هاش را کندم ، البته این ناخواسته
بود . سعی کردم اون مقداری را که کنده بودم بزارم سر جاش ولی خب نمی شد
( پارت ۱ : https://wisgoon.com/pin/45420341/ )
( پارت ۲ : https://wisgoon.com/pin/45749292/ )
( پارت ۴ : https://wisgoon.com/pin/46090772/ )
( پارت ۵ : https://wisgoon.com/pin/46273701/ )
( پارت ۶ : https://wisgoon.com/pin/46298320/ )
( پارت ۷ : https://wisgoon.com/pin/46303916/ )
( پارت ۸ : https://wisgoon.com/pin/46326025/ )
( پارت ۹ : https://wisgoon.com/pin/46414293/ )
زمین و دماغم خون افتاد ، نشتم و خون اومده از دماغم را با دستم پاک
کردم لباس عزیزم خونی شده بود میخواستم بلند بشم که دازای در خونش را
محکم باز کرد و گفت : ( کجا رفتی ؟ دختره ی پرو کجا رفتی ؟ ) سرم را به
سمتش کج کردم و گفتم : ( همین جا هستم ) از خونش خارج شد و جلوی
من در بالای پله ها ایستاد و وقتی بهم نگاه کرد با تعجب بهم گفت : ( چه بلا
یی سرت اومده ؟! ) جوابش را ندادم و خب البته میدونستم اون اومده دنبال
چی پس بهش گفتم : (چی میخوای ؟) دستش را گزاشت روی سرش و خیلی
اروم گفت : ( اون چیز هایی که از خونم برداشتی را پس بده ) سرم پایین ا
نداختم گفتم : ( ولی اونا میتونن مال من باشن تو پدرم هستی ) دستش را
آروم روی مو هاش کشید و گفت : ( من پدرت نیستم ) اون واقعا عصبانی
بود . من از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به گریه کردن و گفتم :( چرا
؟ چرا دوستم نداری ؟! چرا از بالای پله انداختیم پایین ؟! ) دازای با تعجب
بهم نگاه کرد و گفت : ( چی ؟! ) همه مردم داشتن به ما نگاه میکردن ؛ دازای
نمی دونست باید چیکار کنه از پله ها سریع پایین اومد و سعی کرد من را آرام
کنه منم منم بغلش کردم . دازای من را بغل کرد و برد داخل خونش و من را
جلوی در خونه گذاشت پایین ، میخواست حرف بزنه که مو هاش را کشیدم و
بهش گفتم : ( بابا اگه یک بار دیگه من را از خونه بیرون بندازی خودم را می
کشم و میندازم گردن تو ) و کمی از مو هاش را کندم ، البته این ناخواسته
بود . سعی کردم اون مقداری را که کنده بودم بزارم سر جاش ولی خب نمی شد
( پارت ۱ : https://wisgoon.com/pin/45420341/ )
( پارت ۲ : https://wisgoon.com/pin/45749292/ )
( پارت ۴ : https://wisgoon.com/pin/46090772/ )
( پارت ۵ : https://wisgoon.com/pin/46273701/ )
( پارت ۶ : https://wisgoon.com/pin/46298320/ )
( پارت ۷ : https://wisgoon.com/pin/46303916/ )
( پارت ۸ : https://wisgoon.com/pin/46326025/ )
( پارت ۹ : https://wisgoon.com/pin/46414293/ )
- ۱۰۹.۴k
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط