{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان چهارم

رمان چهارم
پارت اول
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
ویو چویا
دوباره نه دوباره نه
با وحشت از خواب بیدار شد
به اطراف نگاهی انداخت
هیچی نبود به ساعت نگاه کرد
دیرش شده بود
اون خدمت کار تازه استخدام شده بود
نباید دیر میکرد
به سرعت لباس پوشید و رفت
* مثلا رسید ( اعصاب ندارمااااااااا)
وقتی رسیدم دویدم پیش بقیه گفتم چی شد
گفتن هیچی ارباب قراره چند لحظهی دیگه بیاد باید تعظیم کنیم
گفتم : اوق ، چرا باید همچین کاری کنیم
گفت : چون اون قراره پادشاه بشه
چویا گفت : وایییی پس خیلی ترسناکه
گفت : اره نگاه کن اومد
همه ی خدمت کارا تعظیم کردن
نام فرزند اول پادشاه اوسامو دازای بود
و اوسامو دقیقا بالای سر چویا وایستاد
دازای: دیر کردی ؟
چویا چیزی نگفت
دازای داد زد : کری جواب منو بده
ویو دازای
داشتم میومدم دیدم یه خدمت کار مو هویجی دوان دوان رفت داخل
وقتی رفتم داخل بالای سرش وایستادم و گفتم : دیر کردی ؟
چیزی نگفت ، میخواستم صدا شو بشنوم
برای همین داد زدم : کری جواب منو بده
گفت : ببخشید ارباب
قند تو دلم اب شد چه صدا... چی دازای به خودت بیا
گفتم : اسمت چیه
گفت: چویا
دازای : پس چویا رو ببرید زیر زمین باید تنبیه بشه که دیگه دیر نیاد
چویا : ا..ر..با.ب لطفا لطفا دیگه این کارو نمی کنم
و من چهرشو دیدم چشمای اقیانوسی که ادم رو غرق میکرد
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
این اخری
حالا نظر بدید !
دیدگاه ها (۱)

رمان سوم پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚یک روز سرد دیگه...

رمان دومپارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚چشم های اقیانوسی...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط