پارت جدید
اهم
سیلام🤓
ببینید من چقدر خوبم 🤓
چه زود پارت دادم🤓
از بقیه سناریو ها هم زود پارت میدم ولی صبر داشته باشید🤓💔
هرکی هم بگه پارت کوتاه بود نشانه قد کوتاه خودش است🗿💔
بریم...
شروع
.
.
.
ویو نویسنده :
میساکی : امروزم میری بیرون ؟
دازای : اوهوم...
میساکی : ساعت چند بر میگردی؟
دازای : نمیدونم
میساکی : امروزم درس باهام کار میکنی ؟
دازای : شاید
میساکی : چرا اینقدر جواب های کوتاه میدی ؟
دازای : نمیدونم
میساکی : نمیش-
دازای حرفش را قطع کرد و گفت : چرا اینقدر سوال میپرسی ؟
میساکی : نمیدونم🤓
دازای :....
دازای غذا رو روی میز گذاشت و باهم مشغول خوردن شدن
میساکی درحالی که با بی میلی غذا میخورد با نگاهی شاکی و کلافه به دازای نگاه میکرد
ولی دازای خیلی بیخیال و خونسرد مشغول خوردن بود و اصلا به میساکی نگاه نمیکرد
میساکی عمدا غذایش را محکم تر جوید تا صدایی ایجاد کند و توجه دازای رو جلب کند ولی
طبیعتا فایده نداشت👁👄👁
میساکی : تف توش...
دازای بدون اینکه به او نگاه کند ناخودآگاه تک خنده ای کرد
میساکی : هی !
دازای دوباره ساکت شو و به خوردن ادامه داد
میساکی : 😑
دازای : چیه ؟
میساکی : کوچه علی چپ نزن خودتو 😑
دازای خندید و گفت : بخور دیگه
میساکی : نوموخوام
دازای : پس نخور
میساکی : تو خیلی...
دازای : چیم ؟
میساکی : آشغال
دازای : نظر لطفته
میساکی : پس دستم رو ببوس 😌🎀✨
دازای : پررو
میساکی: حیحی😁
دازای دوباره نگاهش رو از میساکی گرفت و از جاش بلند شد
میساکی از روی صندلی چرخید و نگاهش به دنبال برادرش که داشت به طبقه ی بالا میرفت رفت
میساکی سرش رو پایین انداخت و پاهاش را به عقب و جلو حرکت داد و به آنها نگاه کرد
چند دقیقه در همین حالت بود
که صدای قدم های دازای رو از بالای پله ها شنید
دوباره سرش رو بلند کرد
دازای یک کیف در دستش داشت
و داشت پایین میومد
میساکی بلند شد و به سمت پله ها رفت و وقتی دازای پایین آمد پرسید : داری میری ؟
دازای : آره
دازای به سمت در رفت ولی قبل از اینکه در را باز کند میساکی گفت
میساکی لبخند زد و گفت : باشه ، مراقب خودت باش و زود بیا خونه😊
دازای در را کمی باز کرد، لبخند کوچکی زد و زیر لب گفت : باشه
و بعد بیرون رفت و در با صدای قریچ قریچی بسته شد
.
.
.
پایان این پارت •
امیدوارم خوشتون بیاد ♡
تا بعد جانه☆
سیلام🤓
ببینید من چقدر خوبم 🤓
چه زود پارت دادم🤓
از بقیه سناریو ها هم زود پارت میدم ولی صبر داشته باشید🤓💔
هرکی هم بگه پارت کوتاه بود نشانه قد کوتاه خودش است🗿💔
بریم...
شروع
.
.
.
ویو نویسنده :
میساکی : امروزم میری بیرون ؟
دازای : اوهوم...
میساکی : ساعت چند بر میگردی؟
دازای : نمیدونم
میساکی : امروزم درس باهام کار میکنی ؟
دازای : شاید
میساکی : چرا اینقدر جواب های کوتاه میدی ؟
دازای : نمیدونم
میساکی : نمیش-
دازای حرفش را قطع کرد و گفت : چرا اینقدر سوال میپرسی ؟
میساکی : نمیدونم🤓
دازای :....
دازای غذا رو روی میز گذاشت و باهم مشغول خوردن شدن
میساکی درحالی که با بی میلی غذا میخورد با نگاهی شاکی و کلافه به دازای نگاه میکرد
ولی دازای خیلی بیخیال و خونسرد مشغول خوردن بود و اصلا به میساکی نگاه نمیکرد
میساکی عمدا غذایش را محکم تر جوید تا صدایی ایجاد کند و توجه دازای رو جلب کند ولی
طبیعتا فایده نداشت👁👄👁
میساکی : تف توش...
دازای بدون اینکه به او نگاه کند ناخودآگاه تک خنده ای کرد
میساکی : هی !
دازای دوباره ساکت شو و به خوردن ادامه داد
میساکی : 😑
دازای : چیه ؟
میساکی : کوچه علی چپ نزن خودتو 😑
دازای خندید و گفت : بخور دیگه
میساکی : نوموخوام
دازای : پس نخور
میساکی : تو خیلی...
دازای : چیم ؟
میساکی : آشغال
دازای : نظر لطفته
میساکی : پس دستم رو ببوس 😌🎀✨
دازای : پررو
میساکی: حیحی😁
دازای دوباره نگاهش رو از میساکی گرفت و از جاش بلند شد
میساکی از روی صندلی چرخید و نگاهش به دنبال برادرش که داشت به طبقه ی بالا میرفت رفت
میساکی سرش رو پایین انداخت و پاهاش را به عقب و جلو حرکت داد و به آنها نگاه کرد
چند دقیقه در همین حالت بود
که صدای قدم های دازای رو از بالای پله ها شنید
دوباره سرش رو بلند کرد
دازای یک کیف در دستش داشت
و داشت پایین میومد
میساکی بلند شد و به سمت پله ها رفت و وقتی دازای پایین آمد پرسید : داری میری ؟
دازای : آره
دازای به سمت در رفت ولی قبل از اینکه در را باز کند میساکی گفت
میساکی لبخند زد و گفت : باشه ، مراقب خودت باش و زود بیا خونه😊
دازای در را کمی باز کرد، لبخند کوچکی زد و زیر لب گفت : باشه
و بعد بیرون رفت و در با صدای قریچ قریچی بسته شد
.
.
.
پایان این پارت •
امیدوارم خوشتون بیاد ♡
تا بعد جانه☆
- ۸.۸k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط