{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتیم تو پاساژ دور می زدیم دیدیم مادر دختره چنان با مشت

داشتیم تو پاساژ دور می زدیم دیدیم مادر دختره چنان با مشت زد تو کمرش دختره با پشتک و وارو از پله ها افتاد و با دماغ کف آسفالت کشیده شد بلند شد به مادره گفت چرا می زنی؟ مادره گفت صد بار بهت گفتم قوز نکن...!!!
خخ
دیدگاه ها (۲)

برام اس ام اس اومده از اتاق دویدم سمت گوشیم! بابام تا منو دی...

ﺍﺯ ﻣﺨﺎﺑﺮﺍﺕ ﻭﺍﺳﻢ ﭘﯿﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﮐﻪ: ﺣﺎﻻ ﻣﺎ یه ﻏﻠﻄﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ...

ﺑﺎﯾﺪ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﮐﺴﯽ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻧﺸﺪﻩﺍﻡ؛ﺑﺎ ﺍﻭ ﺧﺎﻃﺮﻩﺍﯼ...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

پارت: 13 (بخش3) **زاویه دید: زین**فردا صبح، هوای پاییز ابری ...

رمان عشق ممنوع

پارت: 6 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی خفگی می‌داد. بوی چوب نم‌کش...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت: 22 (بخش2) **زاویه دید: زین**تایلر سعی کرد خودش رو از چ...

با رفتن تهیونگ و سورا به اتاق، محیط آشپزخونه یکم خلوت‌تر شد....

آوای شب پارت ۲۵ویو نویسنده انیا بعد از اون اتفاق دیروز از ار...

پارت: 3 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«اینجا چه خبره؟»صدا، بلند ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط