{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آوای شب

آوای شب

پارت ۲۵

ویو نویسنده

انیا بعد از اون اتفاق دیروز از اربابش خجالت می کشد و سعی می کند نزدیکش نشود (خجالت می کشد🍅🍅)

موقعیت : فردای آن روز

انیا در قصر قدم میزد تا اینکه شوالیه ها پیدا شدن انیا با خود گفت : این روز ها تعداد شوالیه ها بیشتر از قبل شده است پس نباید بزارم من را ببینند . انیا داشت آرام آرام از آن جا دور میشد که ...
-اِ بانو انیا شماید؟
انیا: سلام
-لطفا این کتاب و برگه ها رو تحویل ارباب دامیان بدید
انیا : ب...ا...ش...ه
انیا با کتاب هایی که حتی صورتش را پوشانده بود راه افتاد ، در راه به پله هایی عظیمی رسید ، خوشبختانه از همه پله ها عبور کرد ... ناگهان صدای ناله آمد انیا با تعجب به عقب نگاه کرد گفت: ههههه بانو کاساندرا ، انیا میخواست بسمتش حرکت کند اما کتاب ها می افتادند و باید سریع به دست ارباب دامیان می رسید
انیا سریع از پله ها پایین آمد کتاب ها را بر زمین گذاشت گفت : بانو کاساندرا، بانو ، بانو خوبید ؟
کاساندرا همچنان بیهوش بود
۵ دقیقه بعد همه جمع شدن تا ببیند چه شده
-اینجا چه خبره؟
-اِ این بانو کاساندرا و بانو انیا نیستند؟

....

بین این همه جمعیت ارباب دامیان وارد میشه با قدم های استوار به سمت کاساندرا میاد
انیا هم کتاب ها می گیرد به سمت پله ها حرکت کند تا از ارباب دوری کند
دامیان : خوبی ؟ ( اشاره به کاساندرا)
کاساندرا: ب...له
دامیان : چه اتفاقی افتاده ؟
کاساندرا: بانو انیا منو ‌... حُل دادند
انیا ( من ... حُلش... ندادم...لطفا...باور...نکن) (ذهن)
انیا سرشو انداخت پایین دامیان متوجه انیا شد
دامیان: مطمئنی انیا حُلت داده؟
کاساندرا : بله ... کاملا مطمئنم
کاساندرا شوکه شد چون انیا در دست یک عالم کتاب بود چطور میتوانست او را حُل دهد
همه پچ پچ کردند
-نه ارباب راست میگه
- مگه بانو نینجاست؟
- اون دختره داره دروغ میگه ؟
....
کاساندرا: فقط این نیست ، اون دختر منو تنبیه کرد ، به من غذای فاسد داد ، من توی اصطبل خوابیدم ، این دختره نردبانو دست کاری کرد تا من بیفتم
انیا ( منم فهمیده بودم که نردبان کمی لنگ میزد ولی بقیه کار من نیست) ( ذهن )
دامیان : هرکی رو میخوای با این حرف های مزخرفت پر کن ولی منو نه ، من که میدونم هر چی هست تقصیر خودته ، میخواستی انیا بد جلوه بدهی تا خودت خوب بنظر برسی . اصطبل ، غذا ی فاسد ، نردبان ، تنبیه همه زیر سر خودته
انیا و کاساندرا شوکه شدن
کاساندرا ناگهان گفت : میدونی چیه ؟ فکر میکنی اون دختر لیاقته زن ولیعد رو داره ؟ نه نداره و نخواهد داشت
دامیان : اِ واقعا ؟ می خوام هر چی از خوب ها ی همسر من رو نام ببرید
انیا:نه ارباب بانو کاساندرا راست میگن

ناگهان یکی از اون جمع دستش را بالا می آورد
-اقا بانو به ما دانش رو یاد داد
-بانو به من کتاب هایی معرفی کرد که داستانی و زیبا هستند
-بانو به من کتابی دادن که تونستم داروی گیاهی جدیدی تولید کنم
.....
دامیان: دیدی؟
کاساندرا همچنان عصبانی بود
دامیان: دستگیرش کنید
شوالیه ها کاساندرا رو دستگیر کردند
دامیان: انیا ی عزیزم من نمیخوام کسی که دوستش دارم رو ازم بگیرن ( بهش نزدیک شد خیلی نزدیکه 😈)
دامیان : صد بار به جیوز گفتم این همه کتاب و برگه ها رو نده بهت مگه گوش میده
لبخند زیبایی زد گفت : ارباب من مشکلی ندارم !
دامیان دستشو کرد توی موهاشو گفت : انیا ی عزیزم چرا تو انقدر نازی ؟ می خوام لباتو بخورم 😈
انیا: هههه 🍅🍅🍅🍅


و تازه ماجرای این دو شروع شده.....


💞😍
دیدگاه ها (۲۱)

آوای شب پارت ۲۴ویو نویسنده دامیان در و باز کرد شوکه شد...انی...

آوای شبپارت ۲۳ویو نویسنده انیا بعد از اینکه از خونه عمه اش ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط