{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 22 (بخش2)

پارت: 22 (بخش2)

**زاویه دید: زین**

تایلر سعی کرد خودش رو از چنگم دربیاره، اما گیر افتاده بود. با این حال دست از تحریک کردنم برنداشت: «بزن زین! بزن! نشون بده که کاپیتانِ طلاییِ تیم، به خاطر یه دخترِ صفر کیلومترِ بورسیه‌ای داره رفیقش رو می‌زنه!»

دستم رو مشت کردم و کشیدم عقب. تمامِ فشارِ خفه‌کننده‌ی هفته‌های گذشته، تمامِ نگاه‌های پر از انتظارِ پدرم که مثل طنابِ دار دور گردنم بود، تمامِ این خشمی که سال‌ها تو خودم ریخته بودم، تو بندبندِ انگشتام جمع شده بود. فقط یه میلی‌ثانیه تا خرد کردنِ استخونِ گونه‌اش فاصله داشتم. دلم می‌خواست استخونش زیر مشتم بشکنه. می‌خواستم خونش رو ببینم.

اما قبل از اینکه مشتم فرود بیاد، یه دستِ کوچیک، خنک و با قدرتی غیرمنتظره، دور مچِ دستم حلقه شد.

«زین! نکن!»
صدای هیزل بود. نه جیغ زد، نه التماس کرد. فقط با یه قاطعیتِ برنده اسمم رو صدا زد. «ولش کن. ارزشش رو نداره.»

نگاهِ جنون‌آمیزم رو از چشم‌های ترسیده‌ی تایلر گرفتم و چرخیدم سمت هیزل. چشم‌های درشتش تو اون نورِ کم، پر از هشدار بود. انگشت‌هاش روی نبضِ مچم فشار می‌آورد.

«ولش کن، زین. همین الان.»

با یه نفرتِ عمیق، تایلر رو به عقب هل دادم. تلوتلو خورد و با شدت افتاد روی یکی از صندلی‌های پلاستیکی و صندلی با صدای وحشتناکی برگشت. قبل از اینکه کسی بتونه حتی نفس بکشه یا واکنشی نشون بده، هیزل دستم رو محکم‌تر گرفت و من رو با قدرت به سمت تاریکیِ حیاط پشتی، دور از استخر کشید.

«راه بیفت.» زیر لب غرید و من رو از بینِ جمعیتِ شوکه‌شده که راه رو برامون باز می‌کردن، عبور داد.

من رو تا انتهای حیاط برد. جایی پشت ردیفِ درخت‌های کاجِ بلند که صدای کوبنده‌ی موسیقی اونجا خفه می‌شد و تاریکیِ مطلق بود. وقتی مطمئن شد از دیدرسِ اون کفتارها خارج شدیم، دستم رو با حرص ول کرد و چرخید سمتم.

سینه‌اش از شدت تندتند نفس کشیدن بالا و پایین می‌رفت. تو اون تاریک‌روشن، می‌تونستم ببینم که چطور دستاش رو مشت کرده بود که لرزششون معلوم نشه.

«تو روانی شدی؟!» صداش حالا می‌لرزید اما از عصبانیت بود، نه ترس. «داشتی چیکار می‌کردی؟ می‌خواستی جلوی نصفِ مدرسه‌ صورتش رو داغون کنی تا فردا تیترِ اخبار بشی؟ می‌خواستی بابات فردا صبح حکمِ اخراجم رو بذاره کفِ دستم؟»

«اون عوضی داشت بهت توهین می‌کرد!» با صدایی که هنوز از خشم خش‌دار بود فریاد زدم و یه قدم رفتم سمتش. «توقع داشتی بشینم و تماشا کنم که چطور داره با اون چشمای کثیفش سرتاپات رو آنالیز می‌کنه و جرئت میده لباساتو عوض کنی و تحقیرت کنه؟»

«من نیازی به شوالیه‌ی تاریکی ندارم، زین!» هیزل هم یه قدم اومد جلو. سرش رو داد بالا و مستقیم تو چشمام زل زد. «من خودم زبون دارم! خودم بلدم چطور جوابِ اون احمق رو بدم. تو قرار بود فقط بشینی همونجا و اون ماسکِ پسرِ بی‌نقص و خونسردت رو حفظ کنی! چرا نمی‌تونی یه بار، فقط یه بار هم که شده، همون پسری باشی که تو راهروهای مدرسه تظاهر می‌کنی هستی؟»

«چون وقتی پای تو وسط میاد نمی‌تونم!» کلمات قبل از اینکه بتونم فیلترشون کنم، با یه استیصالِ وحشتناک از دهنم پریدن.

سکوت.
بادِ سردِ شب پیچید لای شاخه‌های کاج. صدای جیرجیرک‌ها و باسِ آهنگِ دی‌جی که زمین رو می‌لرزوند، تنها چیزی بود که شنیده می‌شد. هیزل خشکش زد. چشم‌هاش گشاد شد و گاردِ دفاعیش برای یه لحظه پایین افتاد.

دستام رو با کلافگی تو موهام فرو بردم و محکم کشیدم. داشتم دیوونه می‌شدم. «تو فکر می‌کنی من می‌خوام این‌جوری باشم؟ تو فکر می‌کنی من از اینکه هر روز صبح پاشم و نقشِ زین استون بی‌نقص رو بازی کنم لذت می‌برم؟»

«زین...» صداش نرم‌تر شده بود، اما هنوز گیج بود. «تو خودت منو هل می‌دی عقب. تو منو دیوونه می‌کنی! یه روز تو اون بایگانیِ لعنتی نگاهم می‌کنی انگار کلِ دنیاتم، فرداش تو راهرو از کنارم رد می‌شی انگار اصلاً وجود ندارم. من نمی‌تونم این بازی رو بفهمم!»

«چون بازی نیست!» قدم برداشتم سمتش. فاصله‌ی بینمون به صفر رسید. اون‌قدر نزدیک که می‌تونستم گرمای نفس‌هاش رو روی چونم حس کنم. «می‌فهمی هیزل؟ تو تنها چیزِ واقعیِ تو زندگیِ منی. تمامِ اون آدمای دورِ استخر، تایلر، بابام، تیم... همه‌شون فیکن. همه‌شون از من یه چیزی می‌خوان که من نیستم. اما تو...» صدام شکست. «وقتی تو نگاهم می‌کنی، حس می‌کنم نیازی نیست تظاهر کنم. حس می‌کنم می‌تونم نفس بکشم. و این... این منو تا حدِ مرگ می‌ترسونه.»
دیدگاه ها (۱۲)

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

میسون _ صمیمی‌ترین رفیقِ بچگی زین و بمب انرژیسن: ۱۸ ساله*MBT...

پارت: 22 (بخش1) **زاویه دید: زین**نفس کشیدن تو اون هوا رسماً...

پارت: 21 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*کلوئی لبخندِ پیروزمندانه‌ا...

پارت: 24 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«زین؟» صداش زدم. انتظار دا...

پارت: 20 (بخش3) **زاویه دید: زین**«عصر بخیر، خانم‌ها!» تایلر...

پارت: 15 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«واقعاً که نمک‌نشناسن.» تا...

پارت: 21 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*تایلر ابروهاش رو انداخت با...

پارت: 13 (بخش3) **زاویه دید: زین**فردا صبح، هوای پاییز ابری ...

پارت: 11 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخر تابستان مثل ی...

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

پارت : 20 (بخش1) **زاویه دید: زین**«نه. اصلاً حرفش رو هم نزن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط