𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀
**پارت ۱۸**
+ بحثو عوض نکن.
- بابا به قرآن، خب نمیدونستم دیگه.
+ واقعاً که... بعضی وقتها شک میکنم دوستم داری یا نه.
تهیونگ آهی کشید و دستهاشو باز کرد.
- هعییی... این چه حرفیه؟ بیا بغلم.
ویو لیا
کشیده شدم توی بغلش. سرمو روی سینهش گذاشتم و برای چند لحظه تمام ناراحتیهام از بین رفت. آغوشش یه حس آرامش عجیبی داشت.
- الان خوبی؟
+ آره.
- میای بعدازظهر بریم پاساژ برای خرید؟
+ وایــی، آره! تو همیشه میدونی چجوری منو خوشحال کنی.
- آره... فکر کنم.
---
یکی دو ساعت بعد به بوسان، زادگاه مادربزرگم، رسیدیم. خیلی خوشحال بودم؛ بوسان همیشه یکی از شهرهای موردعلاقهم بود.
سوار ماشین شدیم. حداقل سی دقیقه دیگه راه داشتیم که گوشی تهیونگ زنگ خورد.
- بله؟
(^ علامت اکس تهیونگ)
^ سلام عزیزم، چه خبر؟
تهیونگ اخم کرد.
- چی میخوایییی؟
^ چرا داد میزنی؟ از منشیم شنیدم داری ازدواج میکنی. عروسیتون کی هست؟
- به تو هیچ ربطی نداره.
^ به من که ربط داره! لیا قراره به این زودیا از زندگیت بره و من جاش بیام. بابام بهم قول داده.
تهیونگ فکش رو منقبض کرد.
- هه... قبل از اینکه پدرت دستور کشتن لیا رو بده، خودش مرده.
^ خفه شووو! پدر لیا هیچ غلطی نمیتونه بکنه!
- ببینیم... الانم میخوای بهش بگم خاندانتو قتلعام کنه؟
^ خیلی عوضی هستی! الان به پدرم میگم که نمیخوای با من ازدواج کنی.
تماس قطع شد.
+ چرا قطع کردی؟
تهیونگ گوشی رو کنار گذاشت و با کلافگی نفسش رو بیرون داد.
- حوصلهشو ندارم... اه، ر.ید تو اعصابم.
+ اشکال نداره.
اما نمیدونستم این تماس، فقط یک مزاحمت ساده نبود...
--------------------
🦇 𝑭𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 ➜ 15 🖤
🕷️ 𝑳𝒊𝒌𝒆 ➜ 12🩸
+ بحثو عوض نکن.
- بابا به قرآن، خب نمیدونستم دیگه.
+ واقعاً که... بعضی وقتها شک میکنم دوستم داری یا نه.
تهیونگ آهی کشید و دستهاشو باز کرد.
- هعییی... این چه حرفیه؟ بیا بغلم.
ویو لیا
کشیده شدم توی بغلش. سرمو روی سینهش گذاشتم و برای چند لحظه تمام ناراحتیهام از بین رفت. آغوشش یه حس آرامش عجیبی داشت.
- الان خوبی؟
+ آره.
- میای بعدازظهر بریم پاساژ برای خرید؟
+ وایــی، آره! تو همیشه میدونی چجوری منو خوشحال کنی.
- آره... فکر کنم.
---
یکی دو ساعت بعد به بوسان، زادگاه مادربزرگم، رسیدیم. خیلی خوشحال بودم؛ بوسان همیشه یکی از شهرهای موردعلاقهم بود.
سوار ماشین شدیم. حداقل سی دقیقه دیگه راه داشتیم که گوشی تهیونگ زنگ خورد.
- بله؟
(^ علامت اکس تهیونگ)
^ سلام عزیزم، چه خبر؟
تهیونگ اخم کرد.
- چی میخوایییی؟
^ چرا داد میزنی؟ از منشیم شنیدم داری ازدواج میکنی. عروسیتون کی هست؟
- به تو هیچ ربطی نداره.
^ به من که ربط داره! لیا قراره به این زودیا از زندگیت بره و من جاش بیام. بابام بهم قول داده.
تهیونگ فکش رو منقبض کرد.
- هه... قبل از اینکه پدرت دستور کشتن لیا رو بده، خودش مرده.
^ خفه شووو! پدر لیا هیچ غلطی نمیتونه بکنه!
- ببینیم... الانم میخوای بهش بگم خاندانتو قتلعام کنه؟
^ خیلی عوضی هستی! الان به پدرم میگم که نمیخوای با من ازدواج کنی.
تماس قطع شد.
+ چرا قطع کردی؟
تهیونگ گوشی رو کنار گذاشت و با کلافگی نفسش رو بیرون داد.
- حوصلهشو ندارم... اه، ر.ید تو اعصابم.
+ اشکال نداره.
اما نمیدونستم این تماس، فقط یک مزاحمت ساده نبود...
--------------------
🦇 𝑭𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 ➜ 15 🖤
🕷️ 𝑳𝒊𝒌𝒆 ➜ 12🩸
- ۲.۴k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط