آینه جادویی
پارت ۲۰
ویو چویا
رفتم فروشگاه چند تا وسیله بگیرم وقتی اومدم خونه برقارو روشن کردم و همون پسره رو دیدم.....ترسیدم با خودم گفتم نکنه اومده منم بکشه
چویا: تو خونه ی یه نفر دیگه چه غلطی میکنی
رفت سمت اشپز خونه و چاقو برداشت و رفت سمت دازای
زانوش رو کوبید به عضو حساسش دازای خم شد و دستشو گذاشت روش چویا روش خیمه زد و چاقو رو زیر گلوش گذاشت
دازای نیشخند زد و گفت
«نمیدونستم هویج کوچولوم انقدر قویه»
چویا: به کی گفتی هویج لنگ دراز......بگو اینجا چه غلطی میکنی تا نکشتمت
دازای: هوممم پس میخوای کسی که عاشقش بودی رو بکشی
چویا: چی داری میگی برای خودت خون آشام احمق من عاشق تو نیستم
دازای با یه حرکت جاشو با چویا عوض کرد چویا وول میخورد
چویا: هوی چه غلطی میکنی
دازای:اروم بگیر کاری نکن باهات بد رفتاری کنم
چویا بغض کرد و دیگه وول نخورد چون میترسید عاقبتش مثل رئیسش بشه
دازای لبخندی زد و گفت
«هومم چه عجب بلخره اروم گرفتی»
چویا: چی میخوای
دازای: میخوام دوباره تو رو عاشق خودم کنم
چویا: منظورت از دوباره چیه من عاشقت نبودم و نیستم
دازای: واقعا که حافظتو کلا از دست دادی
چویا: قشنگ توضیح بده ببینم چی میگی
دازای تچی زیر لب گفت و داستانو برای چویا توضیح داد
چویا کمی گیج شد دستشو روی سرش گذاشت
کم کم داشت همه چی رو به یاد میاورد
به دازای خیره شد و با تعجب گفت
«دازای»
دازای: جانم
چویا: اینجا چیکار میکنی
دازای: اومدم عشقمو برگردونم
چویا کمی سرخ شد و بعد اخم کرد
چویا: من نمیام
دازای: چرا
چویا: چرا نداره اینجا دنیای منه دازای بعد تو اون موقع.....
دازای دستشو روی لب چویا گذاشت و گفت
«من اون موقع اشتباه کردم......کاری کردم که بعدا پشیمون بشم»
چویا از حرف هایی دازای داشت میزد تعجب کرده بود
چویا: چی داری میگی دازای خوبی
دازای: اره چطور
چویا: اخه عادت نداری که اشتباهی کنی
دازای: این بارو اشتباه کردم
دازای رفت تو بغل چویا و سرشو فرو کرد تو سینش و گفت
«منو میبخشی چویا»
چویا دستشو روی سرش گذاشت و نوازشش کرد و گفت
«اره...... تو چی تو منو میبخشی»
دازای: تو کاری نکردی که من بخوام ببخشمت
چویا: چرا منم اشتباه کردم
صورت دازای رو گرفت و بهش خیره شد
چویا: هر دومون اشتباه کردیم
بعد لباشو رو لبای دازای گذاشت و همو بوسیدن
دازای: دلم برات تنگ شده بود هویج کوچولو
چویا: منم همین طور نردبون
دو ساعت بعد
دازای تلاش کرد چویا رو برگردونده اما چویا قبول نکرد
بعد از اون دازای بیخیال شد و رفت دنیای خودش اما قرار شد دوباره بره پیش چویا
پرش زمانی به صبح
چویا راه افتاد به سمت کتابخونه وقتی که رسید اتسوشی رو دید
چویا: سلام اتسوشی
اتسوشی: سلام چویا
چویا: رئیس چی شد
اتسوشی: رئیس مرده و برادر کوچیک ترش قراره رئیس بشه
چویا: که اینطور
اتسوشی: اره دیگه
اتسوشی و چویا رفتن سراغ انجام دادم کارشون
ویو چویا
رفتم فروشگاه چند تا وسیله بگیرم وقتی اومدم خونه برقارو روشن کردم و همون پسره رو دیدم.....ترسیدم با خودم گفتم نکنه اومده منم بکشه
چویا: تو خونه ی یه نفر دیگه چه غلطی میکنی
رفت سمت اشپز خونه و چاقو برداشت و رفت سمت دازای
زانوش رو کوبید به عضو حساسش دازای خم شد و دستشو گذاشت روش چویا روش خیمه زد و چاقو رو زیر گلوش گذاشت
دازای نیشخند زد و گفت
«نمیدونستم هویج کوچولوم انقدر قویه»
چویا: به کی گفتی هویج لنگ دراز......بگو اینجا چه غلطی میکنی تا نکشتمت
دازای: هوممم پس میخوای کسی که عاشقش بودی رو بکشی
چویا: چی داری میگی برای خودت خون آشام احمق من عاشق تو نیستم
دازای با یه حرکت جاشو با چویا عوض کرد چویا وول میخورد
چویا: هوی چه غلطی میکنی
دازای:اروم بگیر کاری نکن باهات بد رفتاری کنم
چویا بغض کرد و دیگه وول نخورد چون میترسید عاقبتش مثل رئیسش بشه
دازای لبخندی زد و گفت
«هومم چه عجب بلخره اروم گرفتی»
چویا: چی میخوای
دازای: میخوام دوباره تو رو عاشق خودم کنم
چویا: منظورت از دوباره چیه من عاشقت نبودم و نیستم
دازای: واقعا که حافظتو کلا از دست دادی
چویا: قشنگ توضیح بده ببینم چی میگی
دازای تچی زیر لب گفت و داستانو برای چویا توضیح داد
چویا کمی گیج شد دستشو روی سرش گذاشت
کم کم داشت همه چی رو به یاد میاورد
به دازای خیره شد و با تعجب گفت
«دازای»
دازای: جانم
چویا: اینجا چیکار میکنی
دازای: اومدم عشقمو برگردونم
چویا کمی سرخ شد و بعد اخم کرد
چویا: من نمیام
دازای: چرا
چویا: چرا نداره اینجا دنیای منه دازای بعد تو اون موقع.....
دازای دستشو روی لب چویا گذاشت و گفت
«من اون موقع اشتباه کردم......کاری کردم که بعدا پشیمون بشم»
چویا از حرف هایی دازای داشت میزد تعجب کرده بود
چویا: چی داری میگی دازای خوبی
دازای: اره چطور
چویا: اخه عادت نداری که اشتباهی کنی
دازای: این بارو اشتباه کردم
دازای رفت تو بغل چویا و سرشو فرو کرد تو سینش و گفت
«منو میبخشی چویا»
چویا دستشو روی سرش گذاشت و نوازشش کرد و گفت
«اره...... تو چی تو منو میبخشی»
دازای: تو کاری نکردی که من بخوام ببخشمت
چویا: چرا منم اشتباه کردم
صورت دازای رو گرفت و بهش خیره شد
چویا: هر دومون اشتباه کردیم
بعد لباشو رو لبای دازای گذاشت و همو بوسیدن
دازای: دلم برات تنگ شده بود هویج کوچولو
چویا: منم همین طور نردبون
دو ساعت بعد
دازای تلاش کرد چویا رو برگردونده اما چویا قبول نکرد
بعد از اون دازای بیخیال شد و رفت دنیای خودش اما قرار شد دوباره بره پیش چویا
پرش زمانی به صبح
چویا راه افتاد به سمت کتابخونه وقتی که رسید اتسوشی رو دید
چویا: سلام اتسوشی
اتسوشی: سلام چویا
چویا: رئیس چی شد
اتسوشی: رئیس مرده و برادر کوچیک ترش قراره رئیس بشه
چویا: که اینطور
اتسوشی: اره دیگه
اتسوشی و چویا رفتن سراغ انجام دادم کارشون
- ۲۵.۸k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط