بغضِ صد عشق، گره خورده به پیشانیِ من
بغضِ صد عشق، گره خورده به پیشانیِ من
عطشِ چشمِ تو را داشت، پریشانیِ من
حلقه در حلقه شکوفا شده ای در چشمم
به تو هر گز نرسد دستِ زَمستانیِ من
نازِ انگشت بِباران و ، سه تاری بنواز
با ترَک های به هم بسته ی پیشانیِ من
بس که بر قبله ی چشمت به نماز افتادم
تَرَک افتاده به مینای مسلمانیِ من
پلک بر هم بگذاری تو اگر...، می میرم
نفسی بیش نمانده ست به ویرانیِ من
شبی از پنجره ی خانه تماشایم کن
تا ببینی غمِ جان کندنِ پنهانیِ من...
عطشِ چشمِ تو را داشت، پریشانیِ من
حلقه در حلقه شکوفا شده ای در چشمم
به تو هر گز نرسد دستِ زَمستانیِ من
نازِ انگشت بِباران و ، سه تاری بنواز
با ترَک های به هم بسته ی پیشانیِ من
بس که بر قبله ی چشمت به نماز افتادم
تَرَک افتاده به مینای مسلمانیِ من
پلک بر هم بگذاری تو اگر...، می میرم
نفسی بیش نمانده ست به ویرانیِ من
شبی از پنجره ی خانه تماشایم کن
تا ببینی غمِ جان کندنِ پنهانیِ من...
- ۹۵۲
- ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط