حقایق طبقه سیزدهم!
''حقایق طبقه سیزدهم!''
در حومه شهر،تیمارستانی قدیمی قرار داشت که داستان های زیادی درباره ان وجود داشت!
''اگر وارد شوی دیگر خارج نمیشوی!''
اما این تنها شایعه دور افتاده بود که هیچ یک از احالی شهر به ان ایمان نداشتند
اما در این تیمارستانی قانونی نانوشه که همچون وردی باستانی بر سر زبان مردم بود وجود داشت
''اگر از حقایق پنهان اگاه شدی؛سکوت کنید!مگرنه نفر بعدی
خود شما هستید''
قانون عجبیست مگرنه؟
اما همیشه یک کس در این تیمارستان یافت میشود که سکوت را بشکند!
هاروچیو یکی از همان بیمار های ان تیمارستان بود!
او دیوانه نبود!مجنون نبود بلکه فقط بیش از حد عاقل بود!
او زمان پایش به این مکان باز شد که جهان دیدی که او دانشی دارد که نباید!
دانشی که بار پنهان بماند!
دانشی که هیچ کس نباید ان را بداند!
از تنها بیش از حد میدانست؛از اتفاقاتی که در پشت ان در ها میفتد،از رازهای پنهانی که در این تیمارستان رخ میدهد!
از داستان این ساختمان،و تمام افراد انجا!
او چندین ماه که در تیمارستان بستری میباشد
بیمار شماره 666 هاروچیو سانزو!
او هیچ گاه از قرص هایش را نمیخرود تنها زیر زبانش پنهان میکرد و بعد رفتن کارکنان قرص هارا از زیر زبانش بیرون میاورد و بیرون می اندازد.
او در اتاقا با رنگ سفید که چشمانش را به درد می انداخت با پارچه ضخیم بسته شده بود.
اما او ارام بود؛
او در خیال و نیز در جهان خود وجود داشت که ناگهان
صدای باز شدن در به گوش هایش رسید.
او چشمان سبز رنگش را به مردی که از در وارد میشود میدهد.
مرد با لبخندی شیرین و معصومانه که هیچ گاه هاروچیو را خام خود نکرده بود به او سلام میکند
اما هاروچیو در جواب تنها سر تکون میدهد
مرد روبهرو او میشیند
''اوه بیمار عزیزم از حالت بگو!
بگو ببینم توهمات از بین رفت؟''
هاروچیو تنها در جواب پوزخند تلخ میزند
''توهمات؟
ببخشید اما اگاهی من برای شما توهم میباشد!
واقعا که همتان تنها موجداتی فانی و بی عقل میباشد''
مرد خنده اران و شیرین میکند
''اوه پس هنوز هم حالت بهبود نیافته!''
هاروچیو خنده میکند
''شما به حقایق زندگی من میگوید توهم!به حقایق هستی میگوید توهم؟واقعا که
اما من میدانم''
مرد سرش را اندکی کج میکند
''چی رو؟''
هاروچیو پوزخند میزند
''حقایق طبقه سیزدهم را!''
مرد اندکی مکث میکند
''اوه حیف شد عزیزم فکر کنم هنوز هم دوچار توهم شدهای''
هاروچیو جبه میگیرد
''توهم؟این توهم؟حقایق شما توهم؟''
مرد لبخند میزند و سرنگی از روپوش سفیدش در میاورد
''عزیزکم بهتر از استراحت کنی!''
مرد سرنگ را در رگ هاروجیو فرو و مایع را به او تزریق میکند
اما هاروچیو هیچ مقاومتی نمیکد
او تنها چند ثانیه قبل اینکه بی هوش شود زمزمه میکند
''در اخر من روزی حقایق را برملا میکنم حالا بشین و من را نگاه کن''
بعد از ابنکه پرستار ها هاروچیو را به اتاقش بازگرداندند
مرد به در نیمه باز مینگرد و زیر لب زمزمه میکند
''عزیزکم بعضی حقایق ارزش دانسته شدن را ندارند''
مرد از اتاق میردم
و حال نیز هاروجیو میماند
با واقعتی که دانش ان را دارد
و برچسب دیوانه که سالها ان را تحمل میکرد
و ان مرد که مجذوب دانش او بود و نیز از او هم پرهیز میکرد
ابن داستان هاروچیوست
مردی با موهای به رنگ شکوفه های گیلاس و چشمانی به رنگ برگان درختان
با دانشی اندازه تمام هستی
که او را دیوانه خطاب کردند.
(مننن زندممممممم سلاام
خب عشقا من دعا کنید عموتون کارنامه مهرش نریده باشه اگر مفعدلم خوب باشه
چهار پارت فراموشی سه تا تک پارتی و یک درخواستی تک مارتی مینویسم
ممنون که هنوزم حمابتم میکند
تازه ۱۰۰۰ بشم از خودم بیوگرافی میدمااا!)
در حومه شهر،تیمارستانی قدیمی قرار داشت که داستان های زیادی درباره ان وجود داشت!
''اگر وارد شوی دیگر خارج نمیشوی!''
اما این تنها شایعه دور افتاده بود که هیچ یک از احالی شهر به ان ایمان نداشتند
اما در این تیمارستانی قانونی نانوشه که همچون وردی باستانی بر سر زبان مردم بود وجود داشت
''اگر از حقایق پنهان اگاه شدی؛سکوت کنید!مگرنه نفر بعدی
خود شما هستید''
قانون عجبیست مگرنه؟
اما همیشه یک کس در این تیمارستان یافت میشود که سکوت را بشکند!
هاروچیو یکی از همان بیمار های ان تیمارستان بود!
او دیوانه نبود!مجنون نبود بلکه فقط بیش از حد عاقل بود!
او زمان پایش به این مکان باز شد که جهان دیدی که او دانشی دارد که نباید!
دانشی که بار پنهان بماند!
دانشی که هیچ کس نباید ان را بداند!
از تنها بیش از حد میدانست؛از اتفاقاتی که در پشت ان در ها میفتد،از رازهای پنهانی که در این تیمارستان رخ میدهد!
از داستان این ساختمان،و تمام افراد انجا!
او چندین ماه که در تیمارستان بستری میباشد
بیمار شماره 666 هاروچیو سانزو!
او هیچ گاه از قرص هایش را نمیخرود تنها زیر زبانش پنهان میکرد و بعد رفتن کارکنان قرص هارا از زیر زبانش بیرون میاورد و بیرون می اندازد.
او در اتاقا با رنگ سفید که چشمانش را به درد می انداخت با پارچه ضخیم بسته شده بود.
اما او ارام بود؛
او در خیال و نیز در جهان خود وجود داشت که ناگهان
صدای باز شدن در به گوش هایش رسید.
او چشمان سبز رنگش را به مردی که از در وارد میشود میدهد.
مرد با لبخندی شیرین و معصومانه که هیچ گاه هاروچیو را خام خود نکرده بود به او سلام میکند
اما هاروچیو در جواب تنها سر تکون میدهد
مرد روبهرو او میشیند
''اوه بیمار عزیزم از حالت بگو!
بگو ببینم توهمات از بین رفت؟''
هاروچیو تنها در جواب پوزخند تلخ میزند
''توهمات؟
ببخشید اما اگاهی من برای شما توهم میباشد!
واقعا که همتان تنها موجداتی فانی و بی عقل میباشد''
مرد خنده اران و شیرین میکند
''اوه پس هنوز هم حالت بهبود نیافته!''
هاروچیو خنده میکند
''شما به حقایق زندگی من میگوید توهم!به حقایق هستی میگوید توهم؟واقعا که
اما من میدانم''
مرد سرش را اندکی کج میکند
''چی رو؟''
هاروچیو پوزخند میزند
''حقایق طبقه سیزدهم را!''
مرد اندکی مکث میکند
''اوه حیف شد عزیزم فکر کنم هنوز هم دوچار توهم شدهای''
هاروچیو جبه میگیرد
''توهم؟این توهم؟حقایق شما توهم؟''
مرد لبخند میزند و سرنگی از روپوش سفیدش در میاورد
''عزیزکم بهتر از استراحت کنی!''
مرد سرنگ را در رگ هاروجیو فرو و مایع را به او تزریق میکند
اما هاروچیو هیچ مقاومتی نمیکد
او تنها چند ثانیه قبل اینکه بی هوش شود زمزمه میکند
''در اخر من روزی حقایق را برملا میکنم حالا بشین و من را نگاه کن''
بعد از ابنکه پرستار ها هاروچیو را به اتاقش بازگرداندند
مرد به در نیمه باز مینگرد و زیر لب زمزمه میکند
''عزیزکم بعضی حقایق ارزش دانسته شدن را ندارند''
مرد از اتاق میردم
و حال نیز هاروجیو میماند
با واقعتی که دانش ان را دارد
و برچسب دیوانه که سالها ان را تحمل میکرد
و ان مرد که مجذوب دانش او بود و نیز از او هم پرهیز میکرد
ابن داستان هاروچیوست
مردی با موهای به رنگ شکوفه های گیلاس و چشمانی به رنگ برگان درختان
با دانشی اندازه تمام هستی
که او را دیوانه خطاب کردند.
(مننن زندممممممم سلاام
خب عشقا من دعا کنید عموتون کارنامه مهرش نریده باشه اگر مفعدلم خوب باشه
چهار پارت فراموشی سه تا تک پارتی و یک درخواستی تک مارتی مینویسم
ممنون که هنوزم حمابتم میکند
تازه ۱۰۰۰ بشم از خودم بیوگرافی میدمااا!)
- ۸۴
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط