فراموشی
''فراموشی''
پارت11
جام شراب از دستان مایکی لغزیر و بر زمین سرد میفد
تیکه های شیشه پراکنده میشه و مایع سرخ رنگ بر روی مرمر های سیاه پخش میشوند
برای یک ثانیه قلب مایکی از حرکت باز می ایستد
ان قطعه از موسقی چنان روی ان تعثیر گذاشت که انگار با جادویی افسانیی
طلسیم شدهاند
نه تنها مایکی بلکه همه
سانزو تمام قرص های دستش بر روی زمین پراکننده میشند و با چشمانی دیوانه وار
به دستان لرزون خود مینگرد
ران نگاهش را به انگشتان لرزون خود میدهد
ریندو در سوکت عینک از چشمانش بر میدار و سوکت میکند
کاکوچو با ترانه از درد به الهه زیبای مینگرید
تاکهومی در سوکت سینه خود را گرفته بود و غباری از خاطرات را حمل میکرد
کوکو در شمردن ین هایش مکث میکند
همه در گناه غرق بودن کدامین گناهشان؟
''ما به او دورغ گفتم''
مرد با موهای سفید بلند خود در میان شمردن ین هایش میگید
''ما دورغ نگفتم ما فقط حقیقت را انکار کردیم''
در جواب او موهای صورتی خودش را کنار میزند و میگید
''ولی این دو چه فرقی باهم دارن چه دورغ و چه انکار حقیقت هردو یک چی هستن''
او دسته ین هایش را روی میز میگذاز و ادامه میدهد
''ما انچه که باید را به او نگفتم ما او را از حقیقت خود دور کردیم''
سانزو ارام بطری قرص دیگری برمیدارد و در ان را باز میکند
''مهم طرز بیان ان است دورغ کلمه ساده با بار گناه زیاد
ولی انکار حقیقت کلمه با حجم گناه کمتر و کلمه زیبا تر''
اما او هنوز به الهه خود مینگرد نه به بحث انها توجه میکرد
نه به شراب ریخته شده خود
نگاهش فقط بر دلیل ادامه دادنش بود
نگاهش فقط به ماه خودش بود
(بابا بخدا حمایت نمیکند خیلی زهحال میخورم)
پارت11
جام شراب از دستان مایکی لغزیر و بر زمین سرد میفد
تیکه های شیشه پراکنده میشه و مایع سرخ رنگ بر روی مرمر های سیاه پخش میشوند
برای یک ثانیه قلب مایکی از حرکت باز می ایستد
ان قطعه از موسقی چنان روی ان تعثیر گذاشت که انگار با جادویی افسانیی
طلسیم شدهاند
نه تنها مایکی بلکه همه
سانزو تمام قرص های دستش بر روی زمین پراکننده میشند و با چشمانی دیوانه وار
به دستان لرزون خود مینگرد
ران نگاهش را به انگشتان لرزون خود میدهد
ریندو در سوکت عینک از چشمانش بر میدار و سوکت میکند
کاکوچو با ترانه از درد به الهه زیبای مینگرید
تاکهومی در سوکت سینه خود را گرفته بود و غباری از خاطرات را حمل میکرد
کوکو در شمردن ین هایش مکث میکند
همه در گناه غرق بودن کدامین گناهشان؟
''ما به او دورغ گفتم''
مرد با موهای سفید بلند خود در میان شمردن ین هایش میگید
''ما دورغ نگفتم ما فقط حقیقت را انکار کردیم''
در جواب او موهای صورتی خودش را کنار میزند و میگید
''ولی این دو چه فرقی باهم دارن چه دورغ و چه انکار حقیقت هردو یک چی هستن''
او دسته ین هایش را روی میز میگذاز و ادامه میدهد
''ما انچه که باید را به او نگفتم ما او را از حقیقت خود دور کردیم''
سانزو ارام بطری قرص دیگری برمیدارد و در ان را باز میکند
''مهم طرز بیان ان است دورغ کلمه ساده با بار گناه زیاد
ولی انکار حقیقت کلمه با حجم گناه کمتر و کلمه زیبا تر''
اما او هنوز به الهه خود مینگرد نه به بحث انها توجه میکرد
نه به شراب ریخته شده خود
نگاهش فقط بر دلیل ادامه دادنش بود
نگاهش فقط به ماه خودش بود
(بابا بخدا حمایت نمیکند خیلی زهحال میخورم)
- ۲.۵k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط