فعلا نیک نیم نداره
« خیابون تاریک بود.ماه پشت ابر بود.دنیا در سکوت فرو رفته بود.انگار همهچیز از قبل برنامه ریزی شده بود.برنامه ریزی شده بود که ،، مستر هایتانی ران ،، زمانی که ماه از پشت ابر بیرون میآید ،، تیر برق ها چراغشان روشن میشوند و سوسو میزنند ،، و صدای موزیک و پایکوبی بار کوچه پایینی بالا میرود ،، مستر ران ،، همان دختری را ببیند که حتی دیگر در خواب هایش نمیآمد ،، و همچنین در روز بارها و بارها ،، تَوَهُماتش به سراغ او نمی آمد. »
ران ، قلبش که همانند طبلی بود به سینه میکوبید.نفسش گرفته بود ،، انگار دخترک دستان ظریف و کوچکش را دور گلوی آن مرد نسبتا میانسال ،، حلقه کرده باشد.
بعد از کلی خیره ماندن به دختر ،، آرام آرام و تلو تلو کنان سمت دختر حرکت میکند.اما فقط ۴ قدم ،، زیرا که آن ترس قدیمی « نزدیکش نشو!وگرنه دورتر میشه/نزدیکش نشو!وگرنه از بین میره » سراغش آمد.با صدایی که انگار از تَهچاه بیرون آمده باشد ،، زمزمه بلندی کرد :«یـ...یو..نا؟...» دخترک از قدم برداشتن ایستاد و برگشت و نگاهش کرد.در نگاه دختر ،، چیزی جز سرمای زمستامی نبود.چشمانش جوری بود ،، انگار که اصلا زنده نبود!
_«کی؟نه آقا اشتباه گرفتی ، من کسی رو به این اسم نمیشناسم!»
ران برای چند ثانیه با لبخندی غمانگیز خیره دختر ماند و تکتک اجزای صورت دختر را بررسی کرد.سپس چشمانش به گردنبندی که دور گردن دختر بود که افتاد.همان گردنبندی بود که ۳ سال پیش ،، خودش با دستای نحس خودش ،، به دخترک پاک داد و با لمس کردن گردنبند در گردن دختر ،، او را به نجاست خود کشید.لبخند آرام آرام از روی صورت ران رفته رفته کمرنگ و کمرنگ تر شد و اشک ها ،، راه خود را در دریاچهی چشمانش پیدا کردند.
+: «پس...پس چرا اونو هنوز...هنوز داری؟...»
دخترک چشمانش رنگ غم و کمی دلتنگی به خود گرفت و درحالی که سرش کمی پایین بود و چشمانش را به روبه روی پای ران دوخته بود ،، دستش را روی گردنبند گذاشت و تمام نقشش را لمس کرد و همزمان ،، زمزمه کنان گفت : «نمیدونم ،، شاید...شاید چون قرار بود وقتی...وقتی برگشتی ،، تو اولین نفری باشی که پیدام.....میکنی؟»
ران نفسش گرفت و در شوک فرو رفت .
دخترک سرش را بالا آورد و با چَشمانی که روزی مرد آن دو تیله ی عسلی رنگ را همانند بُت میپرستید به روی او بازکرد.
آیا مرد ،، فقط چشمان آن را میپرستید؟
قطعا خیر ،،، آن مرد ،، دخترک را همانند بالِریَنیشیشهای میپرستید و بر او بارها و بارها تعظیم کرد.
آیا تعظیم و پرستش آن مرد ،، فقط و فقط از روی هَوَس بود؟
باز هم خیر!وای که آن دختر بعد از غیب شدنش چه بلایی سر مرد آورده بود!همانند دیوانه ها فقط و فقط در روزهای متوالی ،، تصور و فکر دختر او را ول نمیکرد!
مرد دختر را جوری میپرستید که بعد از رفتن او ،، با تَوَهُمات دختر هم مانند الهه ای رفتار میکرد و با تَوَهُم دختر زندگی میکرد...
اما برادرش ،، ریندو ،، به او قرص های بیماریاش را به زور و مکافات میخوراند.آن هم به شرط اینکه اگر قرص را بخورد ،، دختر به پیش او برمیگردد! مسخرهاست ،، نه؟
آن مرد که روزگاری تنها اسمش کافی بود تا لرزه به تن مردم میانداخت ،، بعد از رفتن آن دختر ،، حتی دیگر فرق واقعیت و خیال را نمیفهمید!
آن مرد به حدی دختر را میپرستید ،، که زمان رابطهشان هم بارها و بارها زیر گوش او ،، یعنی با هر نفسش ،، « عاشقتم! » را زمزمه میکرد و بعد از هر رابطه ،، تا زمانی که به خواب فرو برود از او عذرخواهی میکرد!...
برای چه؟
برای دعوت ناعادلانه دختر به دنیای کثیف و نحس خودش!...
................................
از نظر خودم بد نبود،، نظر شماها چیه؟
ران ، قلبش که همانند طبلی بود به سینه میکوبید.نفسش گرفته بود ،، انگار دخترک دستان ظریف و کوچکش را دور گلوی آن مرد نسبتا میانسال ،، حلقه کرده باشد.
بعد از کلی خیره ماندن به دختر ،، آرام آرام و تلو تلو کنان سمت دختر حرکت میکند.اما فقط ۴ قدم ،، زیرا که آن ترس قدیمی « نزدیکش نشو!وگرنه دورتر میشه/نزدیکش نشو!وگرنه از بین میره » سراغش آمد.با صدایی که انگار از تَهچاه بیرون آمده باشد ،، زمزمه بلندی کرد :«یـ...یو..نا؟...» دخترک از قدم برداشتن ایستاد و برگشت و نگاهش کرد.در نگاه دختر ،، چیزی جز سرمای زمستامی نبود.چشمانش جوری بود ،، انگار که اصلا زنده نبود!
_«کی؟نه آقا اشتباه گرفتی ، من کسی رو به این اسم نمیشناسم!»
ران برای چند ثانیه با لبخندی غمانگیز خیره دختر ماند و تکتک اجزای صورت دختر را بررسی کرد.سپس چشمانش به گردنبندی که دور گردن دختر بود که افتاد.همان گردنبندی بود که ۳ سال پیش ،، خودش با دستای نحس خودش ،، به دخترک پاک داد و با لمس کردن گردنبند در گردن دختر ،، او را به نجاست خود کشید.لبخند آرام آرام از روی صورت ران رفته رفته کمرنگ و کمرنگ تر شد و اشک ها ،، راه خود را در دریاچهی چشمانش پیدا کردند.
+: «پس...پس چرا اونو هنوز...هنوز داری؟...»
دخترک چشمانش رنگ غم و کمی دلتنگی به خود گرفت و درحالی که سرش کمی پایین بود و چشمانش را به روبه روی پای ران دوخته بود ،، دستش را روی گردنبند گذاشت و تمام نقشش را لمس کرد و همزمان ،، زمزمه کنان گفت : «نمیدونم ،، شاید...شاید چون قرار بود وقتی...وقتی برگشتی ،، تو اولین نفری باشی که پیدام.....میکنی؟»
ران نفسش گرفت و در شوک فرو رفت .
دخترک سرش را بالا آورد و با چَشمانی که روزی مرد آن دو تیله ی عسلی رنگ را همانند بُت میپرستید به روی او بازکرد.
آیا مرد ،، فقط چشمان آن را میپرستید؟
قطعا خیر ،،، آن مرد ،، دخترک را همانند بالِریَنیشیشهای میپرستید و بر او بارها و بارها تعظیم کرد.
آیا تعظیم و پرستش آن مرد ،، فقط و فقط از روی هَوَس بود؟
باز هم خیر!وای که آن دختر بعد از غیب شدنش چه بلایی سر مرد آورده بود!همانند دیوانه ها فقط و فقط در روزهای متوالی ،، تصور و فکر دختر او را ول نمیکرد!
مرد دختر را جوری میپرستید که بعد از رفتن او ،، با تَوَهُمات دختر هم مانند الهه ای رفتار میکرد و با تَوَهُم دختر زندگی میکرد...
اما برادرش ،، ریندو ،، به او قرص های بیماریاش را به زور و مکافات میخوراند.آن هم به شرط اینکه اگر قرص را بخورد ،، دختر به پیش او برمیگردد! مسخرهاست ،، نه؟
آن مرد که روزگاری تنها اسمش کافی بود تا لرزه به تن مردم میانداخت ،، بعد از رفتن آن دختر ،، حتی دیگر فرق واقعیت و خیال را نمیفهمید!
آن مرد به حدی دختر را میپرستید ،، که زمان رابطهشان هم بارها و بارها زیر گوش او ،، یعنی با هر نفسش ،، « عاشقتم! » را زمزمه میکرد و بعد از هر رابطه ،، تا زمانی که به خواب فرو برود از او عذرخواهی میکرد!...
برای چه؟
برای دعوت ناعادلانه دختر به دنیای کثیف و نحس خودش!...
................................
از نظر خودم بد نبود،، نظر شماها چیه؟
- ۱۰.۰k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط