{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بدووو کپشننن

بدووو کپشننن

[سیزده سال قبل]
آسمان شب با ابر های تار پوشیده بود،قطرات آبی که از ابر ها میگریختند بی‌گدار به پنجره می‌خوردند و به میغلتیدند، در آن اتاقی که پنجره افرادش را از خیس شدن حفظ میکرد،کودکی در آغوش پیرزنی روی تخت خوابیده بود،درواقع نخوابیده بود و به سخن‌های پیرزن گوش می‌داد.
نجوای لالایی پیرزن که با خس‌خس ها و سرفه های پیاپی مخلوط بود،صدای طوفان بیرون را محو میکرد.
«مامانی؟تو میخوای لونارو ول کنی؟»
پیرزن مردد میشود و در سکوت به دخترک مینگرد:«من هیچوقت دخترکمو ول نمیکنم..چرا همچین چیزی میگی؟»
دختر غرولند میکند و با نگاه نگران و چشمان درشت کودکانه و خامش به پیرزن خیره میشود:«حرفای مامان و بابارو شنیدم.گفتن مامانی میخواد بمیره....مردن یعنی چی؟»
پیرزن لبخند غمگینی به نوه اش میزند و بوسه ای به میان ابروهایش مینشاند، موهایش را نوازش میکند:«میخوای یه بازی کنیم؟»
دخترک با شوق پتو را کنار میزند و بر زانوانش مینشیند:«اما اگه مامانی بفهمه دعوامون میکنه...باید بخوابیم»
پیرزن درازکشیده سرفه‌ی دردناکی میکند و انگشتش را به نشان سکوت بالا میاورد:«هیسس کسی نباید بفهمه بازی میکنیم وگرنه میبازی»
کودک نا‌امید میشود و دست به سینه به مادربزرگش نگاه میکند:«من نمیخوام ببازم.اریک میگه بازنده‌ها دماغو‌ هستن،با کلمه آخرش پیرزن ناخوداگاه با درد قفسه سینه اش خنده ای سر میدهد:«اریک..؟اون کوچولو...»
با غرولند نوه اش که بی امان و منتظر بازی به او نگاه میکند ساکت میشود و لبخندی غمگین میزند که غمش از چشمان کودک پنهان می‌ماند.
دستی بر شانه‌ی کودک میزند و به صندقچه ای که بر چهارپایه انتظار میکشید اشاره میکند:«بدو اونو بیار پس»
دختر با شوق که انگار فکر میکند قرار‌ استر آبنبات همیشگی‌اش را بگیرد،با عجله صندوقچه را می‌آورد و وقتی به جای آن ابنبات شیرین،کلید کهنه را در دستان پیر مادربزرگش میبیند نا‌امید میشود که پیرزن لبخندی را روانه چهره اش میکند:«این بازیمونه...تو باید این کلیدو پنهان کنی...این کلید انباریمه که همیشه از اونجا برات ابنبات میارم...»
دخترک با گیجی سر کج میکند:«خودت اینکارو بکن مامانی...من گمش میکنم»
«من میخوام برم یه سفر..میخوام همه روگول بزنم باشه؟پس بهم کمک کن»
دخترک بی‌میل زمزمه میکند:«من این...بازیو دوست ندارم»
«تو میخوای قلب مامانیو بشکنی؟-»
صدا با سرفه‌ی دردناکی قطع شد
کودک با بی‌میلی تصمیم همراهی با پیرزن را گرفت.
صبح مادربزرگ بیدار نشد و کودک در بدو بیداری با فریاد ها و گریه های مادرش چشم گشود،گیج به مادربزرگ که با چشمان بسته درازکشیده بود و مادرش که گونه و چشمانش از گریه سرخ و بی‌رمق بود مینگرد«مامان!مامان نرو مامان لطفا!»
کودک ارام از تخت پایین میرود و پای پدرش که در آستانه در ایستاده بود را در اغوش میگیرد:«بابایی...مامان چرا گریه میکنه؟مامانی بیدار میشه...»
مرد با غصه به کودک مینگرد:«مادربزرگت بیدار نمیشه...»
کودک با سخن پدرش گیج شده سر خم میکند:«مامانی مرده؟»
دست مرد میلرزد و در سکوت غم هایش را درون خود دفن میکند که کودک با نگاه کنجکاوش ادامه میدهد:«بابا مرگ یعنی چی؟»
مرد مردد نگاهی به فرزندش میدوزد و آرام اورا در آغوشش بلند میکند:«مرگ...مرگ یعنی...مرگ یه سفره..»
چشمان کودک از تعجب گشاد میشود:«سفر؟مامانی بهم‌گفت که قراره-»
با یاداوری گفتگوی دیشبشان ساکت میشود که مرد سخنش را ادامه میدهد،انگار حرف دخترکش را نشنیده باشد«ادما وقتی خسته میشن میرن سفر،مادربزرگتم رفته سفر...»
دخترک مادر و پدرش را دید و سرش را پایین گرفت و لبخندی زد،مادربزرگش به او دروغ نگفته بود،او واقعا به سفر رفت و تا موقع برگشتنش دخترک باید از انباری آبنباتش مراقبت کند.

[زمان حال]

حال مادربزرگ مرده.
اما تمام این مدت کلید را همراه خود داشتم، مثل جزیی از بدنم. چون آدم‌ها وقتی می‌میرند، بعضی چیزها را برای همیشه به گردن دیگران می‌اندازند تا فراموش نشوند.


اینو خوندییی؟خوشت اومده؟فالو کن قراره کلی رمان اینطوری-البته که اینجوری نه!خیلی بهتر از این قراره آپ بشه چون میتونی سلیقه یا ایده و یا هرچب که دوست داری نوشته بشه رو بگی بنویسم برات کیوتی💕💕
اگه اسم فیلمم میدونی بگو✨️✨️
#فوریو #استوری #رمان #رمانتیک #دپ #اهنگ #505 #انیمه #فیلم #داستان #دابسمش #ویسگون #اکسپلور #اکسپلور #اینستاگرام #تیکتاک #فوریو #فوریو_نظری_به_حال_ما_کن_باتشکر
#کپشن #roman
دیدگاه ها (۱)

mommy>یه سر به پیجم بزن...کپشنارم بخون بچه خوب#رمان #رمانتیک...

وایسا دارم چی میبینم😐چرا پستو لایک نکردییی؟پیجو ببین..کپشنار...

کرکترای رمان...(:اینو از این چنل تو سروش برداشتم𝓜𝓾𝓼𝓲𝓬×𝓒𝓵𝓲𝓹#ر...

پستو لایک کن و فالوم کن گمم نکنی قراره به زودی آپلود بشه💫#رم...

اهوی گریز پا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط