خون و عسل
part 28
با گیجی از خواب عمیقی بیدار شد و خودش رو تو اتاقی مجلل و شیکی دید البته تم خیلی عجیبی داشت...ترکیبی از مشکی و قرمز درست مثل تو فیلما که اتاق های عجیبی وجود داره
رو تخت نرمی بود و ملافه نرمی هم روش بود. وقتی حس کرد میتونه راه بره بلند شد و با کمی گیجی تو اتاق قدم زد...دیواره ها با جواهرات نورانی ای تزئین شده بودن و تخت بزرگی هم بود که پایه هاش از طلا بودن.
اتاق تاریک بود و فقط با کمک جواهر های قرمز رنگ یکم نورانی شده بود.
صدای قدم های کسی رو شنید و سریع برگشت و روی تخت دراز کشید و خودشو به خواب زد
_ هنوز بیدار نشدی فرشته کوچولو؟
صدای اشنایی رو شنید ولی واکنش نشون نداد و دازای تصمیم گرفت یکم اذیتش کنه
روی تخت دراز کشید و از پشت اروم بغلش کرد که چویا سریع بلند شد و خودشو عقب کشید
_ پس بیدار شدی
بخاطر تاریکی اتاق نمیتونست به خوبی چهره اش رو ببینه برای همین پرسید
+ تو کی هستی...من...من کجام؟
_ اسمم دازایه...تو الان تو اتاق منی
صدای بشکن اومد و کل اتاق پر از نور شد که چویا سریع چشماشو بست و بعد از اینکه تونست چشماشو به نور عادت بده باز کرد و همون مردی که اون روز نجاتش داد رو دید و کمی سرخ شد
+ شما...من شما رو یه جا دیدم
دازای هومی کشید و منتظر شد
+ تو محل کارم...زمانی که رئیسم داشت بهم نزدیک میشد شما نجاتم دادین...وقت نشد ازتون تشکر کنم دازای سان
دازای لبخندی زد خوشحال بود که اون کارشو فراموش نکرده بود...باید از اول شروع میکرد...باید چویا رو نم نم عاشق خودش میکرد
از جاش بلند شد و گفت
_ اوم...اره تازه یادم افتاد قابلی نداشت.
با لحن خونسردی گفت که چویا اصلا انتظارش رو نداشت و یکم معذب شد
+ خب ممنون ازم محافظت کردید من باید برگردم خونه
دازای با لحن تمسخرامیزی گفت
_ خونه؟ کدوم خونه؟ تو دیگه خونه ای نداری
چویا با گیجی بهش نگاه کرد که دازای دستکش های سفیدش رو پوشید و گفت
_ از حالا تو اینجا زندگی میکنی اتاقت هم اماده ست
دازای بعد گفتن حرفش از اتاقش خارج شد و چویا رو تنها گذاشت و چند دقیقه بعد صدای در بلند شد
+ ب...بله
" چویا ساما لطفا بیاید لباس هارو از من بگیرید و اماده شید "
با پیوستن عنوان ساما متعجب شد...اینجا چخبره؟
از رو تخت بلند شد و درو باز کرد و دختری که لباس خدمتکار رو پوشیده بود رو دید
" من هانا خدمتکار شخصی شما هستم...لطفا هر نیازی داشتید خبرم کنید "
+ خ...خیلی ممنون
درو بست و لباس ها رو پوشید و انواع عطر ها رو دید و یه عطر رو به طور شانسی برداشت و به خودش زد.
از در خارج شد و به دنبال هانا رفت...انگار که جشنی برگزار باشه به سمت سالن رفتن و هانا گفت
" اینجا مهمونی برگزاره لطفا راحت باشید "
هانا رفت و چویا موند با کلی خون اشام و گرگینه ها که صد البته فعلا از هویت واقعیشون خبر نداشت.
نمیدونست باید چیکار کنه که فردی اسمش رو صدا زد وقتی برگشت با دیدن فئودور دست پاشو گم کرد
" باورم نمیشه دوباره میبینمت چویا "
دوباره؟ منظورش از دوباره چی بود؟ یعنی قبلا هم دیگه رو ملاقات کردن؟
+ متاسفم ولی هر چقدر که فکر میکنم شما رو به یاد نمیارم
فئودور از اینکه حافظه اش پاک شده بود خبر داشت پس گفت
" مهم نیست و فئودور هستم از اشناییت خوشبختم چویا "
چویا لبخندی زد و گفت
+ منم همینطور فئودور سان
وقتی دازای وارد شد همه نگاه ها سمتش رفت که چه با قدرت قدم بر میداشت و در جایگاهش نشست
_ ادامه بدید
بعد از ادای احترام دوباره پراکنده شدن
چویا نمیتونست از دازای چشم برداره...اون مردی بود که چویا هنوز نتونسته بود اون چهره خشمگین اون روز رو فراموش کنه
" راستی چویا تو هویت ما رو هم فراموش کردی؟ "
+ هویت؟
فئودور لبخندی زد و گفت
" تو تنها انسان این مجلسی "
+ منظورت چیه؟
" ما همه یا خون اشام هستیم یا گرگینه "
چویا با مردمک های لرزیده بهش نگاه کرد و گفت
+ ه...ها؟؟ امکان نداره...من میخوام برگردم
" اونی که اسمش دازایه پادشاه همه این هاست...به نفع خودته عصبانیش نکنی "
خواست بترسونتش تا جرعت رفتن به سرش نزنه اما تا خواست برا فئودور گفت
" این بار دومیه که اینجا حضور داری...برای خودت دردسر درست نکن بشین سرجات و زندگیتو کن...اون جای زخم رو گردنت...هیچوقت بابتش کنجکاو نشدی؟ اونا جای دندون نیش های علیاحضرته "
چویا تصاویر نامفهومی رو به باد میاورد ولی همه ی اونا تار بودن
+ چرا باید پیش شما بمونم
" این دستور اونه نه من "
چویا هومی کشید و کمی اضطرابش کم شد و سعی کرد خودشو با وضعیت وفق بده.
_______________________________________________________
ادامه دارد...
با گیجی از خواب عمیقی بیدار شد و خودش رو تو اتاقی مجلل و شیکی دید البته تم خیلی عجیبی داشت...ترکیبی از مشکی و قرمز درست مثل تو فیلما که اتاق های عجیبی وجود داره
رو تخت نرمی بود و ملافه نرمی هم روش بود. وقتی حس کرد میتونه راه بره بلند شد و با کمی گیجی تو اتاق قدم زد...دیواره ها با جواهرات نورانی ای تزئین شده بودن و تخت بزرگی هم بود که پایه هاش از طلا بودن.
اتاق تاریک بود و فقط با کمک جواهر های قرمز رنگ یکم نورانی شده بود.
صدای قدم های کسی رو شنید و سریع برگشت و روی تخت دراز کشید و خودشو به خواب زد
_ هنوز بیدار نشدی فرشته کوچولو؟
صدای اشنایی رو شنید ولی واکنش نشون نداد و دازای تصمیم گرفت یکم اذیتش کنه
روی تخت دراز کشید و از پشت اروم بغلش کرد که چویا سریع بلند شد و خودشو عقب کشید
_ پس بیدار شدی
بخاطر تاریکی اتاق نمیتونست به خوبی چهره اش رو ببینه برای همین پرسید
+ تو کی هستی...من...من کجام؟
_ اسمم دازایه...تو الان تو اتاق منی
صدای بشکن اومد و کل اتاق پر از نور شد که چویا سریع چشماشو بست و بعد از اینکه تونست چشماشو به نور عادت بده باز کرد و همون مردی که اون روز نجاتش داد رو دید و کمی سرخ شد
+ شما...من شما رو یه جا دیدم
دازای هومی کشید و منتظر شد
+ تو محل کارم...زمانی که رئیسم داشت بهم نزدیک میشد شما نجاتم دادین...وقت نشد ازتون تشکر کنم دازای سان
دازای لبخندی زد خوشحال بود که اون کارشو فراموش نکرده بود...باید از اول شروع میکرد...باید چویا رو نم نم عاشق خودش میکرد
از جاش بلند شد و گفت
_ اوم...اره تازه یادم افتاد قابلی نداشت.
با لحن خونسردی گفت که چویا اصلا انتظارش رو نداشت و یکم معذب شد
+ خب ممنون ازم محافظت کردید من باید برگردم خونه
دازای با لحن تمسخرامیزی گفت
_ خونه؟ کدوم خونه؟ تو دیگه خونه ای نداری
چویا با گیجی بهش نگاه کرد که دازای دستکش های سفیدش رو پوشید و گفت
_ از حالا تو اینجا زندگی میکنی اتاقت هم اماده ست
دازای بعد گفتن حرفش از اتاقش خارج شد و چویا رو تنها گذاشت و چند دقیقه بعد صدای در بلند شد
+ ب...بله
" چویا ساما لطفا بیاید لباس هارو از من بگیرید و اماده شید "
با پیوستن عنوان ساما متعجب شد...اینجا چخبره؟
از رو تخت بلند شد و درو باز کرد و دختری که لباس خدمتکار رو پوشیده بود رو دید
" من هانا خدمتکار شخصی شما هستم...لطفا هر نیازی داشتید خبرم کنید "
+ خ...خیلی ممنون
درو بست و لباس ها رو پوشید و انواع عطر ها رو دید و یه عطر رو به طور شانسی برداشت و به خودش زد.
از در خارج شد و به دنبال هانا رفت...انگار که جشنی برگزار باشه به سمت سالن رفتن و هانا گفت
" اینجا مهمونی برگزاره لطفا راحت باشید "
هانا رفت و چویا موند با کلی خون اشام و گرگینه ها که صد البته فعلا از هویت واقعیشون خبر نداشت.
نمیدونست باید چیکار کنه که فردی اسمش رو صدا زد وقتی برگشت با دیدن فئودور دست پاشو گم کرد
" باورم نمیشه دوباره میبینمت چویا "
دوباره؟ منظورش از دوباره چی بود؟ یعنی قبلا هم دیگه رو ملاقات کردن؟
+ متاسفم ولی هر چقدر که فکر میکنم شما رو به یاد نمیارم
فئودور از اینکه حافظه اش پاک شده بود خبر داشت پس گفت
" مهم نیست و فئودور هستم از اشناییت خوشبختم چویا "
چویا لبخندی زد و گفت
+ منم همینطور فئودور سان
وقتی دازای وارد شد همه نگاه ها سمتش رفت که چه با قدرت قدم بر میداشت و در جایگاهش نشست
_ ادامه بدید
بعد از ادای احترام دوباره پراکنده شدن
چویا نمیتونست از دازای چشم برداره...اون مردی بود که چویا هنوز نتونسته بود اون چهره خشمگین اون روز رو فراموش کنه
" راستی چویا تو هویت ما رو هم فراموش کردی؟ "
+ هویت؟
فئودور لبخندی زد و گفت
" تو تنها انسان این مجلسی "
+ منظورت چیه؟
" ما همه یا خون اشام هستیم یا گرگینه "
چویا با مردمک های لرزیده بهش نگاه کرد و گفت
+ ه...ها؟؟ امکان نداره...من میخوام برگردم
" اونی که اسمش دازایه پادشاه همه این هاست...به نفع خودته عصبانیش نکنی "
خواست بترسونتش تا جرعت رفتن به سرش نزنه اما تا خواست برا فئودور گفت
" این بار دومیه که اینجا حضور داری...برای خودت دردسر درست نکن بشین سرجات و زندگیتو کن...اون جای زخم رو گردنت...هیچوقت بابتش کنجکاو نشدی؟ اونا جای دندون نیش های علیاحضرته "
چویا تصاویر نامفهومی رو به باد میاورد ولی همه ی اونا تار بودن
+ چرا باید پیش شما بمونم
" این دستور اونه نه من "
چویا هومی کشید و کمی اضطرابش کم شد و سعی کرد خودشو با وضعیت وفق بده.
_______________________________________________________
ادامه دارد...
- ۵.۹k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط