💗 قولی که شکستی
💗 قولی که شکستی
یک هفته گذشته بود.
هفت روزی که ا.ت تلاش کرده بود به خودش فرصت بدهد؛ هفت روز بدون صدای جیمین در خانه، بدون پیامهای شبانهاش و بدون عادت شیرینی که هر صبح با صدای خوابآلودش میگفت: «پاشو، پرنسس من، صبح شده.»
اوایل، سکوت خانه برایش آزاردهنده بود. چند بار ناخودآگاه خواسته بود چیزی برای جیمین تعریف کند، اما وقتی گوشیاش را برمیداشت، یادش میآمد که دیگر نمیتوانند مثل قبل رفتار کنند.
با این حال، هر روز کمی بهتر از روز قبل میشد.
نه اینکه دیگر ناراحت نباشد؛ بلکه داشت یاد میگرفت احساساتش را بدون سرزنش کردن خودش بپذیرد.
جیمین هم به قولش عمل کرده بود. دیگر تماس نمیگرفت و پیامهای پشت سر هم نمیفرستاد. به او فرصت داده بود تا خودش تصمیم بگیرد چه میخواهد.
اما این به معنی فراموش کردن ا.ت نبود.
هر شب، وقتی به خانه برمیگشت، یاد روزهایی میافتاد که ا.ت روی مبل منتظرش مینشست و با دیدنش لبخند میزد. حالا خانهی خودش ساکت بود و او مجبور شده بود با عواقب رفتارش روبهرو شود.
یک شب، وقتی از سر کار برگشت، جلوی در ایستاد و به گوشیاش نگاه کرد.
آخرین پیام ا.ت هنوز همان بود که یک هفته پیش فرستاده بود.
هیچ پیام تازهای وجود نداشت.
جیمین آهسته نفسش را بیرون داد و گوشی را داخل جیبش گذاشت.
جیمین: باید بهش فرصت بدم... حتی اگه دلم بخواد همین الان ببینمش.
او میدانست که دلتنگیاش به او اجازه نمیدهد آرامش ا.ت را به هم بزند. اگر قرار بود روزی دوباره کنار هم باشند، این بار باید یاد میگرفتند که عشق بدون احترام کافی نیست.
---
صبح روز هشتم، ا.ت از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف نگاه کرد.
آن روز، برخلاف روزهای گذشته، احساس میکرد باید تصمیمی بگیرد.
نه تصمیمی برای فراموش کردن اتفاقی که افتاده بود؛ تصمیمی دربارهی اینکه آیا هنوز میخواهد برای رابطهشان فرصتی باقی بگذارد یا نه.
از تخت بیرون آمد، صورتش را شست و به آشپزخانه رفت. برای خودش صبحانه آماده کرد و کنار پنجره نشست.
همانجا بود که تصمیمش را گرفت.
گوشیاش را برداشت و گفتوگوی جیمین را باز کرد.
چند بار پیام نوشت و پاک کرد. آخر سر، با انگشتهایی که کمی میلرزیدند، پیام کوتاهی فرستاد.
ا.ت: جیمین، میخوام ببینمت. اگه امروز وقت داری، بیا خونه. باید باهات حرف بزنم.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که جوابش آمد.
جیمین: امروز وقت دارم. هر ساعتی که خودت راحتی، میام.
ا.ت: ساعت چهار بیا.
جیمین: باشه. ساعت چهار اونجام.
ا.ت گوشی را کنار گذاشت.
قلبش تند میزد. بخشی از وجودش از دیدن جیمین خوشحال بود و بخش دیگری هنوز از آنچه اتفاق افتاده بود، میترسید.
اما این بار قرار نبود از ترسش فرار کند. میخواست حرفهایش را واضح بزند و ببیند جیمین در عمل چطور با آنها روبهرو میشود.
---
ساعت چهار، زنگ خانه به صدا درآمد.
ا.ت که از چند دقیقه قبل نزدیک در منتظر بود، نفس عمیقی کشید و در را باز کرد.
جیمین پشت در ایستاده بود. لباس سادهای پوشیده بود و خستگی در چهرهاش پیدا بود. وقتی چشمش به ا.ت افتاد، برای لحظهای انگار میخواست جلو بیاید و او را در آغوش بگیرد، اما خودش را متوقف کرد.
جیمین: سلام، ا.ت.
ا.ت: سلام. بیا داخل.
جیمین وارد شد و کفشهایش را کنار در گذاشت. نگاه کوتاهی به خانه انداخت؛ همان خانهای که زمانی هر گوشهاش برایش خاطرهای داشت.
اما هیچچیز را به زبان نیاورد.
آنها به اتاق نشیمن رفتند. ا.ت روی یک طرف مبل نشست و جیمین روی صندلی روبهرویش. فاصلهشان بیشتر از چیزی بود که قبلاً به آن عادت داشتند.
چند لحظه سکوت بینشان برقرار شد.
بالاخره ا.ت شروع کرد.
ا.ت: نمیخوام وانمود کنم که این چند روز همهچیز رو درست کرده. هنوز وقتی یاد اون شب میافتم، ناراحت میشم. هنوز بعضی وقتها نمیدونم وقتی کنار توام، میتونم مثل قبل احساس آرامش کنم یا نه.
جیمین بدون اینکه حرفش را قطع کند، گوش داد.
ا.ت: من قبل از اون اتفاق، فکر میکردم هر مشکلی بینمون پیش بیاد، میتونیم دربارهاش حرف بزنیم. حتی اگه عصبانی بشیم، حتی اگه با هم اختلاف داشته باشیم، باز هم میتونیم به هم احترام بذاریم.
چشمهایش پر از اشک شد.
ا.ت: وقتی اون اتفاق افتاد، فقط از کاری که کردی ناراحت نشدم. احساس کردم چیزی که بهش اعتماد داشتم، دیگه اونقدر محکم نیست که فکر میکردم.
جیمین سرش را پایین انداخت.
جیمین: میدونم. و نمیخوام ازت بخوام این احساس رو نادیده بگیری.
ا.ت: من هنوز دوستت دارم، جیمین. همین موضوع همهچیز رو برام سختتر کرده. اگه دوستت نداشتم، شاید تصمیم گرفتن آسونتر بود. ولی نمیخوام فقط به خاطر اینکه دوستت دارم، از خودم و احساسم بگذرم.
جیمین: نباید هم بگذری.
بچه ها بیاید یه مینی پارت 😫😫
یک هفته گذشته بود.
هفت روزی که ا.ت تلاش کرده بود به خودش فرصت بدهد؛ هفت روز بدون صدای جیمین در خانه، بدون پیامهای شبانهاش و بدون عادت شیرینی که هر صبح با صدای خوابآلودش میگفت: «پاشو، پرنسس من، صبح شده.»
اوایل، سکوت خانه برایش آزاردهنده بود. چند بار ناخودآگاه خواسته بود چیزی برای جیمین تعریف کند، اما وقتی گوشیاش را برمیداشت، یادش میآمد که دیگر نمیتوانند مثل قبل رفتار کنند.
با این حال، هر روز کمی بهتر از روز قبل میشد.
نه اینکه دیگر ناراحت نباشد؛ بلکه داشت یاد میگرفت احساساتش را بدون سرزنش کردن خودش بپذیرد.
جیمین هم به قولش عمل کرده بود. دیگر تماس نمیگرفت و پیامهای پشت سر هم نمیفرستاد. به او فرصت داده بود تا خودش تصمیم بگیرد چه میخواهد.
اما این به معنی فراموش کردن ا.ت نبود.
هر شب، وقتی به خانه برمیگشت، یاد روزهایی میافتاد که ا.ت روی مبل منتظرش مینشست و با دیدنش لبخند میزد. حالا خانهی خودش ساکت بود و او مجبور شده بود با عواقب رفتارش روبهرو شود.
یک شب، وقتی از سر کار برگشت، جلوی در ایستاد و به گوشیاش نگاه کرد.
آخرین پیام ا.ت هنوز همان بود که یک هفته پیش فرستاده بود.
هیچ پیام تازهای وجود نداشت.
جیمین آهسته نفسش را بیرون داد و گوشی را داخل جیبش گذاشت.
جیمین: باید بهش فرصت بدم... حتی اگه دلم بخواد همین الان ببینمش.
او میدانست که دلتنگیاش به او اجازه نمیدهد آرامش ا.ت را به هم بزند. اگر قرار بود روزی دوباره کنار هم باشند، این بار باید یاد میگرفتند که عشق بدون احترام کافی نیست.
---
صبح روز هشتم، ا.ت از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف نگاه کرد.
آن روز، برخلاف روزهای گذشته، احساس میکرد باید تصمیمی بگیرد.
نه تصمیمی برای فراموش کردن اتفاقی که افتاده بود؛ تصمیمی دربارهی اینکه آیا هنوز میخواهد برای رابطهشان فرصتی باقی بگذارد یا نه.
از تخت بیرون آمد، صورتش را شست و به آشپزخانه رفت. برای خودش صبحانه آماده کرد و کنار پنجره نشست.
همانجا بود که تصمیمش را گرفت.
گوشیاش را برداشت و گفتوگوی جیمین را باز کرد.
چند بار پیام نوشت و پاک کرد. آخر سر، با انگشتهایی که کمی میلرزیدند، پیام کوتاهی فرستاد.
ا.ت: جیمین، میخوام ببینمت. اگه امروز وقت داری، بیا خونه. باید باهات حرف بزنم.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که جوابش آمد.
جیمین: امروز وقت دارم. هر ساعتی که خودت راحتی، میام.
ا.ت: ساعت چهار بیا.
جیمین: باشه. ساعت چهار اونجام.
ا.ت گوشی را کنار گذاشت.
قلبش تند میزد. بخشی از وجودش از دیدن جیمین خوشحال بود و بخش دیگری هنوز از آنچه اتفاق افتاده بود، میترسید.
اما این بار قرار نبود از ترسش فرار کند. میخواست حرفهایش را واضح بزند و ببیند جیمین در عمل چطور با آنها روبهرو میشود.
---
ساعت چهار، زنگ خانه به صدا درآمد.
ا.ت که از چند دقیقه قبل نزدیک در منتظر بود، نفس عمیقی کشید و در را باز کرد.
جیمین پشت در ایستاده بود. لباس سادهای پوشیده بود و خستگی در چهرهاش پیدا بود. وقتی چشمش به ا.ت افتاد، برای لحظهای انگار میخواست جلو بیاید و او را در آغوش بگیرد، اما خودش را متوقف کرد.
جیمین: سلام، ا.ت.
ا.ت: سلام. بیا داخل.
جیمین وارد شد و کفشهایش را کنار در گذاشت. نگاه کوتاهی به خانه انداخت؛ همان خانهای که زمانی هر گوشهاش برایش خاطرهای داشت.
اما هیچچیز را به زبان نیاورد.
آنها به اتاق نشیمن رفتند. ا.ت روی یک طرف مبل نشست و جیمین روی صندلی روبهرویش. فاصلهشان بیشتر از چیزی بود که قبلاً به آن عادت داشتند.
چند لحظه سکوت بینشان برقرار شد.
بالاخره ا.ت شروع کرد.
ا.ت: نمیخوام وانمود کنم که این چند روز همهچیز رو درست کرده. هنوز وقتی یاد اون شب میافتم، ناراحت میشم. هنوز بعضی وقتها نمیدونم وقتی کنار توام، میتونم مثل قبل احساس آرامش کنم یا نه.
جیمین بدون اینکه حرفش را قطع کند، گوش داد.
ا.ت: من قبل از اون اتفاق، فکر میکردم هر مشکلی بینمون پیش بیاد، میتونیم دربارهاش حرف بزنیم. حتی اگه عصبانی بشیم، حتی اگه با هم اختلاف داشته باشیم، باز هم میتونیم به هم احترام بذاریم.
چشمهایش پر از اشک شد.
ا.ت: وقتی اون اتفاق افتاد، فقط از کاری که کردی ناراحت نشدم. احساس کردم چیزی که بهش اعتماد داشتم، دیگه اونقدر محکم نیست که فکر میکردم.
جیمین سرش را پایین انداخت.
جیمین: میدونم. و نمیخوام ازت بخوام این احساس رو نادیده بگیری.
ا.ت: من هنوز دوستت دارم، جیمین. همین موضوع همهچیز رو برام سختتر کرده. اگه دوستت نداشتم، شاید تصمیم گرفتن آسونتر بود. ولی نمیخوام فقط به خاطر اینکه دوستت دارم، از خودم و احساسم بگذرم.
جیمین: نباید هم بگذری.
بچه ها بیاید یه مینی پارت 😫😫
- ۵۳۱
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط