💜 یونا، بابا و یک قاب عکس
💜 یونا، بابا و یک قاب عکس
قسمت دوم
صبح یک روز بارانی بود.
یونا روی فرش اتاق نشسته بود و با خرگوش عروسکیاش بازی میکرد. جونگکوک هم در آشپزخانه مشغول درست کردن پنکیک بود.
همه چیز عادی به نظر میرسید تا اینکه یونا ناگهان پرسید:
— بابا؟
— جانم؟
— همه بچهها مامان دارن؟
جونگکوک همان لحظه خشک شد.
کفگیر در دستش متوقف شد.
قلبش آرام آرام سنگین شد.
او میدانست این روز بالاخره میرسد.
اما نه اینکه اینقدر زود.
آرام برگشت و به دخترش نگاه کرد.
یونا با چشمهای درشتش منتظر جواب بود.
— بیشتر بچهها آره.
— پس مامان من کجاست؟
سکوت...
چند ثانیهای که برای جونگکوک مثل چند ساعت گذشت.
او کنار دخترش نشست.
— مامان تو خیلی آدم خوبی بود.
یونا اخم کوچکی کرد.
— یعنی رفته سفر؟
جونگکوک لبخند غمگینی زد.
— نه عزیزم...
دست کوچکش را گرفت.
— مامان پیش ستارههاست.
یونا به سقف نگاه کرد.
— یعنی تو آسمونه؟
— آره.
— برمیگرده؟
این سؤال مثل تیر به قلب جونگکوک خورد.
اما نمیخواست به دخترش دروغ بگوید.
— نه کوچولوم.
یونا چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام سرش را پایین انداخت.
— یعنی هیچوقت نمیبینمش؟
جونگکوک دخترش را در آغوش کشید.
— میتونی ببینیش.
— واقعاً؟!
— آره.
— کجاست؟
جونگکوک بلند شد.
چند لحظه مردد ماند.
سالها بود که آن آلبوم را باز نکرده بود.
بالاخره به سمت اتاقش رفت و از داخل کشو جعبهای چوبی بیرون آورد.
وقتی برگشت، یونا با کنجکاوی نگاهش میکرد.
جونگکوک جعبه را باز کرد.
داخل آن چند نامه، یک گردنبند و چند عکس بود.
دستانش کمی لرزید.
اولین عکس را بیرون آورد.
زنی با لبخندی گرم و چشمانی مهربان.
یونا آرام عکس را گرفت.
مدتی طولانی فقط نگاه کرد.
انگار داشت چهرهای را کشف میکرد که همیشه جایش را در قلبش حس کرده بود.
— این مامانه؟
جونگکوک لبخند زد.
— آره.
— خوشگله...
اشک در چشمان جونگکوک جمع شد.
— خیلی خوشگل بود.
یونا عکس را نزدیک صورتش گرفت.
— بابا...
— جانم؟
— من شبیه مامانم هستم؟
جونگکوک خندید.
— خیلی.
— واقعاً؟
— چشمهات دقیقاً مثل اونه.
یونا ذوق کرد.
— یعنی مامان هم خرگوش دوست داشت؟
— خیلی زیاد.
— بستنی؟
— عاشقش بود.
— نقاشی؟
— از همه بیشتر.
چشمهای یونا برق زد.
— پس من شبیه مامانم!
— آره کوچولو.
بعد عکس دیگری را بیرون آورد.
عکسی از روزی که یونا تازه به دنیا آمده بود.
مادرش او را در آغوش گرفته بود و لبخند میزد.
یونا با تعجب نگاه کرد.
— این منم؟
— آره.
— من اینقدر کوچولو بودم؟!
جونگکوک خندید.
— از خرگوشت هم کوچیکتر بودی.
یونا قهقهه زد.
برای اولین بار، نام مادرش دیگر فقط یک سؤال نبود.
کمکم تبدیل به یک آدم واقعی میشد.
آدمی که دوستش داشت.
آدمی که هرگز ندیده بود.
اما حالا میتوانست بشناسد.
چند ساعت بعد...
هوا تاریک شده بود.
یونا کنار پنجره ایستاده بود و به آسمان نگاه میکرد.
بعد رو به جونگکوک گفت:
— بابا؟
— بله؟
— مامان منو دوست داشت؟
جونگکوک بدون مکث جواب داد:
— بیشتر از هر چیزی توی دنیا.
— از تو هم بیشتر؟
جونگکوک خندید.
— فکر کنم آره.
یونا لبخند زد.
بعد انگشتش را به سمت یکی از ستارهها گرفت.
— پس امشب اون ستاره مامانه.
جونگکوک کنار دخترش نشست.
هر دو به آسمان نگاه کردند.
— میدونی بابا؟
— چی عزیزم؟
— ناراحت نیستم که مامان پیش ستارههاست.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
یونا سرش را روی شانه او گذاشت.
— چون تو هر روز دربارهش برام تعریف میکنی.
و اونجاست...
و تو هم اینجایی...
پس من هر دوتاتونو دارم.
اشک بیصدایی روی گونه جونگکوک لغزید.
او دخترش را بغل کرد.
محکم.
خیلی محکم.
و برای اولین بار بعد از سالها، وقتی به عکس همسرش نگاه کرد، درد کمتری حس کرد.
چون حالا میدانست که بخشی از او هنوز اینجا زندگی میکند...
در لبخندهای یونا.
قسمت دوم
صبح یک روز بارانی بود.
یونا روی فرش اتاق نشسته بود و با خرگوش عروسکیاش بازی میکرد. جونگکوک هم در آشپزخانه مشغول درست کردن پنکیک بود.
همه چیز عادی به نظر میرسید تا اینکه یونا ناگهان پرسید:
— بابا؟
— جانم؟
— همه بچهها مامان دارن؟
جونگکوک همان لحظه خشک شد.
کفگیر در دستش متوقف شد.
قلبش آرام آرام سنگین شد.
او میدانست این روز بالاخره میرسد.
اما نه اینکه اینقدر زود.
آرام برگشت و به دخترش نگاه کرد.
یونا با چشمهای درشتش منتظر جواب بود.
— بیشتر بچهها آره.
— پس مامان من کجاست؟
سکوت...
چند ثانیهای که برای جونگکوک مثل چند ساعت گذشت.
او کنار دخترش نشست.
— مامان تو خیلی آدم خوبی بود.
یونا اخم کوچکی کرد.
— یعنی رفته سفر؟
جونگکوک لبخند غمگینی زد.
— نه عزیزم...
دست کوچکش را گرفت.
— مامان پیش ستارههاست.
یونا به سقف نگاه کرد.
— یعنی تو آسمونه؟
— آره.
— برمیگرده؟
این سؤال مثل تیر به قلب جونگکوک خورد.
اما نمیخواست به دخترش دروغ بگوید.
— نه کوچولوم.
یونا چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام سرش را پایین انداخت.
— یعنی هیچوقت نمیبینمش؟
جونگکوک دخترش را در آغوش کشید.
— میتونی ببینیش.
— واقعاً؟!
— آره.
— کجاست؟
جونگکوک بلند شد.
چند لحظه مردد ماند.
سالها بود که آن آلبوم را باز نکرده بود.
بالاخره به سمت اتاقش رفت و از داخل کشو جعبهای چوبی بیرون آورد.
وقتی برگشت، یونا با کنجکاوی نگاهش میکرد.
جونگکوک جعبه را باز کرد.
داخل آن چند نامه، یک گردنبند و چند عکس بود.
دستانش کمی لرزید.
اولین عکس را بیرون آورد.
زنی با لبخندی گرم و چشمانی مهربان.
یونا آرام عکس را گرفت.
مدتی طولانی فقط نگاه کرد.
انگار داشت چهرهای را کشف میکرد که همیشه جایش را در قلبش حس کرده بود.
— این مامانه؟
جونگکوک لبخند زد.
— آره.
— خوشگله...
اشک در چشمان جونگکوک جمع شد.
— خیلی خوشگل بود.
یونا عکس را نزدیک صورتش گرفت.
— بابا...
— جانم؟
— من شبیه مامانم هستم؟
جونگکوک خندید.
— خیلی.
— واقعاً؟
— چشمهات دقیقاً مثل اونه.
یونا ذوق کرد.
— یعنی مامان هم خرگوش دوست داشت؟
— خیلی زیاد.
— بستنی؟
— عاشقش بود.
— نقاشی؟
— از همه بیشتر.
چشمهای یونا برق زد.
— پس من شبیه مامانم!
— آره کوچولو.
بعد عکس دیگری را بیرون آورد.
عکسی از روزی که یونا تازه به دنیا آمده بود.
مادرش او را در آغوش گرفته بود و لبخند میزد.
یونا با تعجب نگاه کرد.
— این منم؟
— آره.
— من اینقدر کوچولو بودم؟!
جونگکوک خندید.
— از خرگوشت هم کوچیکتر بودی.
یونا قهقهه زد.
برای اولین بار، نام مادرش دیگر فقط یک سؤال نبود.
کمکم تبدیل به یک آدم واقعی میشد.
آدمی که دوستش داشت.
آدمی که هرگز ندیده بود.
اما حالا میتوانست بشناسد.
چند ساعت بعد...
هوا تاریک شده بود.
یونا کنار پنجره ایستاده بود و به آسمان نگاه میکرد.
بعد رو به جونگکوک گفت:
— بابا؟
— بله؟
— مامان منو دوست داشت؟
جونگکوک بدون مکث جواب داد:
— بیشتر از هر چیزی توی دنیا.
— از تو هم بیشتر؟
جونگکوک خندید.
— فکر کنم آره.
یونا لبخند زد.
بعد انگشتش را به سمت یکی از ستارهها گرفت.
— پس امشب اون ستاره مامانه.
جونگکوک کنار دخترش نشست.
هر دو به آسمان نگاه کردند.
— میدونی بابا؟
— چی عزیزم؟
— ناراحت نیستم که مامان پیش ستارههاست.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
یونا سرش را روی شانه او گذاشت.
— چون تو هر روز دربارهش برام تعریف میکنی.
و اونجاست...
و تو هم اینجایی...
پس من هر دوتاتونو دارم.
اشک بیصدایی روی گونه جونگکوک لغزید.
او دخترش را بغل کرد.
محکم.
خیلی محکم.
و برای اولین بار بعد از سالها، وقتی به عکس همسرش نگاه کرد، درد کمتری حس کرد.
چون حالا میدانست که بخشی از او هنوز اینجا زندگی میکند...
در لبخندهای یونا.
- ۹۳
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط