رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل هفدهم : حضوری که هرگز نبود
همون ساعت، در خانهٔ عموی ملیسا، مهمونی خانوادگی شروع شده بود.
تقریباً همه جمع شده بودن.
میز بزرگی آماده شده بود و روی اون چند جعبهٔ هدیه قرار داشت. دخترعموی ملیسا وسط پذیرایی نشسته بود و بقیه دورش جمع شده بودن.
یکی از عموها با لبخند گفت:
ـ خب، بالاخره همه اومدن!
یکی از پسرعموها اطراف رو نگاه کرد.
ـ پس ملیسا کجاست؟
برای چند ثانیه سکوت کوتاهی ایجاد شد.
زنعمویش که داشت جعبهای رو روی میز میگذاشت، بیتفاوت جواب داد:
ـ احتمالاً خونهست.
ـ یعنی نمیاد؟
ـ نمیدونم. بهش نگفتین؟
عموش شونه بالا انداخت.
ـ توی گروه گفتیم همه بیان. خودش باید میاومد دیگه.
بعد، بدون اینکه کسی تماس بگیره یا پیام بده تا مطمئن بشه ملیسا کجاست، صحبتها دوباره به سمت دختر محبوب خانواده برگشت.
یکی از عموها جعبهٔ بزرگی رو جلو گذاشت.
ـ خب، حالا وقتشه سورپرایز رو ببینیم!
دخترعمو با هیجان دستهاش رو جلوی دهانش گرفت.
ـ جدی؟ برای منه؟
زنعموش لبخند زد.
ـ معلومه که برای توئه، عزیزم!
در جعبه باز شد.
یک کیف گرانقیمت بود؛ همون مدلی که دخترعمو چند هفته قبل توی یکی از فروشگاهها دیده و گفته بود خیلی دوستش داره.
چشمهاش برق زد.
ـ وای! باورم نمیشه! از کجا فهمیدین؟
یکی از عموها خندید.
ـ مگه میشه چیزی رو که تو دوست داری یادمون بره؟
بقیه شروع به تعریف کردن از سلیقهاش کردن. یکی پیشنهاد داد برای شام به رستوران موردعلاقهاش برن و دیگری گفت هفتهٔ بعد هم میتونن براش خرید دیگهای ترتیب بدن.
همهچیز حول خوشحالی او میچرخید.
یکی از پسرعموها گوشیاش رو بیرون آورد.
ـ بیاین عکس بگیریم! این لحظه باید ثبت بشه!
همه دور دخترعمو جمع شدن.
درست قبل از گرفتن عکس، یکی از عمهها گفت:
ـ صبر کنین! همه نزدیکتر بشین تا کسی توی عکس جا نمونه!
همه به هم نزدیک شدن.
عکس گرفته شد.
هیچکس متوجه نشد که یک نفر از اعضای خانواده در اون جمع حضور نداره.
بعد از چند دقیقه، پسرعموی ملیسا دوباره به گوشیاش نگاه کرد.
ـ راستی، ملیسا امروز نیومده؟
عمهاش درحالیکه مشغول مرتب کردن هدیهها بود، جواب داد:
ـ انگار نه.
ـ عجیبه. معمولاً با مامان و باباش میاد.
یکی از عموها گفت:
ـ حالا که اتفاقی نیفتاده. بذارین امروز به خودمون خوش بگذره.
و بحث تمام شد.
نه تماسی گرفته شد، نه کسی پرسید چرا نیومده و نه حتی یک نفر به این فکر کرد که شاید ملیسا هم دلش میخواسته بخشی از اون روز باشه.
مهمونی ادامه پیدا کرد.
خندهها، عکسها و تعریفها...
و جای خالی ملیسا، خیلی زود از یاد همه رفت.
***
در پاساژ، ملیسا و آیومی از مغازه بیرون اومدن.
آیومی چند کیسهٔ خرید دستش بود و ملیسا هم یک وسیلهٔ کوچیک خریده بود که از مدتها قبل دوستش داشت.
ـ حالا بریم کافه؟ ـ آیومی پرسید.
ملیسا سر تکون داد.
ـ آره، خوبه.
وقتی به بقیه ملحق شدن، یکی از دخترها گفت:
ـ بالاخره! فکر کردیم گم شدین!
آیومی خندید.
ـ تقصیر این مغازه بود، همهچی داشت!
ملیسا کنار بقیه نشست.
چند دقیقه بعد، نوشیدنیهاشون رسید و صحبتها از خرید به مدرسه کشیده شد.
یکی از پسرها از امتحان هفتهٔ بعد شکایت کرد و دوستش گفت که هنوز حتی کتابش رو باز نکرده.
همه مشغول حرف زدن بودن.
کایزن در انتهای میز نشسته بود و گاهی به صحبتهای دوستهاش جواب میداد. بیشتر وقتش رو ساکت میگذروند.
ملیسا هم در گفتوگوی دخترها شرکت میکرد.
دیگه به این فکر نمیکرد که کایزن چرا چیزی دربارهٔ ظاهرش نگفته.
قرار نبود همه متوجهش بشن.
قرار نبود همه ازش تعریف کنن.
و مهمتر از همه، قرار نبود ارزش یک روز خوب رو با توجه یک نفر اندازه بگیره.
وقتی از کافه بیرون اومدن، هوا کمی ابری شده بود.
آیومی پیشنهاد داد قبل از رفتن، از همه عکس بگیرن.
همه کنار هم ایستادن.
ملیسا کنار آیومی قرار گرفت و لبخند زد.
عکس گرفته شد.
این بار، وقتی به تصویر روی گوشی نگاه کرد، خودش هم بین بقیه بود.
نه در گوشهٔ تصویر، نه پشت سر دیگران.
درست کنار آدمهایی که خودش دعوتشون رو پذیرفته بود.
ملیسا لبخندش رو حفظ کرد.
شاید جمعه قرار نبود همهچیز رو تغییر بده.
اما دستکم، این روز متعلق به خودش بود.
و در خانهٔ عمویش، درحالیکه خانواده هنوز مشغول جشن گرفتن بودن، هیچکس نمیدونست ملیسا کجا رفته و چقدر بهش خوش گذشته.
هنوز هیچکس دلتنگش نشده بود.
اما برای اولین بار، ملیسا تمام روزش رو صرف منتظر موندن برای دلتنگ شدن دیگران نکرده بود.
همون ساعت، در خانهٔ عموی ملیسا، مهمونی خانوادگی شروع شده بود.
تقریباً همه جمع شده بودن.
میز بزرگی آماده شده بود و روی اون چند جعبهٔ هدیه قرار داشت. دخترعموی ملیسا وسط پذیرایی نشسته بود و بقیه دورش جمع شده بودن.
یکی از عموها با لبخند گفت:
ـ خب، بالاخره همه اومدن!
یکی از پسرعموها اطراف رو نگاه کرد.
ـ پس ملیسا کجاست؟
برای چند ثانیه سکوت کوتاهی ایجاد شد.
زنعمویش که داشت جعبهای رو روی میز میگذاشت، بیتفاوت جواب داد:
ـ احتمالاً خونهست.
ـ یعنی نمیاد؟
ـ نمیدونم. بهش نگفتین؟
عموش شونه بالا انداخت.
ـ توی گروه گفتیم همه بیان. خودش باید میاومد دیگه.
بعد، بدون اینکه کسی تماس بگیره یا پیام بده تا مطمئن بشه ملیسا کجاست، صحبتها دوباره به سمت دختر محبوب خانواده برگشت.
یکی از عموها جعبهٔ بزرگی رو جلو گذاشت.
ـ خب، حالا وقتشه سورپرایز رو ببینیم!
دخترعمو با هیجان دستهاش رو جلوی دهانش گرفت.
ـ جدی؟ برای منه؟
زنعموش لبخند زد.
ـ معلومه که برای توئه، عزیزم!
در جعبه باز شد.
یک کیف گرانقیمت بود؛ همون مدلی که دخترعمو چند هفته قبل توی یکی از فروشگاهها دیده و گفته بود خیلی دوستش داره.
چشمهاش برق زد.
ـ وای! باورم نمیشه! از کجا فهمیدین؟
یکی از عموها خندید.
ـ مگه میشه چیزی رو که تو دوست داری یادمون بره؟
بقیه شروع به تعریف کردن از سلیقهاش کردن. یکی پیشنهاد داد برای شام به رستوران موردعلاقهاش برن و دیگری گفت هفتهٔ بعد هم میتونن براش خرید دیگهای ترتیب بدن.
همهچیز حول خوشحالی او میچرخید.
یکی از پسرعموها گوشیاش رو بیرون آورد.
ـ بیاین عکس بگیریم! این لحظه باید ثبت بشه!
همه دور دخترعمو جمع شدن.
درست قبل از گرفتن عکس، یکی از عمهها گفت:
ـ صبر کنین! همه نزدیکتر بشین تا کسی توی عکس جا نمونه!
همه به هم نزدیک شدن.
عکس گرفته شد.
هیچکس متوجه نشد که یک نفر از اعضای خانواده در اون جمع حضور نداره.
بعد از چند دقیقه، پسرعموی ملیسا دوباره به گوشیاش نگاه کرد.
ـ راستی، ملیسا امروز نیومده؟
عمهاش درحالیکه مشغول مرتب کردن هدیهها بود، جواب داد:
ـ انگار نه.
ـ عجیبه. معمولاً با مامان و باباش میاد.
یکی از عموها گفت:
ـ حالا که اتفاقی نیفتاده. بذارین امروز به خودمون خوش بگذره.
و بحث تمام شد.
نه تماسی گرفته شد، نه کسی پرسید چرا نیومده و نه حتی یک نفر به این فکر کرد که شاید ملیسا هم دلش میخواسته بخشی از اون روز باشه.
مهمونی ادامه پیدا کرد.
خندهها، عکسها و تعریفها...
و جای خالی ملیسا، خیلی زود از یاد همه رفت.
***
در پاساژ، ملیسا و آیومی از مغازه بیرون اومدن.
آیومی چند کیسهٔ خرید دستش بود و ملیسا هم یک وسیلهٔ کوچیک خریده بود که از مدتها قبل دوستش داشت.
ـ حالا بریم کافه؟ ـ آیومی پرسید.
ملیسا سر تکون داد.
ـ آره، خوبه.
وقتی به بقیه ملحق شدن، یکی از دخترها گفت:
ـ بالاخره! فکر کردیم گم شدین!
آیومی خندید.
ـ تقصیر این مغازه بود، همهچی داشت!
ملیسا کنار بقیه نشست.
چند دقیقه بعد، نوشیدنیهاشون رسید و صحبتها از خرید به مدرسه کشیده شد.
یکی از پسرها از امتحان هفتهٔ بعد شکایت کرد و دوستش گفت که هنوز حتی کتابش رو باز نکرده.
همه مشغول حرف زدن بودن.
کایزن در انتهای میز نشسته بود و گاهی به صحبتهای دوستهاش جواب میداد. بیشتر وقتش رو ساکت میگذروند.
ملیسا هم در گفتوگوی دخترها شرکت میکرد.
دیگه به این فکر نمیکرد که کایزن چرا چیزی دربارهٔ ظاهرش نگفته.
قرار نبود همه متوجهش بشن.
قرار نبود همه ازش تعریف کنن.
و مهمتر از همه، قرار نبود ارزش یک روز خوب رو با توجه یک نفر اندازه بگیره.
وقتی از کافه بیرون اومدن، هوا کمی ابری شده بود.
آیومی پیشنهاد داد قبل از رفتن، از همه عکس بگیرن.
همه کنار هم ایستادن.
ملیسا کنار آیومی قرار گرفت و لبخند زد.
عکس گرفته شد.
این بار، وقتی به تصویر روی گوشی نگاه کرد، خودش هم بین بقیه بود.
نه در گوشهٔ تصویر، نه پشت سر دیگران.
درست کنار آدمهایی که خودش دعوتشون رو پذیرفته بود.
ملیسا لبخندش رو حفظ کرد.
شاید جمعه قرار نبود همهچیز رو تغییر بده.
اما دستکم، این روز متعلق به خودش بود.
و در خانهٔ عمویش، درحالیکه خانواده هنوز مشغول جشن گرفتن بودن، هیچکس نمیدونست ملیسا کجا رفته و چقدر بهش خوش گذشته.
هنوز هیچکس دلتنگش نشده بود.
اما برای اولین بار، ملیسا تمام روزش رو صرف منتظر موندن برای دلتنگ شدن دیگران نکرده بود.
- ۳.۴k
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط