{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران آرامی به پنجره‌های خانه می‌خورد. خانه‌ای که زمانی پ

باران آرامی به پنجره‌های خانه می‌خورد. خانه‌ای که زمانی پر از خنده‌های سه نفره بود، حالا فقط صدای قدم‌های جونگ‌کوک و خنده‌های کوچولوی دختر سه ساله‌اش، یونا، در آن می‌پیچید.
سه سال از فوت همسرش گذشته بود، اما هنوز بعضی شب‌ها ناخودآگاه به سمت جای خالی او در تخت نگاه می‌کرد. با این حال، برای یونا قوی مانده بود. او تمام دنیایش بود.
آن شب، بعد از اینکه برای یونا قصه خواند، دختر کوچولو خیلی زودتر از همیشه خوابش برد.
جونگ‌کوک لبخند زد و پتویش را مرتب کرد.
شب بخیر، شاهزاده کوچولوی بابا.
روی پیشانی دخترش بوسه‌ای زد و چراغ خواب را روشن گذاشت.
چند ساعت بعد...
حدود ساعت دو بامداد بود که صدای ناله ضعیفی باعث شد جونگ‌کوک از خواب بپرد.
اول فکر کرد خواب دیده، اما دوباره همان صدا را شنید.
فوراً از تخت بلند شد و به اتاق یونا رفت.
نور کم‌رنگ چراغ خواب روی صورت دخترک افتاده بود. گونه‌هایش سرخ شده بودند و در خواب بی‌قرار بود.
-مامان...
شنیدن این کلمه قلب جونگ‌کوک را فشرد.
کنار تخت نشست و دستش را روی پیشانی یونا گذاشت.
چشم‌هایش گرد شد.
+یونا...
پیشانی دخترک داغ بود. خیلی داغ.
با عجله دماسنج را آورد.
چند ثانیه بعد عدد روی صفحه ظاهر شد.
۳۹٫۷ درجه
نفسش بند آمد.
+اوه خدای من...
یونا به سختی چشم‌هایش را باز کرد.
-بابا...
+عزیزم، بابا اینجاست. نترس.
او را آرام در آغوش گرفت. دست‌های کوچکش دور گردن پدر حلقه شد.
جونگ‌کوک سریع داروی تب‌بر مخصوص کودکان را آورد، کمی آب به او داد و سعی کرد آرامش کند.
اما تب همچنان بالا بود.
ترس تمام وجودش را گرفته بود.
او روی صحنه‌های بزرگ دنیا اجرا کرده بود، مقابل هزاران نفر ایستاده بود، اما هیچ چیز به اندازه مریض شدن دخترش او را نمی‌ترساند.
تمام شب کنار او ماند.
هر چند دقیقه دمای بدنش را چک می‌کرد.
دستمال خنک روی پیشانی‌اش می‌گذاشت.
موهای به هم ریخته‌اش را نوازش می‌کرد.
گاهی آرام برایش لالایی می‌خواند.
همان لالایی‌ای که مادر یونا زمانی برایش می‌خواند.

ساعت چهار صبح...
تب کمی پایین آمد اما هنوز حالش خوب نبود.
یونا با صدای گرفته گفت:
-بابا...
+جانم؟
-تو خسته شدی؟
اشک در چشمان جونگ‌کوک جمع شد.
+نه عزیز دلم.
+بخواب...
جونگ‌کوک خندید.
تا وقتی خوب نشی جایی نمی‌رم.
دخترک لبخند کوچکی زد و دوباره چشم‌هایش را بست.
سپیده صبح که زد، جونگ‌کوک او را نزد پزشک برد.
بعد از معاینه مشخص شد که خوشبختانه یک عفونت ویروسی ساده بوده و با استراحت و دارو بهتر می‌شود.
وقتی این را شنید، انگار کوهی از روی شانه‌هایش برداشته شد.

چند روز بعد...
خانه دوباره پر از صدای خنده شد.
یونا با لباس صورتی‌اش در سالن می‌دوید و عروسکش را بغل کرده بود.
-باباااااا! من خوب شدم!
جونگ‌کوک که روی مبل نشسته بود، دست‌هایش را باز کرد.
+واقعاً؟
-آره!
دخترک خودش را در آغوش پدر انداخت.
جونگ‌کوک او را محکم بغل کرد و بوسه‌ای روی موهایش زد.
+تو قوی‌ترین دختر دنیایی.
-مثل بابا؟
+نه...
لبخند گرمی زد.
+حتی قوی‌تر از بابا.
یونا خندید و سرش را روی شانه او گذاشت.
برای اولین بار بعد از مدت‌ها، جونگ‌کوک احساس آرامش کرد.
شاید هنوز جای خالی همسرش در قلبش باقی بود، اما وقتی یونا در آغوشش می‌خندید، می‌دانست که هنوز نور و امید در زندگی‌اش وجود دارد.
و همان لحظه با خودش عهد کرد:
هر چقدر شب‌ها سخت باشند، تا وقتی دخترش کنارش است، همیشه راهی برای رسیدن به صبح پیدا خواهد شد. 💜✨
دیدگاه ها (۰)

دوستان عزیز پارسا لایو بوده😭و من حضور داشتم😏🤣

حس من 😭🥲

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۰سه ماه دیگر گذشت.سئول ده ماهه ...

خواب رویاییpart: ۲ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط