رمان سوکوکو 76
زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 76:
«16 ژوئن، ویو دازای»
هنوز خورشید طلوع نکرده بود که رسیدیم
حالم بهتر شده بود ولی چویا نمیذاشت برم خونه خودم و به زور منو برد خونه خودش
چویا: خب..من یه دو ساعت میرم مافیا و زود برمیگردم..تا اون موقع برو یخورده بخواب
+ بهت که گفتم..حالم خوبه..چرا انقدر شلوغش میکنی؟
- باشه بابا اصلا حالت خیلی خوبه..من دلم میخواد از این به بعد همش پیش من باشی..
نیشخند زدم
دازای: واو..حالا که اعتراف کردی دلت برام تنگ میشه تا هروقت بگی میمونم
موهاشو با فوت کردن کنار زد و نگاه کلافه ای بهم انداخت
چویا: برو بگیر بخواب تا به زور نبردمت..انقدم حرف نزن و راستی..سمت یخچال و شر/ابای منم نمیری..برات خوب نیس..فهمیدی یا ن؟
نیشخندی زدم: برام خوب نیست یا تو عاشقشونی؟
چشماشو با حالت کلافه بست: هـ...هردو...دازای تو رو خدا تا برمیگردم ادم باش، باشه؟
خنده ریزی کردم و سرمو تکون دادم: چشم چویا سان..
پوف کلافه ای کشید و رفت سمت در تا بره بیرون ولی یه لحظه روشو برگردوند سمتم
چویا: میگم..چ..چیزی میخای.. برات بگیرم؟
دستی به سرم کشیدم
+ اومم..نه چیزی..اها راستی..میتونی بری خونم و کتابمو بیاری؟
- کجا هست؟
+ رو میز اتاق خوابمه
سری تکون داد و رفت بیرون
لباسامو عوض کردم و رفتم توی اتاق خواب
+ هه..هنوز همون شکلیه..درست مثل چهار سال پیش
نگاهی به اینطرف و اونطرف انداختم
همه چیز درست مثل همون روزا بود
روزایی که بخاطر داشتن دفتر و خونه مشترک دعوا میکردیم
نفس سنگینی کشیدم
درد قفسه سی/نم هنوز خوب نشده بود..البته طبیعی بود
روزای اخر، هاناهاکی دردناکتر از همیشه میشه
با اینکه میدونستم چند روز دیگه بیشتر زنده نمیمونم ولی پشیمون نبودم..
به اندازه یه ماه هم چویا رو داشتن برام کافی بود
اروم روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم که نگام به شب خواب های اویزون روی لوستر افتاد
+ هه..هنوز اینا رو نگه داشته..
شب خواب ها رو من وصل کرده بودم بخاطر اینکه از تاریکی میترسیدم ولی چویا میخواست همه جا تاریکه تاریک باشه تا بخوابه بخاطر همین همیشه دعوامون میشد
فکر میکردم بعد از رفتنم دورشون انداخته ولی نه انگار..
حالت خوابیدنمو عوض کردم ولی با هر تکونی که میخوردم خارها بیشتر توی گلوم فرو میرفت و باعث میشد سرفم بگیره بخاطر همین خودمو یه جا ثابت کردم و چشمامو بستم تا یه کم بخوابم..
«ویو چویا»
کارم توی سازمان تموم شد و خواستم برگردم خونه که یادم افتاد باید برم خونه دازای
رسیدم..
درو باز کردم و رفتم داخل
+ خب میگفت کجا...اهان توی اتاقش
رفتم توی اتاق و کتاب رو از رو میز برداشتم
خواستم بیام بیرون که گوشیم زنگ خورد ولی تا از جیبم اوردمش بیرون لیز خورد و افتاد زیر تخت
+ اییی..لعنتی
نشستم و دستمو بردم زیرتخت تا گوشیمو بردارم که یه جعبه به دستم خورد
اوردمش بیرون و با چیزی که روش نوشته بود شوکه شدم
~برای: ناکاهارا چویا..
هوی چیبیی..تولدت مبارک..
18/آوریل/2025
"دازای"~
+ این.....
خب..اگه گفتین توی رمان داریم به چه روزی نزدیک میشیم؟😁
«16 ژوئن، ویو دازای»
هنوز خورشید طلوع نکرده بود که رسیدیم
حالم بهتر شده بود ولی چویا نمیذاشت برم خونه خودم و به زور منو برد خونه خودش
چویا: خب..من یه دو ساعت میرم مافیا و زود برمیگردم..تا اون موقع برو یخورده بخواب
+ بهت که گفتم..حالم خوبه..چرا انقدر شلوغش میکنی؟
- باشه بابا اصلا حالت خیلی خوبه..من دلم میخواد از این به بعد همش پیش من باشی..
نیشخند زدم
دازای: واو..حالا که اعتراف کردی دلت برام تنگ میشه تا هروقت بگی میمونم
موهاشو با فوت کردن کنار زد و نگاه کلافه ای بهم انداخت
چویا: برو بگیر بخواب تا به زور نبردمت..انقدم حرف نزن و راستی..سمت یخچال و شر/ابای منم نمیری..برات خوب نیس..فهمیدی یا ن؟
نیشخندی زدم: برام خوب نیست یا تو عاشقشونی؟
چشماشو با حالت کلافه بست: هـ...هردو...دازای تو رو خدا تا برمیگردم ادم باش، باشه؟
خنده ریزی کردم و سرمو تکون دادم: چشم چویا سان..
پوف کلافه ای کشید و رفت سمت در تا بره بیرون ولی یه لحظه روشو برگردوند سمتم
چویا: میگم..چ..چیزی میخای.. برات بگیرم؟
دستی به سرم کشیدم
+ اومم..نه چیزی..اها راستی..میتونی بری خونم و کتابمو بیاری؟
- کجا هست؟
+ رو میز اتاق خوابمه
سری تکون داد و رفت بیرون
لباسامو عوض کردم و رفتم توی اتاق خواب
+ هه..هنوز همون شکلیه..درست مثل چهار سال پیش
نگاهی به اینطرف و اونطرف انداختم
همه چیز درست مثل همون روزا بود
روزایی که بخاطر داشتن دفتر و خونه مشترک دعوا میکردیم
نفس سنگینی کشیدم
درد قفسه سی/نم هنوز خوب نشده بود..البته طبیعی بود
روزای اخر، هاناهاکی دردناکتر از همیشه میشه
با اینکه میدونستم چند روز دیگه بیشتر زنده نمیمونم ولی پشیمون نبودم..
به اندازه یه ماه هم چویا رو داشتن برام کافی بود
اروم روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم که نگام به شب خواب های اویزون روی لوستر افتاد
+ هه..هنوز اینا رو نگه داشته..
شب خواب ها رو من وصل کرده بودم بخاطر اینکه از تاریکی میترسیدم ولی چویا میخواست همه جا تاریکه تاریک باشه تا بخوابه بخاطر همین همیشه دعوامون میشد
فکر میکردم بعد از رفتنم دورشون انداخته ولی نه انگار..
حالت خوابیدنمو عوض کردم ولی با هر تکونی که میخوردم خارها بیشتر توی گلوم فرو میرفت و باعث میشد سرفم بگیره بخاطر همین خودمو یه جا ثابت کردم و چشمامو بستم تا یه کم بخوابم..
«ویو چویا»
کارم توی سازمان تموم شد و خواستم برگردم خونه که یادم افتاد باید برم خونه دازای
رسیدم..
درو باز کردم و رفتم داخل
+ خب میگفت کجا...اهان توی اتاقش
رفتم توی اتاق و کتاب رو از رو میز برداشتم
خواستم بیام بیرون که گوشیم زنگ خورد ولی تا از جیبم اوردمش بیرون لیز خورد و افتاد زیر تخت
+ اییی..لعنتی
نشستم و دستمو بردم زیرتخت تا گوشیمو بردارم که یه جعبه به دستم خورد
اوردمش بیرون و با چیزی که روش نوشته بود شوکه شدم
~برای: ناکاهارا چویا..
هوی چیبیی..تولدت مبارک..
18/آوریل/2025
"دازای"~
+ این.....
خب..اگه گفتین توی رمان داریم به چه روزی نزدیک میشیم؟😁
- ۳۳.۱k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط