𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②②
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②②
_بخش سوم_
چوبدستی ام را توی جیبم میگذارم.من با مادرم نمیجنگم.هرگز.ریچل متعجب نگاهم میکند.مادرم با چوبدستی نشانه ام میگیرد زخم ها را روی پوستم حس میکنم ولی تکان نمیخورم.شوک برق را حس میکنم ولی تکان نمیخورم.
"مبارزه کن احمق!"
"من باهات نمیجنگم مامان.پس بس کن"
"تو باید یاد بگیری با هرکسی بجنگی"
"من به هیچ بایدی عمل نمیکنم.میدونی که؟"
چوبدستی اش را دوباره نشانه میگیرد که ناگهان صدای چارلز بلند میشود
"کافیه.امتیاز مرحله رو میگیرید"
ری در کسری از ثانیه کنارم ایستاده"بذار درمانت کنم"
"الان نه"
"چرا؟"
"بهم اعتماد کن"
"زهرمار"
سه مرد نقاب هایشان را برمیدارند.مردی که از او کتک خوردم و کتکش زدم استیو بود و دو مرد دیگر الیور و مارک هستند.از زندگیِ کوفتی متنفرم!ری که کنارم ایستاده دستی برای بقیه تکان میدهد.
"سلام.من ریچلم.وقت خوبی برای آشنایی نیست ولی خب...از دیدنتون خوشحالم"
اول از همه آیلین دستش را جلو میآورد
"واقعا وقت خوبی برای آشنایی نیست ریچل ولی باید بگم خیلی مشتاقم که یه وقت خوب پیدا کنیم و آشنا شیم"
باهم دست میدهند.با همه دست میدهد و آشنا میشود.من هیچ چیز نمیگویم.هیچ.از این سیرک متنفرم و نمیخواهم حالا که او بعد از دو روز میتواند با انسان های دیگری معاشرت کند حالش را خراب کنم.تا اینکه متاسفانه استیو تصمیم میگیرد بامزه بشود و به من کِرم بریزد.مشتی به شانه ام میزند"چیه قهرمان؟!کشتیات غرق شده؟"
دستش را میگیرم و از روی شانه ام برمیدارم"همه چی عالیه.ممنون"
میخندد"واقعاً این خانواده به یه الیور دیگه نیاز نداره.سعی کن مهربون تر باشی"
"نصیحتتون یادم میمونه."
رو میکنم به چارلز و میگویم"ما میتونیم بریم؟نمیخوام از بقیه عقب بیوفتیم"
سر تکان میدهد"مراقب باشین."
ری کنارم میایستد"خوشحال شدم از دیدنتون.خیلی خفنی آیلین.واقعا آرزومه یه روزی شبیه تو بشم"
مادرم لبخند میزند"تو خفن تری عزیزم.چون از بیرون ندیدی نمیدونی"
_بخش سوم_
چوبدستی ام را توی جیبم میگذارم.من با مادرم نمیجنگم.هرگز.ریچل متعجب نگاهم میکند.مادرم با چوبدستی نشانه ام میگیرد زخم ها را روی پوستم حس میکنم ولی تکان نمیخورم.شوک برق را حس میکنم ولی تکان نمیخورم.
"مبارزه کن احمق!"
"من باهات نمیجنگم مامان.پس بس کن"
"تو باید یاد بگیری با هرکسی بجنگی"
"من به هیچ بایدی عمل نمیکنم.میدونی که؟"
چوبدستی اش را دوباره نشانه میگیرد که ناگهان صدای چارلز بلند میشود
"کافیه.امتیاز مرحله رو میگیرید"
ری در کسری از ثانیه کنارم ایستاده"بذار درمانت کنم"
"الان نه"
"چرا؟"
"بهم اعتماد کن"
"زهرمار"
سه مرد نقاب هایشان را برمیدارند.مردی که از او کتک خوردم و کتکش زدم استیو بود و دو مرد دیگر الیور و مارک هستند.از زندگیِ کوفتی متنفرم!ری که کنارم ایستاده دستی برای بقیه تکان میدهد.
"سلام.من ریچلم.وقت خوبی برای آشنایی نیست ولی خب...از دیدنتون خوشحالم"
اول از همه آیلین دستش را جلو میآورد
"واقعا وقت خوبی برای آشنایی نیست ریچل ولی باید بگم خیلی مشتاقم که یه وقت خوب پیدا کنیم و آشنا شیم"
باهم دست میدهند.با همه دست میدهد و آشنا میشود.من هیچ چیز نمیگویم.هیچ.از این سیرک متنفرم و نمیخواهم حالا که او بعد از دو روز میتواند با انسان های دیگری معاشرت کند حالش را خراب کنم.تا اینکه متاسفانه استیو تصمیم میگیرد بامزه بشود و به من کِرم بریزد.مشتی به شانه ام میزند"چیه قهرمان؟!کشتیات غرق شده؟"
دستش را میگیرم و از روی شانه ام برمیدارم"همه چی عالیه.ممنون"
میخندد"واقعاً این خانواده به یه الیور دیگه نیاز نداره.سعی کن مهربون تر باشی"
"نصیحتتون یادم میمونه."
رو میکنم به چارلز و میگویم"ما میتونیم بریم؟نمیخوام از بقیه عقب بیوفتیم"
سر تکان میدهد"مراقب باشین."
ری کنارم میایستد"خوشحال شدم از دیدنتون.خیلی خفنی آیلین.واقعا آرزومه یه روزی شبیه تو بشم"
مادرم لبخند میزند"تو خفن تری عزیزم.چون از بیرون ندیدی نمیدونی"
- ۵۴۶
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط