فاصله یک لبخند تا جنون

𝐏𝐚𝐫𝐭:❻❶




پیام هنوز روی صفحه‌ی گوشی یونگی بود.

«حالا مرحله‌ی واقعی شروع می‌شود.»

تهیونگ چند ثانیه به آن خیره ماند.

بعد گوشی را به یونگی برگرداند.

«ردش رو بگیر.»

یونگی سر تکان داد.

«دارم تلاش می‌کنم.»

من به تهیونگ نگاه کردم.

«یعنی B-17 واقعاً تموم نشده؟»

«B-17 تموم شده.»

«پس این دیگه چیه؟»

تهیونگ لحظه‌ای سکوت کرد.

«نتیجه‌ی B-17.»


---

وقتی به پایگاه برگشتیم، برادرم هنوز گیج و خسته بود.

کنارش نشستم.

«مطمئنی حالت خوبه؟»

سرش را تکان داد.

«آره. فقط نمی‌فهمم چرا من رو وارد این ماجرا کردن.»

جوابی نداشتم.

تهیونگ از دور ما را نگاه می‌کرد.

برادرم متوجه نگاهش شد.

چند لحظه هر دو به هم خیره شدند.

بعد برادرم آرام گفت:

«اون واقعاً خطرناکه.»

نگاهم به تهیونگ افتاد.

«می‌دونم.»

«پس چرا هنوز بهش اعتماد داری؟»

سؤالش باعث شد مکث کنم.

«نمی‌دونم.»


---

کمی بعد، یونگی همه را در اتاق اصلی جمع کرد.

روی صفحه‌ی بزرگ، چند تصویر ظاهر شد.

عکس چند نفر.

اسم‌ها.

گروه‌ها.

مکان‌ها.

یونگی گفت:

«بعد از ناپدید شدن تهیونگ، شورای سایه فقط منتظر نبود.»

تصویر عوض شد.

«اونا قدرتشون رو بین چند گروه تقسیم کردن.»

تهیونگ پرسید:

«چند گروه؟»

«هفت.»

«رهبرهاشون؟»

یونگی اسم‌ها را یکی‌یکی روی صفحه نشان داد.

تهیونگ بدون هیچ واکنشی به تصاویر نگاه می‌کرد.

اما وقتی آخرین تصویر ظاهر شد، سکوت کرد.

من پرسیدم:

«این کیه؟»

یونگی جواب داد:

«نفر اول شورا.»

تهیونگ آرام گفت:

«اون هنوز زنده‌ست؟»

یونگی سرش را تکان داد.

«و ظاهراً از مدت‌ها قبل منتظر برگشتنت بوده.»


---

تهیونگ به سمت پنجره رفت.

«چرا الان؟»

یونگی گفت:

«چون خبر خروجت پخش شده.»

مکث کرد.

«دنیای زیرزمینی فهمیده بیمار شماره هفت دیگه بیمار نیست.»

تهیونگ لبخند بسیار کوتاهی زد.

«پس فهمیدن.»

«چی رو؟»

تهیونگ برگشت.

«اینکه من برگشتم.»


---

یکی از افراد وارد اتاق شد.

«رئیس.»

تهیونگ نگاهش کرد.

«چی شده؟»

مرد گفت:

«سه گروه دیگه اعلام کردن حاضرن با شما همکاری کنن.»

یونگی پرسید:

«چرا؟»

مرد جواب داد:

«چون هیچ‌کدوم نمی‌خوان طرف مقابل شما باشن.»

تهیونگ چیزی نگفت.

مرد ادامه داد:

«اسم شما دوباره بین همه پیچیده.»

تهیونگ آرام گفت:

«بهشون بگو تصمیمم رو بعداً اعلام می‌کنم.»

مرد خارج شد.


---

به سمت تهیونگ رفتم.

«چرا قبول نکردی؟»

«چون نمی‌خوام بدونم چه کسی واقعاً طرف منه.»

«پس چی می‌خوای؟»

نگاهش به من افتاد.

«ببینم چه کسی وقتی اوضاع سخت بشه، هنوز کنارم می‌مونه.»

بعد مکث کرد.

«آدم‌های زیادی وقتی قدرت رو می‌بینن، نزدیک می‌شن.»

«و وقتی قدرت نباشه؟»

«می‌رن.»

صدایش برای لحظه‌ای آرام‌تر شد.

«من اینو بهتر از هرکسی می‌دونم.»


---

شب، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، پایگاه آرام بود.

من در راهرو قدم می‌زدم که صدای تهیونگ را شنیدم.

«نمی‌خوابی؟»

برگشتم.

«تو هم همین‌طور.»

کنار پنجره ایستاد.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«یه چیزی می‌خوام ازت بپرسم.»

«چی؟»

«اگه یه روز بفهمی من اون آدمی نیستم که فکر می‌کردی...»

مکث کرد.

«باز هم کنارم می‌مونی؟»

به او نگاه کردم.

«من هنوز حتی نمی‌دونم تو واقعاً کی هستی.»

تهیونگ لبخند محوی زد.

«دقیقاً.»

«ولی فکر می‌کنم هنوز یه بخش‌هایی ازت هست که خودت هم ازشون فرار می‌کنی.»

نگاهش جدی شد.

«شاید.»

«و شاید هنوز وقت داشته باشی اون بخش‌ها رو تغییر بدی.»

برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.

بعد گفت:

«تو اولین کسی هستی که اینو به من گفته.»


---

صبح روز بعد، خبری منتشر شد که همه‌چیز را تغییر داد.

یکی از هفت گروه، بدون هیچ درگیری، از شورای سایه جدا شده بود.

دلیلش فقط یک جمله بود:

«ما نمی‌خواهیم مقابل تهیونگ قرار بگیریم.»

یونگی خبر را روی صفحه گذاشت.

تهیونگ آرام نشست.

«یکی شروع کرد.»

یونگی گفت:

«بقیه هم ممکنه دنبالش برن.»

تهیونگ به صفحه نگاه کرد.

«پس اجازه می‌دیم ترس کار خودش رو بکنه.»

من به او نگاه کردم.

آن لحظه فهمیدم چیزی در حال تغییر است.

تهیونگ دیگر فقط مردی نبود که از یک تیمارستان فرار کرده بود.

اسمش دوباره در دنیای زیرزمینی شنیده می‌شد.

و این بار...

همه می‌دانستند او برای پس گرفتن قدرتش برگشته است.




---
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

فاصله یک لبخند تا جنون

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_19فصل دهم | سؤا...

....پارت نهم....

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 30تهیونگ هنوز به اسم روی صفحه خیر...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت یازدهمکوک به نایک خیره مانده بو...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

Borrowed LifePART3یکی دیگه هم هست؟! 😭تهیونگ چند لحظه به لینا...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط