"تکــه ای از یـک کتـاب "
"تکــه ای از یـک کتـاب "
دارم عـق میـزنم، آنقــدر کـه همـه زرداب های معـده ام بـالا می آیـد و می ریـزد روی بـرف سفیـد .
چنـد نفـر لنگ لنگـان حمـلـه میکننـد. می آیـنـد و با ولـع تمـام بـرف و زرداب را میـخـورنـد بـوی ترشـی در دماغـم پیچیـده! نمیـدانم اینجـا کجاسـت. پیـرزنی کنـار دیـوار نشستـه... از خیـرگی نگاهش بنـد دلـم پـاره میشــود. جلـو میـروم و با تـرس میپـرسم:
" اینجا دگــر کدام جهـنم دره ای است؟!!"
میگـوید: " اشتبـاه نکـن تا جهنــم هنــوز مـانـده "
دستمـالی چـرک از لای سیـنـه های پلاسیـده اش بیــرون میکشــد و دماغش را میگیــرد وقتـی دستـمال را پـرت میکنــد، بینی اش لای دستـمـال جـا مانـده
بی اعتنا دست میـکشد به دو حفـره خـالی کـه چنـد کـرم کوچـک رویش پیـچ و تـاب میـخـورند . پیـرزن یکی از کرم ها را از روی حفـره خالـی صورتش بر میـدارد و میگذارد در دهانـش و شـروع میکنـد به جویــدن.
میگویـد: " اینجا عـا لـم بزخ است و تو مـرده ای "
خشکـم میـزند و با تعجـب میگویـم: "نه من هنـوز زنده ام، حـرف میـزنم، سیـگار میکشـم "
می گوید: " عـالم برزخ، عـالــم رؤیاسـت. به هـر چــه فکــر کنی همان را میبینی. فـکــرت سیـاه اسـت، مثل مــن؛ مثل همـه ی این هــا... "
چهارشنبـه ی دیوانه ( مجمـو عـه داستـان)/ الهام کاغذ چی/نشــر چشمه
( ببخشید یه کم حال به هم زن بود >_< )
دارم عـق میـزنم، آنقــدر کـه همـه زرداب های معـده ام بـالا می آیـد و می ریـزد روی بـرف سفیـد .
چنـد نفـر لنگ لنگـان حمـلـه میکننـد. می آیـنـد و با ولـع تمـام بـرف و زرداب را میـخـورنـد بـوی ترشـی در دماغـم پیچیـده! نمیـدانم اینجـا کجاسـت. پیـرزنی کنـار دیـوار نشستـه... از خیـرگی نگاهش بنـد دلـم پـاره میشــود. جلـو میـروم و با تـرس میپـرسم:
" اینجا دگــر کدام جهـنم دره ای است؟!!"
میگـوید: " اشتبـاه نکـن تا جهنــم هنــوز مـانـده "
دستمـالی چـرک از لای سیـنـه های پلاسیـده اش بیــرون میکشــد و دماغش را میگیــرد وقتـی دستـمال را پـرت میکنــد، بینی اش لای دستـمـال جـا مانـده
بی اعتنا دست میـکشد به دو حفـره خـالی کـه چنـد کـرم کوچـک رویش پیـچ و تـاب میـخـورند . پیـرزن یکی از کرم ها را از روی حفـره خالـی صورتش بر میـدارد و میگذارد در دهانـش و شـروع میکنـد به جویــدن.
میگویـد: " اینجا عـا لـم بزخ است و تو مـرده ای "
خشکـم میـزند و با تعجـب میگویـم: "نه من هنـوز زنده ام، حـرف میـزنم، سیـگار میکشـم "
می گوید: " عـالم برزخ، عـالــم رؤیاسـت. به هـر چــه فکــر کنی همان را میبینی. فـکــرت سیـاه اسـت، مثل مــن؛ مثل همـه ی این هــا... "
چهارشنبـه ی دیوانه ( مجمـو عـه داستـان)/ الهام کاغذ چی/نشــر چشمه
( ببخشید یه کم حال به هم زن بود >_< )
- ۳.۹k
- ۱۴ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط