{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Custom bride part : 3

+ خب اگه بخوام تا اون زمان شام رو تموم کنم بهتره شروع کنم حدس میزنم که شوهر اینده ی عزیزم قصد نداره امروز با من ازدواج کنه چون حتی به خودش زحمت نداد امروز بیاد دنبالم
چرخیدم و دستم رو روی لگنم گذاشتم
ارل فقط لبخند زد دوباره
× نه فکر نمیکنم امروز قصد ازدواج کردن داشته باشه
قبل از اینکه به کارم برگردم سر تکان دادم حتى باهاش ازدواج نکردم و از همین الان از دست این مرد عصبانی ام اما فکر میکنم ازدواج ما همینطوری خواهد بود
من اون رو زمان وعده های غذایی و زمانی که به رختخواب میاد میبینم تختی که مطمئنم قراره داخلش بخوابم البته هرگز صریح گفته نشده اما این کاریه که افراد متاهل انجام میدن
من برای اون هم برنامه ریزی کرده بودم مطمئن شدم که قبل از اینکه به اینجا بیام قرص بخورم شاید خودم رو در این موقعیت قرار بدم اما هرگز بچه ای رو با خودم وارد این بدبختی نمیکردم
این در مورد زنده موندن خودم بود و نامجون هرگز چیزی در مورد بچه داشتن نگفته بود
به اشپزخونه رفتم و نگاه کردم تا ببینم چی دارم که بتونه تقریباً بیست نفر رو سیر کنه بعد از نگاه کردن به قفسه ها و آشپزخونه برگر با سیب زمینی سرخ شده و سالاد پاستا رو انتخاب کردم به زودی باید به فروشگاه برم اما برای امشب و صبحانه‌ی فردا مواد غذایی به اندازه کافی دارم اما باید با کیک پای شروع کنم تا داخل فر بذارمشون
وقتی از اشپزخونه بیرون اومدم جیغ زدم مردجوانی غافلگیرم کرد به نظر میرسید تقریباً هم سن من یا شاید اوایل بیست سالگیش باشه من هنوز چند روزی مونده بود تا بیست ساله بشم
با فریاد من دست‌هاش رو بالا برد
> ببخشید خانم داشتم میومدم تا جعبه کمکهای اولیه رو بردارم
جعبه ای رو که در دست داشت تکان داد
> گوساله ای داخل سیم خاردار گیر افتاده
+ ببخشید تو فقط من رو ترسوندی انتظار نداشتم کسی اینجا باشه
لبخند کجی بهم زد
> پس رئیس این کار رو انجام داد خودش زن گرفت
تأیید کردم: + اره همینطوره
اگرچه هنوز ازدواج نکرده بودیم به سمت سینک رفتم و حوله‌ای رو که در کشو دیدم بیرون آوردم و اون رو با آب گرم خیس کردم
+ شاید تو به این نیاز داشته باشی
حوله رو بهش دادم
> تو خیلی کوچولویی
چشمانش طوری روی من میدوید که انگار نصفم زیر زمین قایم شده.
من جثه ریزی دارم به سختی قدم به ۵.۲ فوت می رسید و قبلاً کمی بیشتر گوشت روی استخوان هام بود اما وقتی پولم کم شد، غذام هم کم شد
من جواب دادم : + فکر میکنم میتونم از پس کارهام بر بیام با اینکه کوچولوام
مطمئن نیستم که با این حرفش میخواد به کجا برسه
> اوه، من مطمئنم که میتونی فقط منظورم این بود که...
اون به جلوی در نگاه کرد انگار که میخواد بره و حرفش رو نیمه تمام رها کنه
اصرار کردم : + خب؟
میخواستم بدونم
> من واقعاً باید برم
اون از آشپزخانه بیرون رفت جعبه کمک‌های اولیه و حوله رو در دست گرفت قبل از اینکه از در ورودی بیرون بزنه و من همونجا ایستادم و به این فکر میکردم که منظورش چی بود
┈┈┈°•๛•°┈┈┈
_نامجون_
نشستم کلاهم رو برداشتم و دستمال باندانا رو از جیب عقبم بیرون آوردم عرق پیشانی و دور گردنم رو پاک کردم و گرمای روز رو روی پشتم احساس میکردم من دوست دارم بیرون باشم و با دستام کار کنم هیچ لذتی در زندگی برای من بالاتر از کار کردن توی زمینم و اداره کردن مزرعه ام نیست
این نوع زندگی برای همه مناسب نیست اما تو پوست و استخوون منه من طاقت رفتن به شهر و بودن در کنار اون همه آدم و سر و صدا رو ندارم اینجا با دام‌ها و مردهایی که برای من کار میکنند به اندازه کافی سروصدا دارم مثل خانواده‌ام هستن بنابراین بودن در کنارشون مشکلی نیست
من توی همین زمین بزرگ شدم و با وجود اینکه جاهای دیگه دنیا بودم هنوز زیباترین جاییه که تا به حال دیدم به همون اندازه که از شهر متنفرم بودن در اینجا رو دوست دارم بیشتر اوقات تنهایی بچه هایی که هر روز با من کار میکنند ستون فقرات این مزرعه هستن اما باز هم مثل داشتن خانواده ای برای خودم نمی شه
به همین دلیل بود که در اولین فرصت میخواستم
سفارش دادن عروس رو انجام بدم فکر میکردم میتونم از کمک به عروس استفاده کنم تا اینجا رو بیشتر شبیه به خونه کنه مزرعه رو سروسامون بده و به چیزی تبدیلش کنه که خودم نتونستم مطمئناً میتونستم این مزرعه رو با چشم بند و دست‌هام که پشت سرم بسته شده اداره کنم اما روح یه خونه واقعی رو بهش نمیداد
این کاریه که فقط یک زن میتونه انجامش بده و فکر میکردم ازدواج کردن با کسی که خودش به این نوع زندگی عادت داره کار رو آسون تر میکنه سریع میریم سر اصل مطلب بدون هیچ دردسری جهنم من حتی آشپزخونه رو بازسازی کردم تا برای تازه عروسم عالی باشه

سلام به عزیزان گلم اینم از پارت سوم عروس سفارشی لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا 😉
دیدگاه ها (۰)

My lovely neighbor part : 59

My lovely neighbor part : 58

* مقدمه *:ضربان قلب بالا،از دست دادن قدرت تکلم فقط جلوی اون،...

میلیاردری از دنیا رفتهمسرش با رانندش ازدواج کردخبرنگارا اومد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط