part:6
part:6
{این رمان درخواستی است و به گفته خود فالور نوع نوشتار خودمونی است}
[دیدگاه آرمیتا ]
قرار شد باهم حرف بزنیم .نمیدونم چرا خواستش رو قبول کردم.اصلا چرا جوابش رو دادم...
فقط میدونستم که به این صحبت نیاز داشتم .قلبم میگفت زود قضاوتش کردی.مغزم میگفت حقیقت رو با چشمای خودت دیدی....
تصمیمم قطعی بود این بار به خواسته قلبم گوش دادم برای یک بار هم که شده بازهم میخوام حرفاش رو گوش بدم...بدون قضاوت .بدون احساس فقط از راه منطق...
منطقی که شاید میتونست خرابی هارو آباد کنه.....
منه احمق.هنوز که هنوز مثل روزای قبل نگران این بودم که پیش اون ظاهرم چطوری به نظر میرسه؟
قرار ملاقاتمون ۱ ساعت دیگه بود من هنوز نمیدونستم با چه سرو وظعی جلوش ظاهر شم...
بعد از کلنجار رفتن با خودم آخر یک چیز سرهمی پوشیدم با یک مُرده متحرک فرقی نداشتم...
با اینکه خودش عاشق رنگی مشکی بود روی من تاکیید داشت هیچوقت رنگ مشکی توی تنم نباشه ......
خوشش نمیومد موهام رو با کش ببندم چون روی موهام خیلی حساس بود ....
اما دیگه هیچکدوم اینها برای من مهم نبود ....
همون شبی که اون دختر رو جلوی خونش دیدم تمام قوانینی که برام تعیین کرده بود، تمام حدو مرزها،حس ما ،رو به کل فراموش کردم.....
[ قرار ملاقات داخل کافه همیشگی]
پام رو که داخل کافه گذاشتم با دیدن قامت مردونش باز هم دلم هری ریخت نتونستم لرزش دستام رو از دیدش پنهان کنم....
هرموقعکه هیجانی بهم منتقل میشد همچین حسی رو از خودم نشون میدادم و اون این رو خوب میدونست....
لعنت بهت قلب من که با دیدنش این قدر تند میزنی...
بازهم دلتنگی......بازهم بی قراری
ادامه دارد.....
شب تونستم یک پارت دیگه میذارم بابت تاخیر بابت کم بودن پارت بازم ببخشید🎀
دخترا ۱۰۴۰تایی شدیم لطفا حمایت هارو کمی بالا ببرید ازتون انتظار بیشتری دارم🥹🤏💞
{این رمان درخواستی است و به گفته خود فالور نوع نوشتار خودمونی است}
[دیدگاه آرمیتا ]
قرار شد باهم حرف بزنیم .نمیدونم چرا خواستش رو قبول کردم.اصلا چرا جوابش رو دادم...
فقط میدونستم که به این صحبت نیاز داشتم .قلبم میگفت زود قضاوتش کردی.مغزم میگفت حقیقت رو با چشمای خودت دیدی....
تصمیمم قطعی بود این بار به خواسته قلبم گوش دادم برای یک بار هم که شده بازهم میخوام حرفاش رو گوش بدم...بدون قضاوت .بدون احساس فقط از راه منطق...
منطقی که شاید میتونست خرابی هارو آباد کنه.....
منه احمق.هنوز که هنوز مثل روزای قبل نگران این بودم که پیش اون ظاهرم چطوری به نظر میرسه؟
قرار ملاقاتمون ۱ ساعت دیگه بود من هنوز نمیدونستم با چه سرو وظعی جلوش ظاهر شم...
بعد از کلنجار رفتن با خودم آخر یک چیز سرهمی پوشیدم با یک مُرده متحرک فرقی نداشتم...
با اینکه خودش عاشق رنگی مشکی بود روی من تاکیید داشت هیچوقت رنگ مشکی توی تنم نباشه ......
خوشش نمیومد موهام رو با کش ببندم چون روی موهام خیلی حساس بود ....
اما دیگه هیچکدوم اینها برای من مهم نبود ....
همون شبی که اون دختر رو جلوی خونش دیدم تمام قوانینی که برام تعیین کرده بود، تمام حدو مرزها،حس ما ،رو به کل فراموش کردم.....
[ قرار ملاقات داخل کافه همیشگی]
پام رو که داخل کافه گذاشتم با دیدن قامت مردونش باز هم دلم هری ریخت نتونستم لرزش دستام رو از دیدش پنهان کنم....
هرموقعکه هیجانی بهم منتقل میشد همچین حسی رو از خودم نشون میدادم و اون این رو خوب میدونست....
لعنت بهت قلب من که با دیدنش این قدر تند میزنی...
بازهم دلتنگی......بازهم بی قراری
ادامه دارد.....
شب تونستم یک پارت دیگه میذارم بابت تاخیر بابت کم بودن پارت بازم ببخشید🎀
دخترا ۱۰۴۰تایی شدیم لطفا حمایت هارو کمی بالا ببرید ازتون انتظار بیشتری دارم🥹🤏💞
- ۷۵۹
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط