پارت ۲ :
پارت ۲ :
تو فکر اون دختره بودم که مامان اومد تو و کنارم رو مبل نشست و گفت
مادر تهیونگ : سلام پسرم، میخواستم درباره یه مسئله ای باهات حرف بزنم ، تو هنوزم از دختری خوشت نیومده ؟
تهیونگ : ( خب..... راستش امروز که با کای رفته بودم کافه یه دختری رو دیدم نه اسمش رو می دونم نه هیچ چیز دیگه ای فقط از دور دیدمش بدم نمیاد باهاش آشنا بشم )
همین که اینو گفتم به کل قیافه مامانم عوض شد ، راستش نمی دونم چرا مسئله ازدواج من برایش آنقدر مهمه 🫤
یک ثانیه که گذشت مامانم شروع کرد
مامان تهیونگ = جدی ؟ کیه ؟ اسمش چیه ؟ از کدوم خانوادست ؟ چه شکله ؟)
تهیونگ : مامان گفتم که فقط از دور دیدمش هیچی هم ازش نمی دونم
مامان تهیونگ = (خیلی خوب الان به نیرو های بابات می گم برن دنبال دختره بگردن )
بعد به ثانیه نگذشت که دویید و رفت بیرون
( فردا عصر ) ویو ا/ت :
امشب تو خونمون یه مهمونیه برای تمام مافیا ها . راستش مامان و بابا ی من هم مافیان ولی اینو از همه پنهان می کنیم
رفتم یه لباس آبی خوشگل پوشیدم ( عکسشو میزارم ) یه کم هم آرایش کردم و موهام رو حالت دادم و رفتم پایین پیش مامانم
ویو تهیونگ : امشب قرار بود همراه مامان بابام و به یه مهمونی بریم یه کت و شلوار مشکی پوشیده و موهام رو درست کردم
من هیچی از اون خانواده نمی دونم اما اینو می دونم که پدرامون و مادرامون با هم دوستن و یه دختر دارن
داشتم دور و برم رو نگاه می کردم که.......
تو فکر اون دختره بودم که مامان اومد تو و کنارم رو مبل نشست و گفت
مادر تهیونگ : سلام پسرم، میخواستم درباره یه مسئله ای باهات حرف بزنم ، تو هنوزم از دختری خوشت نیومده ؟
تهیونگ : ( خب..... راستش امروز که با کای رفته بودم کافه یه دختری رو دیدم نه اسمش رو می دونم نه هیچ چیز دیگه ای فقط از دور دیدمش بدم نمیاد باهاش آشنا بشم )
همین که اینو گفتم به کل قیافه مامانم عوض شد ، راستش نمی دونم چرا مسئله ازدواج من برایش آنقدر مهمه 🫤
یک ثانیه که گذشت مامانم شروع کرد
مامان تهیونگ = جدی ؟ کیه ؟ اسمش چیه ؟ از کدوم خانوادست ؟ چه شکله ؟)
تهیونگ : مامان گفتم که فقط از دور دیدمش هیچی هم ازش نمی دونم
مامان تهیونگ = (خیلی خوب الان به نیرو های بابات می گم برن دنبال دختره بگردن )
بعد به ثانیه نگذشت که دویید و رفت بیرون
( فردا عصر ) ویو ا/ت :
امشب تو خونمون یه مهمونیه برای تمام مافیا ها . راستش مامان و بابا ی من هم مافیان ولی اینو از همه پنهان می کنیم
رفتم یه لباس آبی خوشگل پوشیدم ( عکسشو میزارم ) یه کم هم آرایش کردم و موهام رو حالت دادم و رفتم پایین پیش مامانم
ویو تهیونگ : امشب قرار بود همراه مامان بابام و به یه مهمونی بریم یه کت و شلوار مشکی پوشیده و موهام رو درست کردم
من هیچی از اون خانواده نمی دونم اما اینو می دونم که پدرامون و مادرامون با هم دوستن و یه دختر دارن
داشتم دور و برم رو نگاه می کردم که.......
- ۸۲
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط