{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۶

پارت ۳۶
صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.
با خواب‌آلودگی در رو باز کردم.
تهیونگ پشت در ایستاده بود و دو تا لیوان قهوه دستش بود.
ـ صبح بخیر.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ اینا چیه؟
ـ قهوه.
ـ برای چی آوردی؟
ـ یکی‌ش برای توئه.
لیوان رو گرفتم.
ـ تو که نمی‌دونی من چه قهوه‌ای دوست دارم.
ـ دیروز فهمیدم.
ـ کی بهت گفتم؟
ـ وقتی جین‌وو پرسید و تو جواب دادی.
لبخند زدم.
ـ پس حواست بوده؟
ـ شاید.
ـ عجیبی.
ـ می‌دونم.
همون لحظه صدای شکمم بلند شد.
تهیونگ خندید.
ـ صبحونه نخوردی؟
ـ نه.
ـ معلومه.
ـ خب خواب بودم.
ـ بیا.
ـ کجا؟
ـ صبحونه.
ـ الان؟
ـ آره.
ـ ولی من هنوز لباس خوابم تنمه!
ـ پس پنج دقیقه وقت داری.
ـ تهیونگ!
خندید.
ـ شوخی کردم.
ـ خیلی رو اعصابی.
ـ قهوه‌تو بخور.
در رو بستم و به لیوان توی دستم نگاه کردم.
چند دقیقه بعد، دوباره در رو باز کردم.
تهیونگ هنوز جلوی در بود.
ـ چیه؟
ـ قهوه خوبه.
لبخند زد.
ـ می‌دونستم.
ـ از کجا؟
ـ چون من درستش کردم.
ـ خیلی اعتمادبه‌نفس داری.
ـ باید داشته باشم.
خندیدم.
ـ ممنون.
ـ خواهش می‌کنم.
تهیونگ رفت سمت پله‌ها.
من هنوز جلوی در ایستاده بودم.
قبل از اینکه وارد خونه بشم، زیر لب گفتم:
ـ این آدم چرا این‌قدر حواسش به منه؟
و برای اولین بار...
از اینکه تهیونگ این‌قدر به جزئیات کوچیک مربوط به من توجه می‌کرد، ناراحت نبودم.
دیدگاه ها (۵)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط