{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✈️ چند روز بیشتر

✈️ چند روز بیشتر

پارت ۱۵

چند ساعت بعد، هر دو روی زمین نشسته بودن و عکس‌ها رو نگاه می‌کردن.

برای بعضی‌ها می‌خندیدن.

برای بعضی‌ها خاطره تعریف می‌کردن.

و بعضی عکس‌ها باعث می‌شدن چند لحظه ساکت بمونن.

لیا یکی از عکس‌ها رو برداشت.

عکسی از اولین روزهای آشنایی‌شون.

ـ یادته اون روز چقدر ازت عصبانی بودم؟

نامجون خندید.

ـ آره.

ـ چون قهوه‌م رو اشتباهی برداشتی.

ـ هنوزم می‌گم اون قهوه شبیه قهوه‌ی من بود.

لیا خندید.

ـ دروغگو.

نامجون لبخند زد.

ـ ولی همون روز باعث شد با هم حرف بزنیم.

لیا عکس رو پایین آورد.

ـ اگه اون روز نمی‌اومدی...

ـ شاید هیچ‌وقت همدیگه رو پیدا نمی‌کردیم.

چند لحظه به هم نگاه کردن.

بعد لیا آرام گفت:

ـ خوشحالم که پیدات کردم.

نامجون جواب داد:

ـ من بیشتر.
دیدگاه ها (۰)

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۶وقتی شب شد، نامجون لیا رو به خونه رسو...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۷صبح روز پنجم، لیا قبل از اینکه زنگ گو...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۴بعد از مدتی، ماشین جلوی یک ساختمان قد...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۳روز چهارم، لیا از وقتی چشم‌هاش رو باز...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۸ظهر، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.وقتی...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۱ روز سوم، لیا از وقتی چشم‌هاش رو باز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط