P12

از طرز بلند حرف زدنش فهمیدم که یکی یکی گفت تا من آشنا بشم ، کم کم خاله جیسو غذا رو آورد و گذاشت سر میز که همه مشغول شدن ، هر یه زره غذایی که میخوردم یه نگاه دزدکی به بابام میکردم ، بنظر مهربون میومد ، با خصوصیاتش آشنا نبودم چون کسی تاحالا ازش چیزی بهم نگفته بود و من کنجکاو بودم دربارش بیشتر بدونم ، شاید یوهان بتونه کمکم کنه .... یادم حرفش افتادم که بهم گفت دوست دارم هنوز راجبش تصمیم نگرفته بودم ، ولی میخوام تصمیم بگیرم دارم سعی میکنم درون قلبم رو باز کنم و احساساتم رو از توش بکشم بیرون تا کمکم کنن ، درحال فکر کردن بودم که با صدای یه نفر نگاهم رو دادم بهش .
جونگ کوک : نایون
دایون : بله
جونگ کوک : کی موهاتو کوتاه کردی ؟
دایون :م...م....من
وای اصلا یادم نبود که موهای من یکم از نایون کوتاه تره ، حالا چیکار کنم ؟ چی بگم دلیلی ندارم براش اخه ، اومدم حرفی بزنم که یوهان زودتر از من گفت : من بهش گفتم
با تعجب بهش نگاه کردم که ادامه داد : من بهش گفتم یکم پایین موهاشو کوتاه کنه .
بابام یکم بهم نگاه کرد و بعد سرش رو تکون داد و گفت : کار خوبی کردی
یه نفس راحت کشیدم و به غذا خوردن ادامه دادم ، درواقع یوهان نجاتم داد فکر کنم داشتم لو میرفتم ، یه لحظه واقعا ترسیدم ، چند ثانیه بعد احساس کردم دستی دستم رو گرفت ، بهش نگاه کردم دست یوهان بود ، میدونم این کارو کرد تا از استرسم کم کنه و نترسم اما اونم با. این کارش داشت کاری میکرد تا ضربان قلبم بالا بره فکر کنم یکم بگذره مشکل قلبی پیدا کنم
دیدگاه ها (۲۳۹)

شاهکاری به نام دروغ

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁸ویو: اتشب شده بود.بعد از اون تما...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.49(روایت از زبان جونگ ک...

چند پارتیپارت ۲چند پارتیتا زنگ کلاس به صدا دراومد، کتاب رو ا...

الماس زیبای من part⁴آجوما بانگرانی سمتم اومد و گفت دخترم چی ...

پارت ۲ویو جونگ کوک:از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش ده مینی گ...

پارت ۱۰

مهمونی خطرناکپارت=27ویو اتباورم نمیشد بابام بالاخره قبول کرد...

پارت ۱۹۷

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط