𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁸
ویو: ات
شب شده بود.
بعد از اون تماس، هرچی منتظر موندم جونگکوک برنگشت.
سهاون هم چیزی بهم نمیگفت و من دیگه خستهتر از اون بودم که دوباره ازش سؤال کنم.
آخر شب، روی تخت دراز کشیدم و چشمهام رو بستم.
فقط امیدوار بودم وقتی بیدار میشم، جونگکوک برگشته باشه.
چند ساعت بعد، با حس یه چیزی دور کمرم از خواب بیدار شدم.
اول نفهمیدم چی شده.
چشمهام رو آروم باز کردم.
جونگکوک بود.
پشت سرم دراز کشیده بود و دستش دور کمرم حلقه شده بود.
سرش رو توی گودی گردنم گذاشته بود.
از نفسهاش میشد فهمید خیلی خستهست.
دستش رو آروم لمس کردم.
+ کوک؟
جواب نداد.
+ جونگکوک...
آروم تکون خورد.
_ هوم؟
+ برگشتی... (نه هنوز تو راهه🙄🤧)
_ آره.
چند لحظه ساکت موندم.
بعد آروم پرسیدم:
+ همهچی خوبه؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط دستش رو دورم کمی محکمتر کرد.
قلبم شروع کرد تندتر زدن.
+ بابام رو پیدا کردی؟
این بار هم سکوت کرد.
برگشتم سمتش.
صورتش خسته بود و نگاهش روی من ثابت مونده بود.
+ جونگکوک؟
_ ات...
صدای خودش هم مثل همیشه نبود.
+ چی شده؟
نگاهش رو ازم گرفت.
_ امروز... خیلی چیزا اتفاق افتاد.
+ بابام کجاست؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
_ دیگه لازم نیست دنبالش بگردیم.
خشکم زد.
+ یعنی چی؟
جونگکوک چیزی نگفت.
بهش خیره شدم.
+ چرا؟
_ چون...
حرفش نصفه موند.
چند لحظه فقط نگاهم کرد.
همین سکوتش کافی بود.
چشمهام پر از اشک شد.
+ نه...
جونگکوک آروم دستم رو گرفت.
_ ات...
+ نه، صبر کن...
سرم رو تکون دادم.
+ تو داری میگی...
نتونستم جملهم رو تموم کنم.
جونگکوک چیزی نگفت.
و من همون لحظه فهمیدم.
بابا دیگه برنمیگرده.
لبم لرزید.
+ بابام... مرده؟
جونگکوک چشمهاش رو بست.
همین جوابم بود.
اشک از صورتم پایین اومد.
+ نه...
جونگکوک منو سمت خودش کشید و بغلم کرد.
ولی من فقط به یه چیز فکر میکردم.
آخرین باری که بابا رو دیدم...
حتی نتونسته بودم درست باهاش خداحافظی کنم.
---
ویو: جونگکوک
وقتی رسیدم عمارت، مستقیم رفتم سمت ات.
خسته بودم.
نه فقط از چند ساعت جستوجو...
از چیزی که دیده بودم.
از چیزی که مجبور شده بودم قبول کنم.
وقتی ماشین ویکتور پیدا شد، اول فکر کردیم شاید خودش از ماشین دور شده.
همهجا رو گشتیم.
هیچ خبری نبود.
بعد، یکی از افرادم اطراف محل انفجار رو بررسی کرد.
رد لاستیکها رو پیدا کردیم.
فهمیدیم قبل از انفجار، یه ماشین دیگه هم اونجا بوده.
یعنی ویکتور تنها نبوده.
همون موقع یه نفر از افرادم خبر داد که کمی دورتر، یه وسیله از ویکتور پیدا شده.
ساعتش.
ساعتی که همیشه دستش بود.
ولی هنوز نمیخواستم باور کنم.
دستور دادم اطراف رو بیشتر بگردن.
تا اینکه یکی از افرادم برگشت.
چهرهش کافی بود تا بفهمم چیزی پیدا کرده
بادیگارد: ارباب...
_ چیه؟
چند لحظه سکوت کرد.
بادیگارد: چیز زیادی پیدا نکردیم.
نگاهش رو پایین انداخت.
بادیگارد: ولی دیگه هیچ ردی از آقای ویکتور نیست.
به ساعت توی دستم نگاه کردم.
همون لحظه فهمیدم...
اگر زنده بود، تا الان یه نشونه از خودش پیدا میکردیم.
ولی هنوز نمیخواستم این خبر رو به ات بگم.
نه با تلفن.
نه وقتی خودش تنها توی عمارت منتظر من بود.
برای همین فقط به سهاون گفتم:
_ چیزی به ات نمیگی.
سهاون: چشم ارباب.
و حالا...
چند ساعت بعد، کنار ات دراز کشیده بودم.
اون سؤال رو پرسید.
«بابام رو پیدا کردی؟»
نمیتونستم بهش دروغ بگم.
ولی نمیتونستم همونطور مستقیم بگم «بابات مرده.»
برای همین فقط گفتم:
_ دیگه لازم نیست دنبالش بگردیم.
و وقتی خودش فهمید...
فهمیدم هیچ جملهای نمیتونست اون لحظه رو براش راحتتر کنه.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁸
ویو: ات
شب شده بود.
بعد از اون تماس، هرچی منتظر موندم جونگکوک برنگشت.
سهاون هم چیزی بهم نمیگفت و من دیگه خستهتر از اون بودم که دوباره ازش سؤال کنم.
آخر شب، روی تخت دراز کشیدم و چشمهام رو بستم.
فقط امیدوار بودم وقتی بیدار میشم، جونگکوک برگشته باشه.
چند ساعت بعد، با حس یه چیزی دور کمرم از خواب بیدار شدم.
اول نفهمیدم چی شده.
چشمهام رو آروم باز کردم.
جونگکوک بود.
پشت سرم دراز کشیده بود و دستش دور کمرم حلقه شده بود.
سرش رو توی گودی گردنم گذاشته بود.
از نفسهاش میشد فهمید خیلی خستهست.
دستش رو آروم لمس کردم.
+ کوک؟
جواب نداد.
+ جونگکوک...
آروم تکون خورد.
_ هوم؟
+ برگشتی... (نه هنوز تو راهه🙄🤧)
_ آره.
چند لحظه ساکت موندم.
بعد آروم پرسیدم:
+ همهچی خوبه؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط دستش رو دورم کمی محکمتر کرد.
قلبم شروع کرد تندتر زدن.
+ بابام رو پیدا کردی؟
این بار هم سکوت کرد.
برگشتم سمتش.
صورتش خسته بود و نگاهش روی من ثابت مونده بود.
+ جونگکوک؟
_ ات...
صدای خودش هم مثل همیشه نبود.
+ چی شده؟
نگاهش رو ازم گرفت.
_ امروز... خیلی چیزا اتفاق افتاد.
+ بابام کجاست؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
_ دیگه لازم نیست دنبالش بگردیم.
خشکم زد.
+ یعنی چی؟
جونگکوک چیزی نگفت.
بهش خیره شدم.
+ چرا؟
_ چون...
حرفش نصفه موند.
چند لحظه فقط نگاهم کرد.
همین سکوتش کافی بود.
چشمهام پر از اشک شد.
+ نه...
جونگکوک آروم دستم رو گرفت.
_ ات...
+ نه، صبر کن...
سرم رو تکون دادم.
+ تو داری میگی...
نتونستم جملهم رو تموم کنم.
جونگکوک چیزی نگفت.
و من همون لحظه فهمیدم.
بابا دیگه برنمیگرده.
لبم لرزید.
+ بابام... مرده؟
جونگکوک چشمهاش رو بست.
همین جوابم بود.
اشک از صورتم پایین اومد.
+ نه...
جونگکوک منو سمت خودش کشید و بغلم کرد.
ولی من فقط به یه چیز فکر میکردم.
آخرین باری که بابا رو دیدم...
حتی نتونسته بودم درست باهاش خداحافظی کنم.
---
ویو: جونگکوک
وقتی رسیدم عمارت، مستقیم رفتم سمت ات.
خسته بودم.
نه فقط از چند ساعت جستوجو...
از چیزی که دیده بودم.
از چیزی که مجبور شده بودم قبول کنم.
وقتی ماشین ویکتور پیدا شد، اول فکر کردیم شاید خودش از ماشین دور شده.
همهجا رو گشتیم.
هیچ خبری نبود.
بعد، یکی از افرادم اطراف محل انفجار رو بررسی کرد.
رد لاستیکها رو پیدا کردیم.
فهمیدیم قبل از انفجار، یه ماشین دیگه هم اونجا بوده.
یعنی ویکتور تنها نبوده.
همون موقع یه نفر از افرادم خبر داد که کمی دورتر، یه وسیله از ویکتور پیدا شده.
ساعتش.
ساعتی که همیشه دستش بود.
ولی هنوز نمیخواستم باور کنم.
دستور دادم اطراف رو بیشتر بگردن.
تا اینکه یکی از افرادم برگشت.
چهرهش کافی بود تا بفهمم چیزی پیدا کرده
بادیگارد: ارباب...
_ چیه؟
چند لحظه سکوت کرد.
بادیگارد: چیز زیادی پیدا نکردیم.
نگاهش رو پایین انداخت.
بادیگارد: ولی دیگه هیچ ردی از آقای ویکتور نیست.
به ساعت توی دستم نگاه کردم.
همون لحظه فهمیدم...
اگر زنده بود، تا الان یه نشونه از خودش پیدا میکردیم.
ولی هنوز نمیخواستم این خبر رو به ات بگم.
نه با تلفن.
نه وقتی خودش تنها توی عمارت منتظر من بود.
برای همین فقط به سهاون گفتم:
_ چیزی به ات نمیگی.
سهاون: چشم ارباب.
و حالا...
چند ساعت بعد، کنار ات دراز کشیده بودم.
اون سؤال رو پرسید.
«بابام رو پیدا کردی؟»
نمیتونستم بهش دروغ بگم.
ولی نمیتونستم همونطور مستقیم بگم «بابات مرده.»
برای همین فقط گفتم:
_ دیگه لازم نیست دنبالش بگردیم.
و وقتی خودش فهمید...
فهمیدم هیچ جملهای نمیتونست اون لحظه رو براش راحتتر کنه.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۱.۴k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط