مهمونی خطرناک
مهمونی خطرناک
پارت=27
ویو ات
باورم نمیشد بابام بالاخره قبول کرده بود...
راستش فکر میکردم قراره خیلی بیشتر از اینا طول بکشه تا راضیش کنم
نگاهی به کوک انداختم که هنوز کنارم نشسته بود و آروم دستم رو توی دستش گرفته بود
لبخند کوچیکی زدم و زیر لب گفتم:
بالاخره شد...
جونگ کوک نگاهم کرد و گفت:
چی شد پرنسسم؟
ات: بالاخره بابام راضی شد...
جونگ کوک لبخند کمرنگی زد و دستم رو بوسید و گفت:
مگه قرار بود نذاره باهم ازدواج کنیم؟
با خنده آرومی گفتم:
تو بابای منو نمیشناسی مستر جئون!
جونگ کوک خندید و گفت:
فکر کنم الان دیگه یکم بهتر بشناسمش
بابام که تا اون لحظه ساکت بود گلوی خودش رو صاف کرد
بابای ات: خب فکر کنم بهتره یه چیزایی رو مشخص کنیم
هر دومون به سمتش برگشتیم
بابای ات: آقای جئون من با ازدواج شما و دخترم موافقم...اما یه شرط دارم
جونگ کوک صاف نشست و گفت:
بفرمایید، گوش میدم
بابام چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد گفت:
میخوام مطمئن بشم که دخترم کنار تو امنیت داره
با شنیدن حرفش لبخندم محو شد
خودم بهتر از هرکسی میدونستم که زندگی با جونگ کوک چقدر میتونه خطرناک باشه...
اما با این حال هیچوقت نتونسته بودم ازش فاصله بگیرم
جونگ کوک کمی مکث کرد و گفت:
نمیخوام بهتون دروغ بگم آقای کیم...دنیای من خطرناکه و نمیتونم قول بدم که هیچوقت خطری تهدیدش نکنه
بابام اخم کرد اما جونگ کوک قبل از اینکه چیزی بگه ادامه داد:
اما یه چیز رو با اطمینان بهتون میگم...هیچوقت اجازه نمیدم کسی به ات آسیب بزنه حتی اگه برای محافظت ازش مجبور بشم همهچیزم رو کنار بذارم
چند لحظه سکوت بینشون برقرار شد
بابام بالاخره سرش رو تکون داد و گفت:
امیدوارم هیچوقت مجبور نشی بین این دوتا یکی رو انتخاب کنی
جونگ کوک چیزی نگفت و فقط سرش رو تکون داد
بابام از جاش بلند شد و گفت:
خب من دیگه باید برم به کارام برسم...شما هم زیاد اینجا نمونید
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
باباااا یعنی داری مارو بیرون میکنی؟
بابام خندید و گفت:
نه دخترم ولی فکر کنم آقای جئون کارای مهمتری هم داشته باشه
جونگ کوک لبخند محوی زد و از جاش بلند شد
جونگ کوک:
ممنونم که بهم فرصت دادید آقای کیم...امیدوارم هیچوقت از تصمیمتون پشیمون نشید
بابام دستش رو روی شونهاش گذاشت و گفت:
این دیگه به خودت بستگی داره پسرم!!
با شنیدن کلمهی پسرم یه لبخند کوچیک روی لبام نشست
برای اولین بار بود که بابام جونگ کوک رو اینطوری صدا میزد...
بعد از خداحافظی با بابام همراه کوک از خونه بیرون رفتیم
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که دستم رو گرفت و به سمت ماشین هدایت کرد
ات: کوک چیزی شده؟ از وقتی اومدیم یه جوری شدی
جونگ کوک در ماشین رو برام باز کرد و گفت: نه عزیزمم فقط یکم کار دارم
با شک نگاهش کردم اما چیزی نگفتم و سوار شدم
خودش هم نشست و ماشین رو روشن کرد
چند دقیقهای توی سکوت گذشت تا اینکه گوشیش به صدا دراومد
نگاهی به صفحه انداخت و اخمهاش کمکم توی هم رفت
این بار دیگه نتونستم ساکت بمونم
آروم گفتم: چیزی شده کوک؟
گوشیش رو خاموش کرد و رو به من گفت: نه
چیزی نیست
اما این بار دیگه نتونستم حرفش رو باور کنم
چون برای اولین بار از وقتی وارد خونه شده بودیم
نگاهش طوری بود که انگار از یه چیزی میترسید...
دستش رو گرفتم و گفتم: کوکی...میدونی که میتونی همهچیز رو بهم بگی نه؟
برای چند ثانیه نگاهم کرد و بعد دستم رو محکمتر گرفت
جونگ کوک: میدونم عزیزم...فقط میخوام وقتی کنارمی فکرت درگیر هیچچیزی نباشه
سرم رو روی صندلی گذاشتم و دیگه چیزی نپرسیدم
اما نمیدونستم که همون لحظه، جونگ کوک داشت به پیامی فکر میکرد که میتونست تمام زندگیش رو تغییر بده...
و چیزی که بیشتر از همه میترسوندش این بود که این بار، دشمنش فقط خودش رو هدف نگرفته بود...
ادامه دارد.....
امیدوارم خوشتون بیاد.....بای بای🫠🍓🎀
پارت=27
ویو ات
باورم نمیشد بابام بالاخره قبول کرده بود...
راستش فکر میکردم قراره خیلی بیشتر از اینا طول بکشه تا راضیش کنم
نگاهی به کوک انداختم که هنوز کنارم نشسته بود و آروم دستم رو توی دستش گرفته بود
لبخند کوچیکی زدم و زیر لب گفتم:
بالاخره شد...
جونگ کوک نگاهم کرد و گفت:
چی شد پرنسسم؟
ات: بالاخره بابام راضی شد...
جونگ کوک لبخند کمرنگی زد و دستم رو بوسید و گفت:
مگه قرار بود نذاره باهم ازدواج کنیم؟
با خنده آرومی گفتم:
تو بابای منو نمیشناسی مستر جئون!
جونگ کوک خندید و گفت:
فکر کنم الان دیگه یکم بهتر بشناسمش
بابام که تا اون لحظه ساکت بود گلوی خودش رو صاف کرد
بابای ات: خب فکر کنم بهتره یه چیزایی رو مشخص کنیم
هر دومون به سمتش برگشتیم
بابای ات: آقای جئون من با ازدواج شما و دخترم موافقم...اما یه شرط دارم
جونگ کوک صاف نشست و گفت:
بفرمایید، گوش میدم
بابام چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد گفت:
میخوام مطمئن بشم که دخترم کنار تو امنیت داره
با شنیدن حرفش لبخندم محو شد
خودم بهتر از هرکسی میدونستم که زندگی با جونگ کوک چقدر میتونه خطرناک باشه...
اما با این حال هیچوقت نتونسته بودم ازش فاصله بگیرم
جونگ کوک کمی مکث کرد و گفت:
نمیخوام بهتون دروغ بگم آقای کیم...دنیای من خطرناکه و نمیتونم قول بدم که هیچوقت خطری تهدیدش نکنه
بابام اخم کرد اما جونگ کوک قبل از اینکه چیزی بگه ادامه داد:
اما یه چیز رو با اطمینان بهتون میگم...هیچوقت اجازه نمیدم کسی به ات آسیب بزنه حتی اگه برای محافظت ازش مجبور بشم همهچیزم رو کنار بذارم
چند لحظه سکوت بینشون برقرار شد
بابام بالاخره سرش رو تکون داد و گفت:
امیدوارم هیچوقت مجبور نشی بین این دوتا یکی رو انتخاب کنی
جونگ کوک چیزی نگفت و فقط سرش رو تکون داد
بابام از جاش بلند شد و گفت:
خب من دیگه باید برم به کارام برسم...شما هم زیاد اینجا نمونید
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
باباااا یعنی داری مارو بیرون میکنی؟
بابام خندید و گفت:
نه دخترم ولی فکر کنم آقای جئون کارای مهمتری هم داشته باشه
جونگ کوک لبخند محوی زد و از جاش بلند شد
جونگ کوک:
ممنونم که بهم فرصت دادید آقای کیم...امیدوارم هیچوقت از تصمیمتون پشیمون نشید
بابام دستش رو روی شونهاش گذاشت و گفت:
این دیگه به خودت بستگی داره پسرم!!
با شنیدن کلمهی پسرم یه لبخند کوچیک روی لبام نشست
برای اولین بار بود که بابام جونگ کوک رو اینطوری صدا میزد...
بعد از خداحافظی با بابام همراه کوک از خونه بیرون رفتیم
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که دستم رو گرفت و به سمت ماشین هدایت کرد
ات: کوک چیزی شده؟ از وقتی اومدیم یه جوری شدی
جونگ کوک در ماشین رو برام باز کرد و گفت: نه عزیزمم فقط یکم کار دارم
با شک نگاهش کردم اما چیزی نگفتم و سوار شدم
خودش هم نشست و ماشین رو روشن کرد
چند دقیقهای توی سکوت گذشت تا اینکه گوشیش به صدا دراومد
نگاهی به صفحه انداخت و اخمهاش کمکم توی هم رفت
این بار دیگه نتونستم ساکت بمونم
آروم گفتم: چیزی شده کوک؟
گوشیش رو خاموش کرد و رو به من گفت: نه
چیزی نیست
اما این بار دیگه نتونستم حرفش رو باور کنم
چون برای اولین بار از وقتی وارد خونه شده بودیم
نگاهش طوری بود که انگار از یه چیزی میترسید...
دستش رو گرفتم و گفتم: کوکی...میدونی که میتونی همهچیز رو بهم بگی نه؟
برای چند ثانیه نگاهم کرد و بعد دستم رو محکمتر گرفت
جونگ کوک: میدونم عزیزم...فقط میخوام وقتی کنارمی فکرت درگیر هیچچیزی نباشه
سرم رو روی صندلی گذاشتم و دیگه چیزی نپرسیدم
اما نمیدونستم که همون لحظه، جونگ کوک داشت به پیامی فکر میکرد که میتونست تمام زندگیش رو تغییر بده...
و چیزی که بیشتر از همه میترسوندش این بود که این بار، دشمنش فقط خودش رو هدف نگرفته بود...
ادامه دارد.....
امیدوارم خوشتون بیاد.....بای بای🫠🍓🎀
- ۵۲۰
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط