چند پارتی
چند پارتی
پارت ۲
چند پارتی
تا زنگ کلاس به صدا دراومد، کتاب رو ازش گرفتم. حتی بهم نگاه نکرد؛ انگار نه انگار که چند لحظه پیش، دنیایِ من با اون لمسِ ساده بهم ریخته بود.
تمامِ ساعتِ تاریخ رو سعی کردم تمرکز کنم، اما تنها چیزی که میدیدم، نیمرخِ جونگکوک بود که سه ردیف جلوتر نشسته بود. اون پیرسینگِ لبش وقتی با بغلدستیش صحبت میکرد، زیر نورِ لامپِ مهتابیِ کلاس برق میزد.
زنگِ تفریحِ دوم، اوجِ شکنجه بود.
توی سالنِ غذاخوری، جونگکوک و دار و دستهش همیشه میزِ وسط رو اشغال میکردن. اونجا قلمروِ اونها بود. از دور دیدمش که میخندید؛ یه خندهی واقعی، نه اون لبخندِ کجی که صبح بهم زده بود. کنارش «یونا» نشسته بود، دخترِ پولدار و معروفِ مدرسه که همه میدونستن دنبالِ جونگکوکه.
یونا داشت چیزی توی گوشِ جونگکوک زمزمه میکرد و جونگکوک هم با همون بیتفاوتیِ خاصِ خودش، سرشرو کج کرده بود و گوش میداد. یکدفعه، یونا دستش رو گذاشت روی بازوی جونگکوک.
دستم رو دورِ ساندویچِ سردی که داشتم فشار دادم. حسِ حقارت نبود؛ یه حسِ سنگینتر بود. یه جور حسرتِ عمیق. من حتی جسارتِ این رو نداشتم که برم و بهش بگم «سلام». من فقط کسی بودم که تاریخ رو بهش قرض داد.
سرم رو انداختم پایین و سعی کردم غذام رو بخورم که یهو صدایِ پاهای کسی رو شنیدم که داشت نزدیکِ میزم میشد. یه سایه افتاد روی میزم.
«هی، تو همون دخترِ تاریخخونی، درسته؟»
سرم رو بلند کردم. جونگکوک بود. تنهایی. یونا اونجا نبود. قلبم توی سینهم کوبیده شد و دهنم خشک شد.
«آ… آره.» صدام لرزید. لعنت به این صدای لرزون.
جونگکوک یه پاکتِ نامه گذاشت روی میزم. نه یه نامه عاشقانه، یه پاکتِ اداریِ ساده. «این رو جا گذاشته بودی لای کتابم. مالِ توئه؟»
با تعجب به پاکت نگاه کردم. عکسِ قدیمیِ خودم بود که تویِ کتابِ تاریخ قایم کرده بودم. صورتش رو با دستم پوشوندم. چقدر احمق بودم که یادم رفته بود عکس رو بردارم!
جونگکوک یهو نشست روی صندلیِ خالیِ روبهروم. بویِ تلخِ عطرش دوباره فضایِ اطرافم رو پر کرد. چونهش رو تکیه داد به دستش و با چشمهایِ مشکی و عمیقش که انگار میخواستن تا تهِ روحم رو بخونن، بهم خیره شد.
«عکسِ قشنگیه…» مکث کرد و با شیطنتِ خطرناکی ادامه داد: «فقط… چرا همیشه وقتی من رو میبینی، سعی میکنی فرار کنی؟»
پارت ۲
چند پارتی
تا زنگ کلاس به صدا دراومد، کتاب رو ازش گرفتم. حتی بهم نگاه نکرد؛ انگار نه انگار که چند لحظه پیش، دنیایِ من با اون لمسِ ساده بهم ریخته بود.
تمامِ ساعتِ تاریخ رو سعی کردم تمرکز کنم، اما تنها چیزی که میدیدم، نیمرخِ جونگکوک بود که سه ردیف جلوتر نشسته بود. اون پیرسینگِ لبش وقتی با بغلدستیش صحبت میکرد، زیر نورِ لامپِ مهتابیِ کلاس برق میزد.
زنگِ تفریحِ دوم، اوجِ شکنجه بود.
توی سالنِ غذاخوری، جونگکوک و دار و دستهش همیشه میزِ وسط رو اشغال میکردن. اونجا قلمروِ اونها بود. از دور دیدمش که میخندید؛ یه خندهی واقعی، نه اون لبخندِ کجی که صبح بهم زده بود. کنارش «یونا» نشسته بود، دخترِ پولدار و معروفِ مدرسه که همه میدونستن دنبالِ جونگکوکه.
یونا داشت چیزی توی گوشِ جونگکوک زمزمه میکرد و جونگکوک هم با همون بیتفاوتیِ خاصِ خودش، سرشرو کج کرده بود و گوش میداد. یکدفعه، یونا دستش رو گذاشت روی بازوی جونگکوک.
دستم رو دورِ ساندویچِ سردی که داشتم فشار دادم. حسِ حقارت نبود؛ یه حسِ سنگینتر بود. یه جور حسرتِ عمیق. من حتی جسارتِ این رو نداشتم که برم و بهش بگم «سلام». من فقط کسی بودم که تاریخ رو بهش قرض داد.
سرم رو انداختم پایین و سعی کردم غذام رو بخورم که یهو صدایِ پاهای کسی رو شنیدم که داشت نزدیکِ میزم میشد. یه سایه افتاد روی میزم.
«هی، تو همون دخترِ تاریخخونی، درسته؟»
سرم رو بلند کردم. جونگکوک بود. تنهایی. یونا اونجا نبود. قلبم توی سینهم کوبیده شد و دهنم خشک شد.
«آ… آره.» صدام لرزید. لعنت به این صدای لرزون.
جونگکوک یه پاکتِ نامه گذاشت روی میزم. نه یه نامه عاشقانه، یه پاکتِ اداریِ ساده. «این رو جا گذاشته بودی لای کتابم. مالِ توئه؟»
با تعجب به پاکت نگاه کردم. عکسِ قدیمیِ خودم بود که تویِ کتابِ تاریخ قایم کرده بودم. صورتش رو با دستم پوشوندم. چقدر احمق بودم که یادم رفته بود عکس رو بردارم!
جونگکوک یهو نشست روی صندلیِ خالیِ روبهروم. بویِ تلخِ عطرش دوباره فضایِ اطرافم رو پر کرد. چونهش رو تکیه داد به دستش و با چشمهایِ مشکی و عمیقش که انگار میخواستن تا تهِ روحم رو بخونن، بهم خیره شد.
«عکسِ قشنگیه…» مکث کرد و با شیطنتِ خطرناکی ادامه داد: «فقط… چرا همیشه وقتی من رو میبینی، سعی میکنی فرار کنی؟»
- ۲۶۱
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط