وقتی که دیگه برات مهم نیستم

🥀When I no longer matter to you🥀

🍿چند پارتی🍿
🍻پارت چهارم(اخر)🍻
[♡]این بار انتخاب خودمه![♡]

یک سال بعد...
بک هارین جلوی آینه ایستاده بود و به لباس سفیدش نگاه می‌کرد.
نه از روی اجبار.
نه برای راضی کردن خانواده.
نه برای اینکه کسی تصمیم گرفته بود باید با چه کسی زندگی کنه.
این بار، خودش انتخاب کرده بود.
در اتاق باز شد و جیمین وارد شد.

×خانم مدیرعامل، آماده‌اید که بالاخره منو از بدبختی مجردی نجات بدید؟

هارین خندید.

+هنوزم فرصت داری فرار کنی!
×از دستِ زنی که توی دبیرستان هم جواب همه‌ی سوال‌ها رو بلد بود؟ نه ممنون، ترجیح می‌دم زنده بمونم!

هارین دسته‌گلش رو به سمتش گرفت.

+پارک جیمین، قول می‌دی هر روز روی اعصابم بری؟
×قول می‌دم. تو هم قول بده هر وقت روی اعصابت رفتم، به جای اخراجم از خونه، باهام حرف بزنی!
+قول نمی‌دم!

هر دو خندیدن.
چند دقیقه بعد، هارین دست در دست جیمین وارد سالن شد. نگاهشون که به هم افتاد، جیمین آروم گفت:

× خوشحالی؟

هارین دستش رو محکم‌تر گرفت.

+بیشتر از چیزی که فکرش رو می‌کنی.

مراسم شروع شد و هارین و جیمین در حضور عزیزانشون به هم قول دادن که کنار هم بمونن؛ نه چون مجبورند، بلکه چون هر روز همدیگه رو انتخاب می‌کنن.
اما اون طرف شهر، جونگکوک تنها توی آپارتمانش نشسته بود.
وقتی خبر ازدواج هارین رو دید، مدت‌ها به صفحه‌ی گوشی خیره موند. تمام خاطراتی که زمانی براش عادی بودن، حالا تبدیل به چیزهایی شده بودن که دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گشتن.
پشیمونی کم‌کم تمام زندگیش رو تحت تأثیر قرار داده بود. از آدم‌ها فاصله گرفته بود و حال روحیش روزبه‌روز بدتر می‌شد. اطرافیانش سعی می‌کردن کمکش کنن، اما اون باید با پیامد انتخاب‌های خودش روبه‌رو می‌شد.
چند سال بعد، خبر فوت جونگکوک به هارین رسید؛ خبری تلخ که گذشته رو برای لحظه‌ای به یادش آورد.
هارین سکوت کرد.
نه از سر نفرت، نه از سر خوشحالی.
فقط برای کسی که زمانی بخشی از زندگیش بود، احساس تأسف کرد.
جیمین کنارش نشست و دستش رو گرفت.

×خوبی؟

هارین سرش رو به شونه‌ی جیمین تکیه داد.

+هوم...فقط یه لحظه به این فکر کردم که چقدر زندگی عجیبه.
× پشیمونی از گذشته؟

هارین سرش رو تکون داد.

+نه. گذشته رو نمی‌تونم عوض کنم. ولی خوشحالم که اجازه ندادم گذشته، آیندم رو هم خراب کنه.

جیمین لبش رو بوسید و هارین لبخند زد.
سال‌ها گذشت.
هارین به کارش ادامه داد و شرکتش رو بزرگ‌تر کرد. جیمین همیشه کنارش بود؛ توی روزهای شلوغ، شکست‌های کاری و موفقیت‌های بزرگش.
اونا با هم سفر رفتن، خندیدن، گاهی دعوا کردن و دوباره آشتی کردن. زندگی‌شون کامل و بی‌نقص نبود، اما واقعی بود.
و هارین بالاخره چیزی رو تجربه کرد که همیشه حقش بود: عشقی که مجبور نبود برای نگه داشتنش، خودش رو فراموش کنه.
بعضی آدم‌ها وقتی ارزش چیزی رو می‌فهمن که از دستش دادن؛ اما این به این معنی نیست که اون چیز باید دوباره بهشون برگرده.
هارین گذشته‌ش رو پشت سر گذاشت و آینده‌ش رو خودش انتخاب کرد.
و این بار، انتخابش جیمین بود.

پا-یا-ن...🖤👥🥀🌧🩹🏴
#وقتی_که_دیگه_برات_مهم_نیستم


و بالاخره این چند پارتی هم به پایان رسید امیدوارم ازش خوشتون اومده باشه...تا سناریویی دیگر بدرود...😪🤒😭🤧
دیدگاه ها (۲)

✲ رستگاری همیشه به معنای جبران گذشته نیست...✍️ : گاهی فقط به...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ➜نمیزام اینو یادتون بره😭🤏🏻✨️توي قسمت ۵۱ ران بي‌تي‌ا...

جیمین زودتر از چیزی که قول داده بود به عمارت برگشت.هنوز وارد...

🍷🌹…………………………پارت۱۲…………………………🌹🍷#معشوقه_آلفا.....................

گاهی آدم با یه انتخاب اشتباه، خودش رو وارد قصه‌هایی می‌کنه ک...

dark life = 39

𓆩 پارت ۴۹ 🖤🥀 𓆪چند ساعت بعد، پزشک از اتاق بیرون اومد.پزشک: حا...

#کپشن

حافظ خوانی رهبر شهید انقلاب در روز بزرگداشت حافظ!

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p80محکم...اما نه اون‌قدر که درد بگیره.نی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط