⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p80
محکم...
اما نه اونقدر که درد بگیره.
نینا چند لحظه فقط به همون دست نگاه کرد.
بعد آروم سرش روم بالا آورد.
فاصلهشون خیلی کم شده بود.
صدای باد، همهی باغ رو پر کرده بود.
جیمین هنوز مچ دستش رو گرفته بود.
نگاهش روی صورت نینا ثابت موند.
«حواست کجاست؟»
نینا برای چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
بعد با دستپاچگی دستش رو عقب کشید.
«...حواسم بود.»
جیمین نگاهی به سنگ خیس انداخت.
«کاملاً معلومه.»
نینا زیر لب غر زد:
«یه بار نجاتم دادی، لازم نیست تا آخر عمر یادم بندازی.»
گوشهی لب جیمین خیلی کوتاه بالا رفت.
نینا با تعجب گفت:
«بازم خندیدی!»
«نه.»
«به خدا خندیدی.»
«اشتباه دیدی.»
نینا دستهاش رو به کمر زد.
«اصلاً تو وقتی میخندی، انگار داری با خودت دعوا میکنی.»
جیمین چیزی نگفت.
اما ایندفعه لبخند خیلی کمرنگش چند ثانیه بیشتر دوام آورد.
نینا همون لحظه خشکش زد.
_«...»
برای اولین بار، با خودش فکر کرد...
وقتی اخم نمیکنه، قیافهش واقعاً فرق میکنه.
از فکر خودش جا خورد.
سریع نگاهش رو از جیمین گرفت و با خودش غر زد:
«داری چرت و پرت فکر میکنی، نینا...»
«چیزی گفتی؟»
نینا هول شد.
_«نه!»
بعد با عجله از کنارش رد شد.
«بیا بریم، هوا هم داره سرد میشه.»
جیمین همونجا ایستاد و نگاهش کرد.
نینا با قدمهای تند از بین باغ رد شد.
صدای خودش رو توی دلش مسخره میکرد.
«وقتی اخم نمیکنه قیافهش فرق میکنه؟! جدی نینا؟!»
با حرص شاخهی نازکی رو که جلوی راهش بود کنار زد.
«دیوونه شدی...»
صدای قدمهای جیمین از پشت سرش میومد.
نه تند...
نه کند...
همون ریتم همیشگی.
نینا بدون اینکه برگرده گفت:
«دنبالم نیا.»
چند ثانیه بعد، صدای قدمها قطع شد.
نینا ناخودآگاه ایستاد.
چرا دیگه صداش نمیاومد؟
با خودش گفت:
_«خوبه... رفت.»
دو قدم دیگه برداشت.
اما...
بیاختیار برگشت.
جیمین همونجایی که گفته بود ایستاده بود.
دستهاش توی جیب شلوارش بود و فقط نگاهش میکرد.
نینا با اخم گفت:
p80
محکم...
اما نه اونقدر که درد بگیره.
نینا چند لحظه فقط به همون دست نگاه کرد.
بعد آروم سرش روم بالا آورد.
فاصلهشون خیلی کم شده بود.
صدای باد، همهی باغ رو پر کرده بود.
جیمین هنوز مچ دستش رو گرفته بود.
نگاهش روی صورت نینا ثابت موند.
«حواست کجاست؟»
نینا برای چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
بعد با دستپاچگی دستش رو عقب کشید.
«...حواسم بود.»
جیمین نگاهی به سنگ خیس انداخت.
«کاملاً معلومه.»
نینا زیر لب غر زد:
«یه بار نجاتم دادی، لازم نیست تا آخر عمر یادم بندازی.»
گوشهی لب جیمین خیلی کوتاه بالا رفت.
نینا با تعجب گفت:
«بازم خندیدی!»
«نه.»
«به خدا خندیدی.»
«اشتباه دیدی.»
نینا دستهاش رو به کمر زد.
«اصلاً تو وقتی میخندی، انگار داری با خودت دعوا میکنی.»
جیمین چیزی نگفت.
اما ایندفعه لبخند خیلی کمرنگش چند ثانیه بیشتر دوام آورد.
نینا همون لحظه خشکش زد.
_«...»
برای اولین بار، با خودش فکر کرد...
وقتی اخم نمیکنه، قیافهش واقعاً فرق میکنه.
از فکر خودش جا خورد.
سریع نگاهش رو از جیمین گرفت و با خودش غر زد:
«داری چرت و پرت فکر میکنی، نینا...»
«چیزی گفتی؟»
نینا هول شد.
_«نه!»
بعد با عجله از کنارش رد شد.
«بیا بریم، هوا هم داره سرد میشه.»
جیمین همونجا ایستاد و نگاهش کرد.
نینا با قدمهای تند از بین باغ رد شد.
صدای خودش رو توی دلش مسخره میکرد.
«وقتی اخم نمیکنه قیافهش فرق میکنه؟! جدی نینا؟!»
با حرص شاخهی نازکی رو که جلوی راهش بود کنار زد.
«دیوونه شدی...»
صدای قدمهای جیمین از پشت سرش میومد.
نه تند...
نه کند...
همون ریتم همیشگی.
نینا بدون اینکه برگرده گفت:
«دنبالم نیا.»
چند ثانیه بعد، صدای قدمها قطع شد.
نینا ناخودآگاه ایستاد.
چرا دیگه صداش نمیاومد؟
با خودش گفت:
_«خوبه... رفت.»
دو قدم دیگه برداشت.
اما...
بیاختیار برگشت.
جیمین همونجایی که گفته بود ایستاده بود.
دستهاش توی جیب شلوارش بود و فقط نگاهش میکرد.
نینا با اخم گفت:
- ۶۱۷
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط