part 18

روز بعد، قصر شلوغ‌تر از همیشه بود.

از راهرو رد می‌شدم که ناگهان با مردی روبه‌رو شدم.

موهای تیره، لباس اشرافی و لبخندی آرام.

لرد ورن.

ورن: شما باید بانو لیا باشید.

لیا: بله.

ورن لبخند زد.

ورن: درباره جادوی درمانتان چیزهای زیادی شنیده‌ام.

لیا: امیدوارم چیزهای خوبی شنیده باشید.

ورن خندید.

ورن: قطعاً.

اما نگاهش برای لحظه‌ای روی دستم ماند.

همان دستی که با آن جادو می‌کردم.

بعد آرام گفت:

ورن: جادوی جالبی دارید.

کایل از پشت سرم رسید.

کایل: لرد ورن.

ورن به سمتش برگشت.

ورن: فرمانده ارتین.

کایل: فکر می‌کنم بهتره بریم، لیا.

وقتی از کنار ورن دور شدیم، آرام پرسیدم:

لیا: چرا اون‌طوری به دستم نگاه می‌کرد؟

کایل جواب نداد.

فقط گفت:

کایل: چون فکر می‌کنم اون چیزی درباره جادوی تو می‌دونه که ما نمی‌دونیم.

به عقب نگاه کردم.

ورن هنوز همان‌جا ایستاده بود.

و لبخند می‌زد.
دیدگاه ها (۱)

پارت ۱۴ .... اعتراف

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 25صدای نفس کشیدنش شنیده شد{بدون ...

💋فیلیکس و می سان 💋

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

رمان تاجی از سوءتفاهم

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p82سینی از دستش رها شد.نینا بدون فکر خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط