سایههای قلب
سایههای قلب
ℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقت
صدای قدمهای رزی در راهروی تاریک نزدیکتر شد.
جونگکوک هنوز دست ا/ت را گرفته بود.
— «رزی...»
صدای رزی لرزان بود.
— «دیگه نمیخوام هیچچیزی رو پنهان کنم.»
چراغها ناگهان روشن شدند.
ا/ت با تعجب به رزی نگاه کرد.
رزی روبهروی جونگکوک ایستاده بود.
مینجون کمی آنطرفتر ایستاده بود و ساکت نگاهشان میکرد.
رزی گفت:
— «حقیقت اینه که جونگکوک منو ترک نکرد.»
ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.
— «پس چرا؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— «چون چند سال پیش، وقتی من و رزی با هم بودیم، مینجون شروع کرد به تهدید کردن رزی.»
مینجون اخم کرد.
— «دروغ نگو.»
جونگکوک ادامه داد:
— «اون میخواست از من انتقام بگیره. چون فکر میکرد من باعث شدم از تیم دانشگاه کنار گذاشته بشه.»
مینجون با عصبانیت گفت:
— «تو همهچیز رو ازم گرفتی!»
جونگکوک آرام جواب داد:
— «من فقط حقیقت رو گفتم.»
رزی جلو آمد.
— «جونگکوک میخواست ازم محافظت کنه. برای همین وانمود کرد دیگه دوستم نداره و ازم فاصله گرفت.»
ا/ت با ناراحتی پرسید:
— «پس تمام این مدت...»
رزی سرش را تکان داد.
— «آره. من فکر میکردم از دستش دادم، در حالی که خودش داشت از من محافظت میکرد.»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
— «اشتباه کردم. فکر میکردم اگر از رزی فاصله بگیرم، همهچیز تموم میشه.»
ا/ت آرام گفت:
— «ولی تموم نشد.»
— «نه.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
— «تا وقتی تو وارد زندگی من شدی.»
رزی لبخند کوچکی زد.
— «و فکر کنم حالا وقتشه منم گذشته رو رها کنم.»
چشمانش پر از اشک شد، اما این بار لبخند میزد.
— «جونگکوک، خوشبخت باش.»
جونگکوک آرام سرش را تکان داد.
— «تو هم.»
رزی به سمت ا/ت رفت.
دستش را گرفت.
— «مراقبش باش.»
ا/ت لبخند زد.
— «تو هم مراقب خودت باش.»
رزی برای آخرین بار جونگکوک را نگاه کرد.
بعد از ساختمان خارج شد.
---
چند دقیقه بعد، فقط ا/ت و جونگکوک در راهرو مانده بودند.
ا/ت آرام گفت:
— «پس چرا هیچوقت حقیقت رو بهم نگفتی؟»
جونگکوک به او نزدیک شد.
— «چون میترسیدم وقتی گذشتهم رو ببینی، دیگه منو همون آدمی که فکر میکردی نبینی.»
ا/ت لبخند کوچکی زد.
— «گذشتهت رو نمیتونم عوض کنم.»
دستش را گرفت.
— «ولی میتونم انتخاب کنم که از امروز به بعد کنارت باشم.»
چشمهای جونگکوک پر از احساس شد.
— «مطمئنی؟»
ا/ت سرش را تکان داد.
— «مطمئنم.»
جونگکوک لبخند زد.
— «پس این بار قول میدم هیچچیزی رو ازت پنهان نکنم.»
ا/ت خندید.
— «قول؟»
— «قول.»
هر دو از ساختمان بیرون آمدند.
هوای خنک شب سئول صورتشان را نوازش میکرد.
چراغهای شهر روشن بودند و خیابانها پر از آدم.
جونگکوک دست ا/ت را گرفت.
این بار بدون ترس.
بدون پنهانکاری.
و بدون گذشتهای که بینشان ایستاده باشد.
ا/ت سرش را روی شانهی او گذاشت.
— «جونگکوک؟»
— «هوم؟»
— «فکر کنم داستان ما خیلی دردسر داشت.»
جونگکوک خندید.
— «خیلی.»
— «ولی ارزشش رو داشت.»
جونگکوک دستش را محکمتر گرفت.
— «برای من؟ آره.»
و آن دو در خیابانهای روشن سئول قدم زدند.
پشت سرشان، گذشته آرامآرام محو میشد.
و روبهرویشان...
آیندهای بود که هنوز هیچکدام نمیدانستند چه چیزی برایشان آماده کرده است.
پایان ❤️
ℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقت
صدای قدمهای رزی در راهروی تاریک نزدیکتر شد.
جونگکوک هنوز دست ا/ت را گرفته بود.
— «رزی...»
صدای رزی لرزان بود.
— «دیگه نمیخوام هیچچیزی رو پنهان کنم.»
چراغها ناگهان روشن شدند.
ا/ت با تعجب به رزی نگاه کرد.
رزی روبهروی جونگکوک ایستاده بود.
مینجون کمی آنطرفتر ایستاده بود و ساکت نگاهشان میکرد.
رزی گفت:
— «حقیقت اینه که جونگکوک منو ترک نکرد.»
ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.
— «پس چرا؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— «چون چند سال پیش، وقتی من و رزی با هم بودیم، مینجون شروع کرد به تهدید کردن رزی.»
مینجون اخم کرد.
— «دروغ نگو.»
جونگکوک ادامه داد:
— «اون میخواست از من انتقام بگیره. چون فکر میکرد من باعث شدم از تیم دانشگاه کنار گذاشته بشه.»
مینجون با عصبانیت گفت:
— «تو همهچیز رو ازم گرفتی!»
جونگکوک آرام جواب داد:
— «من فقط حقیقت رو گفتم.»
رزی جلو آمد.
— «جونگکوک میخواست ازم محافظت کنه. برای همین وانمود کرد دیگه دوستم نداره و ازم فاصله گرفت.»
ا/ت با ناراحتی پرسید:
— «پس تمام این مدت...»
رزی سرش را تکان داد.
— «آره. من فکر میکردم از دستش دادم، در حالی که خودش داشت از من محافظت میکرد.»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
— «اشتباه کردم. فکر میکردم اگر از رزی فاصله بگیرم، همهچیز تموم میشه.»
ا/ت آرام گفت:
— «ولی تموم نشد.»
— «نه.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
— «تا وقتی تو وارد زندگی من شدی.»
رزی لبخند کوچکی زد.
— «و فکر کنم حالا وقتشه منم گذشته رو رها کنم.»
چشمانش پر از اشک شد، اما این بار لبخند میزد.
— «جونگکوک، خوشبخت باش.»
جونگکوک آرام سرش را تکان داد.
— «تو هم.»
رزی به سمت ا/ت رفت.
دستش را گرفت.
— «مراقبش باش.»
ا/ت لبخند زد.
— «تو هم مراقب خودت باش.»
رزی برای آخرین بار جونگکوک را نگاه کرد.
بعد از ساختمان خارج شد.
---
چند دقیقه بعد، فقط ا/ت و جونگکوک در راهرو مانده بودند.
ا/ت آرام گفت:
— «پس چرا هیچوقت حقیقت رو بهم نگفتی؟»
جونگکوک به او نزدیک شد.
— «چون میترسیدم وقتی گذشتهم رو ببینی، دیگه منو همون آدمی که فکر میکردی نبینی.»
ا/ت لبخند کوچکی زد.
— «گذشتهت رو نمیتونم عوض کنم.»
دستش را گرفت.
— «ولی میتونم انتخاب کنم که از امروز به بعد کنارت باشم.»
چشمهای جونگکوک پر از احساس شد.
— «مطمئنی؟»
ا/ت سرش را تکان داد.
— «مطمئنم.»
جونگکوک لبخند زد.
— «پس این بار قول میدم هیچچیزی رو ازت پنهان نکنم.»
ا/ت خندید.
— «قول؟»
— «قول.»
هر دو از ساختمان بیرون آمدند.
هوای خنک شب سئول صورتشان را نوازش میکرد.
چراغهای شهر روشن بودند و خیابانها پر از آدم.
جونگکوک دست ا/ت را گرفت.
این بار بدون ترس.
بدون پنهانکاری.
و بدون گذشتهای که بینشان ایستاده باشد.
ا/ت سرش را روی شانهی او گذاشت.
— «جونگکوک؟»
— «هوم؟»
— «فکر کنم داستان ما خیلی دردسر داشت.»
جونگکوک خندید.
— «خیلی.»
— «ولی ارزشش رو داشت.»
جونگکوک دستش را محکمتر گرفت.
— «برای من؟ آره.»
و آن دو در خیابانهای روشن سئول قدم زدند.
پشت سرشان، گذشته آرامآرام محو میشد.
و روبهرویشان...
آیندهای بود که هنوز هیچکدام نمیدانستند چه چیزی برایشان آماده کرده است.
پایان ❤️
- ۷۲۵
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط