#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 25
صدای نفس کشیدنش شنیده شد
{بدون که اون شب، فقط خودت رو نجات ندادی}
قلبم فرو ریخت
{منظورش چیه؟}
صدای مادرم آرام تر شد
{تو سعی کردی اون دختر رو هم با خودت ببری}
چشمهایم را بستم
و ناگهان...
تصویر دیگری
من در راهرو میدویدم
مادرم دستم را گرفته بود
اما...
یک دست کوچک دیگر هم در دستم بود
دختری پشت سرم میدوید
گریه میکرد؟
{اتیلدا، نرو!}
ایستادم
به او نگاه کردم
دستش هنوز در دستم بود
مادرم فریاد زد:
{باید بریم!}
من بین آن دو مانده بودم
بعد...
صدای بلندی آمد
چراغها خاموش شدند
دستم از دست دختر جدا شد
چشم هایم را باز کردم
اشک روی صورتم بود
{من...}
صدایم شکست
{من دستش رو رها کردم}
جونگکوک آرام گفت:
{اتیلدا... تو بچه بودی}
سرم را تکان دادم
{ولی یادمه}
سونگ هو آرام گفت:
{همین چیزیه که همه ازش میترسیدن}
به او نگاه کردم
{اون دختر کیه؟}
سکوت. ـ
{سونگ هو}
هیچ جوابی نداد
مرد از تاریکی گفت:
{کسی که پنج سال پیش مرده اعلام شد}
قلبم فرو ریخت
\{یعنی چی؟}
مرد جواب نداد
صدای قدم هایی از پشت سرمان آمد
یک قدم
بعد قدمی دیگر
همه برگشتیم
راهرو خالی بود
اما روی زمین..
یک عروسک کوچک افتاده بود
همان عروسکی که در خاطراتم دیه بودم
به آرامی جلو رفتم
دستم را دراز کردم
اما قبل از اینکه لمسش کنم...
صدایی از انتهای راهرو آمد
آرام
لرزان
و آشنا
{اتیلدا...}
خشکم زد
سونگ هو زیر لب گفت:
{نه...}
صدا دوباره تکرار شد
این بار نزدیکتر
{اینبار...}
مکثی کوتاه
{دستم رو رها نکن}
عروسک از روی زمین افتاد
و برای اولین بار...
فهمیدم صدایی که پنج سال در خواب هایم میشنیدم، فقط یک خاطره نبود
شاید...
یک نفر واقعاتمام این سال ها منتظر برگشتنم بود
...🦖⚧
بچه ها سومی میگه تروخدا نظراتون رو بگید همراه با این فیک، یک فیک دیگه هم بزاره؟ حمایت میکنید؟؟
𝗽𝗮𝗿𝘁 25
صدای نفس کشیدنش شنیده شد
{بدون که اون شب، فقط خودت رو نجات ندادی}
قلبم فرو ریخت
{منظورش چیه؟}
صدای مادرم آرام تر شد
{تو سعی کردی اون دختر رو هم با خودت ببری}
چشمهایم را بستم
و ناگهان...
تصویر دیگری
من در راهرو میدویدم
مادرم دستم را گرفته بود
اما...
یک دست کوچک دیگر هم در دستم بود
دختری پشت سرم میدوید
گریه میکرد؟
{اتیلدا، نرو!}
ایستادم
به او نگاه کردم
دستش هنوز در دستم بود
مادرم فریاد زد:
{باید بریم!}
من بین آن دو مانده بودم
بعد...
صدای بلندی آمد
چراغها خاموش شدند
دستم از دست دختر جدا شد
چشم هایم را باز کردم
اشک روی صورتم بود
{من...}
صدایم شکست
{من دستش رو رها کردم}
جونگکوک آرام گفت:
{اتیلدا... تو بچه بودی}
سرم را تکان دادم
{ولی یادمه}
سونگ هو آرام گفت:
{همین چیزیه که همه ازش میترسیدن}
به او نگاه کردم
{اون دختر کیه؟}
سکوت. ـ
{سونگ هو}
هیچ جوابی نداد
مرد از تاریکی گفت:
{کسی که پنج سال پیش مرده اعلام شد}
قلبم فرو ریخت
\{یعنی چی؟}
مرد جواب نداد
صدای قدم هایی از پشت سرمان آمد
یک قدم
بعد قدمی دیگر
همه برگشتیم
راهرو خالی بود
اما روی زمین..
یک عروسک کوچک افتاده بود
همان عروسکی که در خاطراتم دیه بودم
به آرامی جلو رفتم
دستم را دراز کردم
اما قبل از اینکه لمسش کنم...
صدایی از انتهای راهرو آمد
آرام
لرزان
و آشنا
{اتیلدا...}
خشکم زد
سونگ هو زیر لب گفت:
{نه...}
صدا دوباره تکرار شد
این بار نزدیکتر
{اینبار...}
مکثی کوتاه
{دستم رو رها نکن}
عروسک از روی زمین افتاد
و برای اولین بار...
فهمیدم صدایی که پنج سال در خواب هایم میشنیدم، فقط یک خاطره نبود
شاید...
یک نفر واقعاتمام این سال ها منتظر برگشتنم بود
...🦖⚧
بچه ها سومی میگه تروخدا نظراتون رو بگید همراه با این فیک، یک فیک دیگه هم بزاره؟ حمایت میکنید؟؟
- ۸.۱k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط