♥ درخواست بی شرمانه ی دختر خاله ی هوسبازم...
♥ درخواست بی شرمانه ی دختر خاله ی هوسبازم...
این داستان واقعی است....حتما بخوانید
در تاریخ ۲۰ مهرماه سال ۶۵ جوانی به نام امیر ، نامه ای برای مجله ی زن روز می نویسد و داستان عجیب زندگی خود را بازگو می کند:
نامه ی اول:
پسری ۱۷ ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم. پدرو مادرم هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را خارج از منزل سپری می کنند. انقدر مشغله ی کاری شان زیاد است که اصلا از خودشان نمی پرسند تنها فرزندشان ( من ) کجا هستم ؟ چکار می کنم ؟ با چه کسی رفت و امد دارم؟... تنها کاری که آنها برایم کردند این بود که برای رفع مشکل تنهایی ام در خانه ، دختر خاله ام ( که همسن خودم می باشد ) را به سرپرستی پذیرفتند ، تا تنهایی ام را پر کند. غافل از اینکه این آغاز مشکلات من بود. یکسال است که دختر خاله ام به خانه ی ما آمده و مدام با پوشیدن لباسهای نیمه برهنه و آرایش های هوس برانگیز و ترفندهای شیطانی ، از من تقاضای همبستر شدن با خود را می کند. من فکر میکنم همه ی این بدبختی ها بخاطر این است که من زیبا هستم. روزی هزار بار از خدا می خواهم این زیبایی را از من بگیرد. کاش از خانواده ای فقیر و زشت ترین پسر روی زمین بودم ولی اسیر این دختر شیطان صفت نمی شدم که نمی گذارد قبل از ازدواج پاک بمانم. اما به لطف خدا من تا به حال اسیر این هوسبازیهایش نشده ام و بر خلاف پدر و مادرم که می دانم رفتارشان در بیرون از خانه دست کمی از دختر خاله ام ندارد ، دامن خود را به گناه آلوده نکرده ام.شما را به خدا کمکم کنید. چطور می توانم جواب حرفهای چرب و نرم دختر خاله ام را بدم؟ بارها او را نصیحت کرده ام ، اما گوشش بدهکار نیست.من نمی خواهم تسلیم شوم ، نمی خواهم گناه کنم. کمکم کنید که او را هدایت کنم ، کمکم کنید به گناه نیفتم ...
با تشکر ، برادرتان امیر ۲۰ مهرماه ۱۳۶۵ ساعت ۱۷:۳۰
نامه ی دوم:
امیر در تاریخ ۱ دی ماه ۱۳۶۵ نامه ی دوم خود را خطاب به مجله ی زن روز می نویسد :
مسئولین مجله زن روز ، سلام!
مدتهاست که منتظر جواب شما هستم ، اما هنوز نامه ای از شما دریافت نکرده ام. قضیه ی جالبی برایم اتفاق افتاده که خدمتتان بازگو می کنم:
حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه نوشتم و در مورد هوسبازی های دختر خاله ام توضیح دادم ، شبی در خواب مردی سبز پوش را دیدم که به من گفت: امین جان! وقت آن رسیده که به دانشگاه اصلی بروی ، وقت را تلف نکن... تعبیر خواب را از روحانی مسجدمان پرسیدم و گفتند: دانشگاه اصلی همان جبهه است. الان که دارم این نامه را برایتان می نویسم عازم جبهه هستم. نمی دانم اصلا نامه ی اول من را یادتان هست یا نه. اما خوشحالم که خدا راه نجاتی از آن وسوسه های شیطانی را به من نشان داد. متاسفاته پدر و مادر من آدمهای درستی نیستند و افکارشان غربی است. دختر خاله ام نیز فکر می کرد می تواند مرا اسیر وسوسه های خود کند ، اما کور خوانده بود. من مدتها با شیطان مبارزه کرده ام و دامان خود را از گناه حفظ نموده ام
ام ، ولی فکر می کنید که تا کی می توانستم در مقابل این شیطان دختر نما مقاومت کنم؟ برای همین و با توجه به خوابی که دیده بودم تصمیم گرفتم که خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم و از این دام شیطان که در جلوی پایم قرار دارد خلاصی پیدا کنم. من می روم و فقط خوشحالم الان که عازم جبهه هستم هیچ گناه کبیره ای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می کنم. من می روم ولی بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن می کنند بمانند و به افکار غربزده خود ادامه دهند. امیدوارم که به زودی از خواب غفلت بیدار شوند. همانطور که گفتم اگر خداوند مرا پذیرفت و شهید شدم که این نامه را رئیس دبیرستان برایتان می فرستند و اگر لایق و شایسته رسیدن به این مقام رفیع نبودم و زنده برگشتم خودم خدمتتان ارسال می کنم. البته امیدوارم برنگردم چون آنوقت همان آش و همان کاسه است. بیشتر از این وقت شما را نمی گیرم . برای من دعا کنید.در پایان آرزو می کنم همه انسانهای خفته بخصوص پدرومادر و دختر خاله ام از خواب غفلت بیدار شوند و رو به سوی اسلام آورند ...خداحافظ و التماس دعا!
برادرتان امیر ۱ دی ماه ۱۳۶۵
امیر چهار روز بعد از نوشتن نامه ی دوم ، در عملیات کربلای چهار به شهادت رسید و این نامه را مدیر مدرسه برای مجله ی زن روز ارسال کرد...
اصل نامه ی امیر و جزئیات کامل داستان زندگیش رو می تونین از سایت "مرکز اسناد انقلاب اسلامی " دانلود کنید
♡ پی نوشت:
... نمی دونم چی بگم ، فقط میگم:
خدایا! تو رو قرآنت ما رو مث امیر آزمایش نکن
خدایا! اگه قراره مث امیر آزمایش بشیم ، تو رو قرآنت بهمون معرفت یوسف پیامبر (ع) رو بده ، همونطور که به امیر دادی
خدایا امیر توی کنکور دنیا قبول شد و رفت دانشگ
این داستان واقعی است....حتما بخوانید
در تاریخ ۲۰ مهرماه سال ۶۵ جوانی به نام امیر ، نامه ای برای مجله ی زن روز می نویسد و داستان عجیب زندگی خود را بازگو می کند:
نامه ی اول:
پسری ۱۷ ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم. پدرو مادرم هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را خارج از منزل سپری می کنند. انقدر مشغله ی کاری شان زیاد است که اصلا از خودشان نمی پرسند تنها فرزندشان ( من ) کجا هستم ؟ چکار می کنم ؟ با چه کسی رفت و امد دارم؟... تنها کاری که آنها برایم کردند این بود که برای رفع مشکل تنهایی ام در خانه ، دختر خاله ام ( که همسن خودم می باشد ) را به سرپرستی پذیرفتند ، تا تنهایی ام را پر کند. غافل از اینکه این آغاز مشکلات من بود. یکسال است که دختر خاله ام به خانه ی ما آمده و مدام با پوشیدن لباسهای نیمه برهنه و آرایش های هوس برانگیز و ترفندهای شیطانی ، از من تقاضای همبستر شدن با خود را می کند. من فکر میکنم همه ی این بدبختی ها بخاطر این است که من زیبا هستم. روزی هزار بار از خدا می خواهم این زیبایی را از من بگیرد. کاش از خانواده ای فقیر و زشت ترین پسر روی زمین بودم ولی اسیر این دختر شیطان صفت نمی شدم که نمی گذارد قبل از ازدواج پاک بمانم. اما به لطف خدا من تا به حال اسیر این هوسبازیهایش نشده ام و بر خلاف پدر و مادرم که می دانم رفتارشان در بیرون از خانه دست کمی از دختر خاله ام ندارد ، دامن خود را به گناه آلوده نکرده ام.شما را به خدا کمکم کنید. چطور می توانم جواب حرفهای چرب و نرم دختر خاله ام را بدم؟ بارها او را نصیحت کرده ام ، اما گوشش بدهکار نیست.من نمی خواهم تسلیم شوم ، نمی خواهم گناه کنم. کمکم کنید که او را هدایت کنم ، کمکم کنید به گناه نیفتم ...
با تشکر ، برادرتان امیر ۲۰ مهرماه ۱۳۶۵ ساعت ۱۷:۳۰
نامه ی دوم:
امیر در تاریخ ۱ دی ماه ۱۳۶۵ نامه ی دوم خود را خطاب به مجله ی زن روز می نویسد :
مسئولین مجله زن روز ، سلام!
مدتهاست که منتظر جواب شما هستم ، اما هنوز نامه ای از شما دریافت نکرده ام. قضیه ی جالبی برایم اتفاق افتاده که خدمتتان بازگو می کنم:
حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه نوشتم و در مورد هوسبازی های دختر خاله ام توضیح دادم ، شبی در خواب مردی سبز پوش را دیدم که به من گفت: امین جان! وقت آن رسیده که به دانشگاه اصلی بروی ، وقت را تلف نکن... تعبیر خواب را از روحانی مسجدمان پرسیدم و گفتند: دانشگاه اصلی همان جبهه است. الان که دارم این نامه را برایتان می نویسم عازم جبهه هستم. نمی دانم اصلا نامه ی اول من را یادتان هست یا نه. اما خوشحالم که خدا راه نجاتی از آن وسوسه های شیطانی را به من نشان داد. متاسفاته پدر و مادر من آدمهای درستی نیستند و افکارشان غربی است. دختر خاله ام نیز فکر می کرد می تواند مرا اسیر وسوسه های خود کند ، اما کور خوانده بود. من مدتها با شیطان مبارزه کرده ام و دامان خود را از گناه حفظ نموده ام
ام ، ولی فکر می کنید که تا کی می توانستم در مقابل این شیطان دختر نما مقاومت کنم؟ برای همین و با توجه به خوابی که دیده بودم تصمیم گرفتم که خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم و از این دام شیطان که در جلوی پایم قرار دارد خلاصی پیدا کنم. من می روم و فقط خوشحالم الان که عازم جبهه هستم هیچ گناه کبیره ای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می کنم. من می روم ولی بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن می کنند بمانند و به افکار غربزده خود ادامه دهند. امیدوارم که به زودی از خواب غفلت بیدار شوند. همانطور که گفتم اگر خداوند مرا پذیرفت و شهید شدم که این نامه را رئیس دبیرستان برایتان می فرستند و اگر لایق و شایسته رسیدن به این مقام رفیع نبودم و زنده برگشتم خودم خدمتتان ارسال می کنم. البته امیدوارم برنگردم چون آنوقت همان آش و همان کاسه است. بیشتر از این وقت شما را نمی گیرم . برای من دعا کنید.در پایان آرزو می کنم همه انسانهای خفته بخصوص پدرومادر و دختر خاله ام از خواب غفلت بیدار شوند و رو به سوی اسلام آورند ...خداحافظ و التماس دعا!
برادرتان امیر ۱ دی ماه ۱۳۶۵
امیر چهار روز بعد از نوشتن نامه ی دوم ، در عملیات کربلای چهار به شهادت رسید و این نامه را مدیر مدرسه برای مجله ی زن روز ارسال کرد...
اصل نامه ی امیر و جزئیات کامل داستان زندگیش رو می تونین از سایت "مرکز اسناد انقلاب اسلامی " دانلود کنید
♡ پی نوشت:
... نمی دونم چی بگم ، فقط میگم:
خدایا! تو رو قرآنت ما رو مث امیر آزمایش نکن
خدایا! اگه قراره مث امیر آزمایش بشیم ، تو رو قرآنت بهمون معرفت یوسف پیامبر (ع) رو بده ، همونطور که به امیر دادی
خدایا امیر توی کنکور دنیا قبول شد و رفت دانشگ
- ۲۳.۶k
- ۱۷ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط