" هر وقت برای مرخصی می اومد،

" هر وقت برای مرخصی می اومد،
همین که می رسید دم در خونه و منو می دید، با خنده می گفت:
سلام پدرِ شهید ....
خوبی پدرِ شهید...؟!!

با خنده دنبالش میکردم که نگو
این حرف رو پسر ...!

اما حالا که همه بهم میگن:
سلام پدرِ شهید ... دیگه یوسفی نیست
که بخوام دنبالش کنم ..."

شهادت دردرگیری با گروهک تروریستی پژاک

راوی: پدر شهید
#شهید_یوسف_فدایی_نژاد
#خکیان-_خدایی #هدایت_تا_شهادت
دیدگاه ها (۲)

Do I love him, or do I hate him?p:⁶رفتم پائین +موتور قشنگیه ...

پارت ۱۰ پدرم بود گلویم را صاف کردم و آیکون سبز رنگ را فشار د...

اسم فیک = «محو اقیانوس نگاهت»پارت «40»ویو جئون آنجلیناحدود ظ...

اجبار به بدبختی پارت ۲۳

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده ...⛓️‍💥☘️ ╰┈➤ 𝑷...

Five

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 48[راوی]صدای زن...

My lovely neighbor part : 61

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط