{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۰

پارت ۱۰
پدرم بود گلویم را صاف کردم و آیکون سبز رنگ را فشار دادم
«الو سلام بابا»
«سلام پسرم خوبی؟»
«بله بابا خوبم...شما خوبید؟»
«منم خوبم خدارو‌شکر...امروز سر قرار رفتی؟؟»
«بله بابا رفتم...چقدر یونگی نسبت به قبل عوض شده بود»
«اره پسرم آدما عوض میشن»
«بلع‌»
«خب بگو ببینم جوابت چیه؟»
«نمیدونم بابا...باید فکر کنم»
«باشه پسرم فکراتو‌ بکن‌ بهم خبر بده»
«باشه بابا چشم»
«کاری نداری پسرم؟؟»
«نه‌ فقط بی‌زحمت به بادیگارد بگید می‌خوام مدتی طولانی خونه جیمین بمونم برام لباس و وسایل هامو بیاره»
«باشه پسرم برات لباس میاره»
«اره‌ بابا کاری با من ندارید؟»
«نه پسرم برو مراقب خودت باش»
«چشم حتماا خدافظ»
«خدافظ پسرم»
تلفن را قطع کردم که دیدم جیمین حوله ای ساده دور بدنش کشیده که به زانو هاش هم نمی‌رسید.
«ببینم جیم‌ اینجوری با این بدن میخوای جلوی یونگی بیای؟»
بلند گفت«جونگ‌کوووووووک‌....خفه شووووو»
«جووووننن»
«مرض...ببینم کوک تو قرار بود برام داستان اون پسره رو تعریف کنی»
«اره لباساتو بپوش‌ تعریف میکنم»
«باشه»
جیمین وارد اتاق شد چند دقیقه گذشت و با ست لباس آستین داری بیرون اومد
«خب جونگکوک فقط مدت کوتاهی نبودم بساط خوراکی راه انداختی»
با خنده گفتم «اره همین طوره»
جیمین روی مبل نشست و گفت«خرگوشی‌ تعریف کن»
«باشه...ببین داستان از اون‌جایی شروع شد...پشت درخت بودم داشتم شما‌ها رو نگاه میکردم و بعد اومد گفت خرگوشک زاغ سیاه چوب زدن کار خوبی نیستاا بعد....»
(ساعت ⁸:³⁹ شب)
«اره این بود کل داستان»
«وایی باورم نمیشه... جونگ‌کوکی‌ ما عاشق شده»
«اره...خوب کاری کردم که در‌خواستش‌ رو قبول کردم»
«اره دقیقا»
داشتیم حرف می‌زدیم که با صدای زنگ در سرمون‌ به سمت در چرخید
«کوک فکر کنم غذا رو اوردن»
«اره»
جیمین بلند شد در را باز کرد که بادیگارد پدر کوک رو دید
«اوه سلام»
«سلام جیمین شی»
«میشه ارباب جوان رو صدا کنید. وسایل هاشو اوردم»
«حتماا....بیا چمدون وسیله و لباس هات رسید»
«باشه جیم....سلام سوجون»
«سلام ارباب جوان چمدون ای که میخواستی اوردم»
«خوب کاری کردی بیا بزارش داخل»
«چشم»
سوجون بادیگارد پدرم چمدون وسیله هام رو توی اتاق جیمین گذاشت خدافظی کرد رفت
نفس عمیقی کشیدم همین که خواستیم در خونه رو ببندیم صدای زنگ در اومد
(از پشت در)«غذاتون رو براتون اوردم»
جیمین در رو باز کرد غذا ها رو گرفت گفت«سلام ممنونم بفرماید این هم پولش»
«ممنون خدانگهدار»
جیمین در رو بست و غذا رو روی میز رو‌به‌روی تلویزیون گذاشت
دیدگاه ها (۰)

پارت ۹ (ویو یونمین)«خب جونک‌کوک‌....ساعت ⁶:³² هست دیگه باید ...

پارت‌ ۸(ویو‌ تهکوک)«حواست کجاش خرگوش کوچولو...نزدیک بود بخور...

پارت ۵لبخندی زدم میز صبحانه نشستم نون تست رو برداشتم و کمی ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط