{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده
...⛓️‍💥☘️ ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐


صدای جیغ‌ها از چند جهت می‌اومد و هر لحظه بلندتر می‌شد.

قلبم یهویی فرو ریخت.

سریع برگشتم سمت خیابون.

و بالاخره...

ماشینی که قرار بود جیمین و جونگ‌کوک رو بیاره، وارد محوطه شد.

برای چند ثانیه حتی نفس کشیدن رو فراموش کردم.

بغض سنگینی نشست توی گلوم.

یعنی...

این دو سال واقعاً تموم شده بود؟

ماشین جلوی ورودی ایستاد.

بادیگاردها جلو رفتن و در ماشین رو باز کردن.

اولین نفر جیمین پیاده شد.

صدای آرمی‌ها بیشتر شد.

و بعد...

جونگ‌کوک پیاده شد.

همین که چشمم بهش افتاد، اشکام بدون اینکه بخوام سرازیر شدن.

بعد از دو سال، ظاهرش تغییر کرده بود.

بدنش عضلانی‌تر شده بود و چهره‌ش هم پخته‌تر به نظر می‌رسید.

اما برای من...

هنوز همون جونگ‌کوکی بود

آرمی‌ها جیغ می‌زدن و اسمشون رو صدا می‌کردن.

دوربین‌ها لحظه‌ای از حرکت نمی‌ایستادن.

ولی وسط اون همه شلوغی، من تقریباً هیچ صدایی نمی‌شنیدم.

فقط به جونگ‌کوک نگاه می‌کردم.

تا اینکه میکروفون رو به جیمین و جونگ‌کوک دادن.

اول جیمین شروع به صحبت کرد.

من فقط با چشم‌های خیس نگاشون می‌کردم.

بعد نوبت جونگ‌کوک رسید.

همین که صدای آشناش بعد از دو سال توی اسپیکرها پیچید، بغضم شکست.

صدای نامجون از کنارم اومد.

نامجون: گریه نکن... الان که پیشته.

برگشتم سمتش.

حق با اون بود.

الان دیگه پیشم بود.

ولی مگه می‌شد گریه نکنم؟

صدای جونگ‌کوک دوباره از بلندگوهای اطراف پخش شد:

- سلام به همگی... بعد دو سال دوری بالاخره برگشتم... دلم برای آرمی‌ها ... اعضا... و دختر کوچولوم تنگ شده بود.

با شنیدن حرفش، صدای جیغ و تشویق جمعیت دوباره بالا رفت.

من فقط اشکام رو پاک میکردم

چند لحظه بعد، دوباره صداها آروم‌تر شدن و همه منتظر ادامه حرف‌های جونگ‌کوک موندن.

- و خوب... نمی‌دونم لیانا الان اینجاست یا نه ولی... عزیزم، دلم برات خیلی تنگ ش...

دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.

بلند صداش زدم:

+ کوککککک!

جونگ‌کوک همون لحظه حرفش رو قطع کرد.

چشم‌هاش درشت شد و شروع کرد بین جمعیت دنبال صدا گشتن.

جیمین زودتر منو و اعضا رو کنار دیوار دید.

لبخندی زد و با دستش به شونه جونگ‌کوک زد.

بعد خم شد و چیزی رو آروم دم گوشش گفت.

همون حرف کافی بود که جونگ‌کوک نگاهش رو به سمت ما برگردونه.

چشم‌هاش بین اعضا چرخید...

و بعد روی من ثابت موند.

برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.

انگار تمام اون شلوغی اطرافمون محو شده بود.

یه قطره اشک از گوشه چشم جونگ‌کوک سر خورد و روی صورتش نشست.

میکروفون رو روی زمین گذاشت.

و شروع کرد به دویدن.

منم دیگه نتونستم سر جام بمونم.

با اشک و یه لبخند بزرگ به سمتش دویدم.

هر لحظه فاصله‌مون کمتر می‌شد.

تا اینکه بالاخره به هم رسیدیم.

جونگ‌کوک دست‌هاشو باز کرد و منم بدون مکث خودمو توی آغوشش انداختم.

محکم بغلم کرد.

اون‌قدر محکم که یه لحظه نفسم گرفت.

با خنده‌ای که قاطی گریه‌م شده بود گفتم:

+ هی کوک... خفم کردی!

خنده‌ی آرومی کرد و دست‌هاشو کمی شل کرد.

بعد ازم فاصله گرفت و با دقت به صورتم نگاه کرد.

انگار می‌خواست تک‌تک جزئیات صورتم رو بعد از این همه مدت دوباره به خاطر بسپره

و بعد بدون حرفی شروع کرد به بوسیدن تمام اجزای صورتم...

- دلم برات تنگ شده بود، پرنسسم...

اشک دوباره از چشم‌هام سرازیر شد.

آروم گفتم:

+ منم دلم برات تنگ شده بود...


توی بغلش بودم که بوسه ای روی لبم گذاشت و توی گوشم شروع کرد به حرف زدن.....

- سر این لباس بدجوری تنبیه میشی بیب...

چشم‌هام رو ریز کردم.

+ کوک...

- هیس، بیب.

هنوز چیزی نگفته بودم که صدای جین از کنارمون بلند شد.

جین: خب! حالا نوبت ماست!

اعضا یکی‌یکی جلو اومدن و جونگ‌کوک رو در آغوش گرفتن.

صدای خنده‌هاشون با صدای آرمی‌ها قاطی شده بود و فضای جلوی کمپانی پر شده بود از هیجان و خوشحالی.

بعد از دو سال...

بالاخره دوباره همه کنار هم بودن.

و مهم‌تر از همه...

جونگ‌کوک دوباره پیشم برگشته بود


ادامه دارد...🍃☘️

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨
دیدگاه ها (۳۰)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁵ویو: اتتلفن خونه زنگ خورد.خدمتکا...

لبخند قاتلپارت³⁵ویو سلینتمام شب فقط به اون دو پیام فکر می‌کر...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

ادامه پارت ۲۱

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط