خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗
خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗
ᴘᴀʀᴛ 48
[راوی]
صدای زنگ در برای بار دوم بلند شد.
آرا سریع رفت سمت در.
این بار تهیونگ بود؛ با دو تا کیسه بزرگ توی دستش.
ـ سلام خانم میزبان!
آرا خندید.
ـ بالاخره اومدی!
تهیونگ کیسهها رو بالا گرفت.
ـ دست خالی که نمیشه اومد.
جیمین از پشت سرش گفت:
ـ اون یکی کیسه مال منه!
تهیونگ برگشت.
ـ تو فقط دو دقیقه پیش گفتی مال منه!
ـ چون الان نظرم عوض شد.
آرا خندید.
ـ بیاید داخل، شما دوتا از دم در شروع کردید.
هر سه وارد شدن.
...
چند دقیقه بعد، خونه کمکم شلوغ شد.
موزیک آرومی پخش میشد و روی میز خوراکیهای مختلف چیده شده بود.
آرا مدام از این طرف به اون طرف میرفت.
ـ جیمین، نوشیدنیها اونجان.
ـ باشه!
ـ تهیونگ، اون بشقابها رو بیار.
ـ چشم!
جونگکوک از آشپزخونه بیرون اومد.
ـ آرا، تو بشین. از وقتی مهمونا اومدن داری میدوی.
آرا گفت:
ـ هنوز خیلی کار دارم.
ـ بقیه انجام میدن.
جیمین از کنار میز گفت:
ـ دقیقاً! من هستم.
تهیونگ بهش نگاه کرد.
ـ تو فقط داری غذا میخوری.
ـ اونم یه نوع کمک کردنه!
همه خندیدن.
آرا بالاخره نشست.
...
کمی بعد، جیمین پیشنهاد داد یه بازی انجام بدن.
همه دور میز جمع شدن.
قرار شد هرکس یه خاطره خندهدار از گذشته تعریف کنه.
نوبت تهیونگ که رسید، به جونگکوک نگاه کرد.
ـ من یه خاطره دارم، ولی اگه تعریفش کنم ممکنه یکی اینجا ازم متنفر بشه.
جونگکوک سریع گفت:
ـ تعریف نکن.
آرا کنجکاو شد.
ـ نه! حالا حتماً باید تعریفش کنی.
تهیونگ خندید.
ـ چند سال پیش، جونگکوک توی یه جلسه مهم...
ـ تهیونگ.
ـ صبر کن بذار بگم!
آرا شروع کرد به خندیدن.
تهیونگ خاطره رو تعریف کرد و همه خندیدن.
حتی خود جونگکوک هم نتونست جلوی خندهش رو بگیره.
...
بعد از بازی، آرا رفت آشپزخونه تا چند تا بشقاب بیاره.
وقتی برگشت، دید یکی از مهمونا کنار پنجره ایستاده و به منظره بیرون نگاه میکنه.
آرا نزدیک شد.
ـ اینجا قشنگه، نه؟
پسر لبخند زد.
ـ آره. مخصوصاً شب.
ـ منم این قسمت خونه رو خیلی دوست دارم.
چند دقیقه درباره شهر و جاهای دیدنی حرف زدن.
جونگکوک از آن طرف سالن متوجه شد آرا کنار اون پسره ایستاده.
چیزی نگفت.
فقط لیوانش رو روی میز گذاشت.
جیمین که نزدیکش بود، متوجه تغییر رفتارش شد.
اما این بار چیزی نگفت.
...
کمی بعد، آرا برگشت پیش بقیه.
ـ کی کیک رو برید؟
تهیونگ گفت:
ـ جیمین.
آرا با تعجب نگاه کرد.
ـ بدون من؟
جیمین با خنده گفت:
ـ فکر کردم تو صاحبخونه نیستی، آشپزی!
آرا یه دستمال برداشت و سمتش پرت کرد.
ـ خیلی بیادبی!
جیمین خندید.
جونگکوک هم بالاخره خندید.
فضای خونه دوباره شلوغ و پر از خنده شد.
...
نزدیک نیمهشب، مهمونا یکییکی رفتن.
تهیونگ موقع رفتن گفت:
ـ خیلی خوش گذشت.
آرا لبخند زد.
ـ دفعه بعد شما مهمونی بگیرید.
جیمین سریع گفت:
ـ من؟ نه!
تهیونگ گفت:
ـ منم نیستم.
آرا خندید.
ـ پس دوباره خودم باید مهمونی بگیرم؟
جونگکوک از پشت سر گفت:
ـ نه.
آرا برگشت.
ـ چرا؟
ـ چون دفعه بعد نوبت بقیهست.
جیمین گفت:
ـ دقیقاً!
در بسته شد.
خونه بالاخره ساکت شد.
آرا به سالن نگاه کرد.
چند لیوان روی میز مونده بود، چند تا کوسن جابهجا شده بود و همهجا نشون میداد چند ساعت قبل اینجا پر از آدم بوده.
آرا نفس راحتی کشید.
ـ خسته شدم.
جونگکوک شروع کرد جمع کردن میز.
ـ برو استراحت کن.
آرا گفت:
ـ نه، کمک میکنم.
ـ لازم نیست.
ـ ولی منم مهمونی گرفتم.
جونگکوک لبخند زد.
ـ باشه.
هر دو شروع کردن به جمع کردن وسایل.
این بار خبری از حرفهای بزرگ و جدی نبود.
فقط صدای ظرفها، خندههای کوتاه و خاطرههای همون شب.
و شاید همین شب ساده...
یکی از اون شبهایی بود که بعدها هر دو یادشون میموند.
ادامه دارد... 🤍
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
ᴘᴀʀᴛ 48
[راوی]
صدای زنگ در برای بار دوم بلند شد.
آرا سریع رفت سمت در.
این بار تهیونگ بود؛ با دو تا کیسه بزرگ توی دستش.
ـ سلام خانم میزبان!
آرا خندید.
ـ بالاخره اومدی!
تهیونگ کیسهها رو بالا گرفت.
ـ دست خالی که نمیشه اومد.
جیمین از پشت سرش گفت:
ـ اون یکی کیسه مال منه!
تهیونگ برگشت.
ـ تو فقط دو دقیقه پیش گفتی مال منه!
ـ چون الان نظرم عوض شد.
آرا خندید.
ـ بیاید داخل، شما دوتا از دم در شروع کردید.
هر سه وارد شدن.
...
چند دقیقه بعد، خونه کمکم شلوغ شد.
موزیک آرومی پخش میشد و روی میز خوراکیهای مختلف چیده شده بود.
آرا مدام از این طرف به اون طرف میرفت.
ـ جیمین، نوشیدنیها اونجان.
ـ باشه!
ـ تهیونگ، اون بشقابها رو بیار.
ـ چشم!
جونگکوک از آشپزخونه بیرون اومد.
ـ آرا، تو بشین. از وقتی مهمونا اومدن داری میدوی.
آرا گفت:
ـ هنوز خیلی کار دارم.
ـ بقیه انجام میدن.
جیمین از کنار میز گفت:
ـ دقیقاً! من هستم.
تهیونگ بهش نگاه کرد.
ـ تو فقط داری غذا میخوری.
ـ اونم یه نوع کمک کردنه!
همه خندیدن.
آرا بالاخره نشست.
...
کمی بعد، جیمین پیشنهاد داد یه بازی انجام بدن.
همه دور میز جمع شدن.
قرار شد هرکس یه خاطره خندهدار از گذشته تعریف کنه.
نوبت تهیونگ که رسید، به جونگکوک نگاه کرد.
ـ من یه خاطره دارم، ولی اگه تعریفش کنم ممکنه یکی اینجا ازم متنفر بشه.
جونگکوک سریع گفت:
ـ تعریف نکن.
آرا کنجکاو شد.
ـ نه! حالا حتماً باید تعریفش کنی.
تهیونگ خندید.
ـ چند سال پیش، جونگکوک توی یه جلسه مهم...
ـ تهیونگ.
ـ صبر کن بذار بگم!
آرا شروع کرد به خندیدن.
تهیونگ خاطره رو تعریف کرد و همه خندیدن.
حتی خود جونگکوک هم نتونست جلوی خندهش رو بگیره.
...
بعد از بازی، آرا رفت آشپزخونه تا چند تا بشقاب بیاره.
وقتی برگشت، دید یکی از مهمونا کنار پنجره ایستاده و به منظره بیرون نگاه میکنه.
آرا نزدیک شد.
ـ اینجا قشنگه، نه؟
پسر لبخند زد.
ـ آره. مخصوصاً شب.
ـ منم این قسمت خونه رو خیلی دوست دارم.
چند دقیقه درباره شهر و جاهای دیدنی حرف زدن.
جونگکوک از آن طرف سالن متوجه شد آرا کنار اون پسره ایستاده.
چیزی نگفت.
فقط لیوانش رو روی میز گذاشت.
جیمین که نزدیکش بود، متوجه تغییر رفتارش شد.
اما این بار چیزی نگفت.
...
کمی بعد، آرا برگشت پیش بقیه.
ـ کی کیک رو برید؟
تهیونگ گفت:
ـ جیمین.
آرا با تعجب نگاه کرد.
ـ بدون من؟
جیمین با خنده گفت:
ـ فکر کردم تو صاحبخونه نیستی، آشپزی!
آرا یه دستمال برداشت و سمتش پرت کرد.
ـ خیلی بیادبی!
جیمین خندید.
جونگکوک هم بالاخره خندید.
فضای خونه دوباره شلوغ و پر از خنده شد.
...
نزدیک نیمهشب، مهمونا یکییکی رفتن.
تهیونگ موقع رفتن گفت:
ـ خیلی خوش گذشت.
آرا لبخند زد.
ـ دفعه بعد شما مهمونی بگیرید.
جیمین سریع گفت:
ـ من؟ نه!
تهیونگ گفت:
ـ منم نیستم.
آرا خندید.
ـ پس دوباره خودم باید مهمونی بگیرم؟
جونگکوک از پشت سر گفت:
ـ نه.
آرا برگشت.
ـ چرا؟
ـ چون دفعه بعد نوبت بقیهست.
جیمین گفت:
ـ دقیقاً!
در بسته شد.
خونه بالاخره ساکت شد.
آرا به سالن نگاه کرد.
چند لیوان روی میز مونده بود، چند تا کوسن جابهجا شده بود و همهجا نشون میداد چند ساعت قبل اینجا پر از آدم بوده.
آرا نفس راحتی کشید.
ـ خسته شدم.
جونگکوک شروع کرد جمع کردن میز.
ـ برو استراحت کن.
آرا گفت:
ـ نه، کمک میکنم.
ـ لازم نیست.
ـ ولی منم مهمونی گرفتم.
جونگکوک لبخند زد.
ـ باشه.
هر دو شروع کردن به جمع کردن وسایل.
این بار خبری از حرفهای بزرگ و جدی نبود.
فقط صدای ظرفها، خندههای کوتاه و خاطرههای همون شب.
و شاید همین شب ساده...
یکی از اون شبهایی بود که بعدها هر دو یادشون میموند.
ادامه دارد... 🤍
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۶۷۳
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط