My lovely neighbor part : 61
توستری که به من داده بود از پریز بیرون کشیده شده و روی کانتر نشسته بود من تصمیم گرفتم تا به همسایه ام برش گردونم
با موهای آشفته و چشمهای قرمز به نظر می اومد که تهیونگ هم شب سختی رو گذرونده عضله های بالاتنه اش از پشت بلوز چسبون آبی رنگش به خوبی مشخص بودن اون گفت:
_ داری چیکار میکنی؟
صداش به خاطر خواب خراشیده شده بو
+ این رو بر میگردونم
_ شوخی میکنی نه؟
+ نه این برای توئه
_ بگیرش چلسی
+ بعد چی میشه اگه تو بخوای چیزی رو تست کنی؟ دیگه دیگه تو خونه ی کناریت نیستش
_ زنده میمونم
+ واقعا ترجیح میدم تا پسش بگیری
_ واقعا داریم سر به تستر لعنتی بحث میکنیم؟ بگیرش خب؟ مثل یه جور یادگاری
تستر رو تو دستم جابه جا کردم و تسلیم شدم
+ باشه فقط چون این جوری میگی
_ برو برش گردون باسنت رو تکون بده و برگرد اینجا تا با ما صبحانه بخوری
ما تو سکوت صبحانه رو خوردیم و هیچ کدوم از ما بحث اتفاقی که امروز داشت می افتاد رو پیش نکشید تهیونگ باید سگها رو بعد از غذا خوردنمون پیش جنا میذاشت تا بتونه روزش رو با کمک کردن به اسباب کشی من بگذرونه ما هر دومون موافق این بودیم که من با سگها خداحافظی نکنم و باید مثل روزهای دیگه خیلی معمولی رفتار میکردم خب این تئوری خوبی بود ولی وقتی که من بلند شدم تا برم اونها تا دم در پشت سرم اومدن و من میتونم قسم بخورم که این مثل این بود که اونها میدونن اونها معمولا نمی داشتن من بدون مراسم ليس زدن برم ولی این دفعه خیلی طول کشید
هم چنین اونها اجازه دادن تا من بغلشون کنم با توجه به این که معمولا برای بغل کردن خیلی چموش بودن سگها قطعا به چیزایی احساس کرده بودن
اشک هام رو پاک کردم از نگاه کردن به تهیونگ خودداری کردم و به آپارتمانم برگشتم تا منتظر پدر و مادرم بمونم
همچنین از این که به تهیونگ موقعی که داشت سگها رو تو حیاط راه میبرد نگاه کنم هم خودداری کردم؛ چون این ممکن بود باعث بشه دوباره بارها و بارها گریه کنم. من باید قبل از این که پدر و مادرم میرسیدن خودم رو جمع وجور میکردم
روزی ابری بود و به نظر کاملا به موقع میرسید هوای بیرون نسبتا سرد بود و این تا حدودی یقه اسکی رو که به خاطر کبودی گردنم پوشیده بودم رو توجیه میکرد
پدر و مادرم هم زمان با وقتی که تهیونگ رفت تا یوهال رو جابه جا کنه رسیده بودن و هنوز ندیده بودنش
مادرم به گلدون رو توی پلاستیک حبابدار پیچید و گفت : ¤ میدونی که ما عاشق دیدنت هستیم ولی دقیقا چرا باید همهی این کارها رو امروز انجام بدیم؟ این آپارتمان خیلی قشنگه چرا داری میری؟
هیچ راهی برای این که من همه چیز رو براشون بگم نبود پس دروغ گفتم : + نیاز دارم تا یه کم تنوع تو چشم اندازم ایجاد کنم
بابا لبخندی زد
◇ مثل این که برای تنوع توی چشم اندازت کلی هم سعی لازمه
+ گرفتم مرسی که اومدین تا کمکم کنین
مادرم با دقت به چهره ام نگاه کرد و گفت :
¤ خوبی تو ؟ به نظر خوب نمیای !
+ خوبم فقط یکم خسته ام دیشب خیلی نخوابیدم
دستش رو روی شونه ام گذاشت
¤ به خاطر اسباب کشی مضطرب بودی؟
+ آره شاید یه کم
¤ خب خوشبختانه وقتی که دوستت بیاد ما این قضیه رو فیصله میدیم و تو میتونی این هم پشت سر بذاری بعدش هم بابات قراره بهمون شام بده و جشن بگیریم
لبخندی زدم و گفتم :
+ به نظر خوب میاد
پدرم پرسید :
◇ اسم دوستت چی بود؟
+ تهیونگ اون در واقع صاحب خونه ام هست و تو خونه ی کناری هم زندگی میکنه
◇ اوه جالبه !
مادرم لبخند زد
¤ تهیونگ...کجا شنیدمش؟
بابا با خنده گفت : ◇ من رو که یاد فیلم طالع نحس میندازه
_ صحبت از شیطانه؟
تهیونگ این رو هم زمان با ورودش به اتاق گفت :
¤ به خاطر گستاخی همسرم عذر میخوام.
_ دختر و پدر عین هم دیگه ان چلسی هم تو اولین ملاقتمون همین رو گفت
تهیونگ لبخندی زد و دستش رو به طرف مادرم دراز کرد
_ خانم جیمسون از ملاقاتتون خوشبختم
اون به طرف پدرم برگشت
_ آقای جیمسون
◇ صدام کن تایلر
_ باشه آقا
تهیونگ به من نگاه کرد
کامیون درست دم در پارک شده و دوتا چرخ دستی دالی هم توی هال هستن
_ میرم ببینم کدوم وسایل سنگین رو بدون کمک بابات میتونم جابه جا کنم
+ باشه، به نظر خوب میاد، ممنون
_ مشکلی نیست
بعد از این که رفت مادرم گفت :
¤ اون به نظر خیلی نجیب می اومد
+ چون هست
من مشغول چسب زدن بسته ها شدم و تو چشمهاش نگاه نکردم
بابا به سمت در رفت و گفت :
◇ همین الان میرم کمک تهیونگ نباید همهی کارهای سنگین رو تنهایی انجام بده
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
با موهای آشفته و چشمهای قرمز به نظر می اومد که تهیونگ هم شب سختی رو گذرونده عضله های بالاتنه اش از پشت بلوز چسبون آبی رنگش به خوبی مشخص بودن اون گفت:
_ داری چیکار میکنی؟
صداش به خاطر خواب خراشیده شده بو
+ این رو بر میگردونم
_ شوخی میکنی نه؟
+ نه این برای توئه
_ بگیرش چلسی
+ بعد چی میشه اگه تو بخوای چیزی رو تست کنی؟ دیگه دیگه تو خونه ی کناریت نیستش
_ زنده میمونم
+ واقعا ترجیح میدم تا پسش بگیری
_ واقعا داریم سر به تستر لعنتی بحث میکنیم؟ بگیرش خب؟ مثل یه جور یادگاری
تستر رو تو دستم جابه جا کردم و تسلیم شدم
+ باشه فقط چون این جوری میگی
_ برو برش گردون باسنت رو تکون بده و برگرد اینجا تا با ما صبحانه بخوری
ما تو سکوت صبحانه رو خوردیم و هیچ کدوم از ما بحث اتفاقی که امروز داشت می افتاد رو پیش نکشید تهیونگ باید سگها رو بعد از غذا خوردنمون پیش جنا میذاشت تا بتونه روزش رو با کمک کردن به اسباب کشی من بگذرونه ما هر دومون موافق این بودیم که من با سگها خداحافظی نکنم و باید مثل روزهای دیگه خیلی معمولی رفتار میکردم خب این تئوری خوبی بود ولی وقتی که من بلند شدم تا برم اونها تا دم در پشت سرم اومدن و من میتونم قسم بخورم که این مثل این بود که اونها میدونن اونها معمولا نمی داشتن من بدون مراسم ليس زدن برم ولی این دفعه خیلی طول کشید
هم چنین اونها اجازه دادن تا من بغلشون کنم با توجه به این که معمولا برای بغل کردن خیلی چموش بودن سگها قطعا به چیزایی احساس کرده بودن
اشک هام رو پاک کردم از نگاه کردن به تهیونگ خودداری کردم و به آپارتمانم برگشتم تا منتظر پدر و مادرم بمونم
همچنین از این که به تهیونگ موقعی که داشت سگها رو تو حیاط راه میبرد نگاه کنم هم خودداری کردم؛ چون این ممکن بود باعث بشه دوباره بارها و بارها گریه کنم. من باید قبل از این که پدر و مادرم میرسیدن خودم رو جمع وجور میکردم
روزی ابری بود و به نظر کاملا به موقع میرسید هوای بیرون نسبتا سرد بود و این تا حدودی یقه اسکی رو که به خاطر کبودی گردنم پوشیده بودم رو توجیه میکرد
پدر و مادرم هم زمان با وقتی که تهیونگ رفت تا یوهال رو جابه جا کنه رسیده بودن و هنوز ندیده بودنش
مادرم به گلدون رو توی پلاستیک حبابدار پیچید و گفت : ¤ میدونی که ما عاشق دیدنت هستیم ولی دقیقا چرا باید همهی این کارها رو امروز انجام بدیم؟ این آپارتمان خیلی قشنگه چرا داری میری؟
هیچ راهی برای این که من همه چیز رو براشون بگم نبود پس دروغ گفتم : + نیاز دارم تا یه کم تنوع تو چشم اندازم ایجاد کنم
بابا لبخندی زد
◇ مثل این که برای تنوع توی چشم اندازت کلی هم سعی لازمه
+ گرفتم مرسی که اومدین تا کمکم کنین
مادرم با دقت به چهره ام نگاه کرد و گفت :
¤ خوبی تو ؟ به نظر خوب نمیای !
+ خوبم فقط یکم خسته ام دیشب خیلی نخوابیدم
دستش رو روی شونه ام گذاشت
¤ به خاطر اسباب کشی مضطرب بودی؟
+ آره شاید یه کم
¤ خب خوشبختانه وقتی که دوستت بیاد ما این قضیه رو فیصله میدیم و تو میتونی این هم پشت سر بذاری بعدش هم بابات قراره بهمون شام بده و جشن بگیریم
لبخندی زدم و گفتم :
+ به نظر خوب میاد
پدرم پرسید :
◇ اسم دوستت چی بود؟
+ تهیونگ اون در واقع صاحب خونه ام هست و تو خونه ی کناری هم زندگی میکنه
◇ اوه جالبه !
مادرم لبخند زد
¤ تهیونگ...کجا شنیدمش؟
بابا با خنده گفت : ◇ من رو که یاد فیلم طالع نحس میندازه
_ صحبت از شیطانه؟
تهیونگ این رو هم زمان با ورودش به اتاق گفت :
¤ به خاطر گستاخی همسرم عذر میخوام.
_ دختر و پدر عین هم دیگه ان چلسی هم تو اولین ملاقتمون همین رو گفت
تهیونگ لبخندی زد و دستش رو به طرف مادرم دراز کرد
_ خانم جیمسون از ملاقاتتون خوشبختم
اون به طرف پدرم برگشت
_ آقای جیمسون
◇ صدام کن تایلر
_ باشه آقا
تهیونگ به من نگاه کرد
کامیون درست دم در پارک شده و دوتا چرخ دستی دالی هم توی هال هستن
_ میرم ببینم کدوم وسایل سنگین رو بدون کمک بابات میتونم جابه جا کنم
+ باشه، به نظر خوب میاد، ممنون
_ مشکلی نیست
بعد از این که رفت مادرم گفت :
¤ اون به نظر خیلی نجیب می اومد
+ چون هست
من مشغول چسب زدن بسته ها شدم و تو چشمهاش نگاه نکردم
بابا به سمت در رفت و گفت :
◇ همین الان میرم کمک تهیونگ نباید همهی کارهای سنگین رو تنهایی انجام بده
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
- ۸۷۱
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط