روزی مجنون از روی سجاده ی عابدی عبور کرد .

روزی مجنون از روی سجاده ی عابدی عبور کرد .
مرد نماز را شکست گفت ؛
مردک من در حال راز و نیاز با خدا بودم تو چگونه این این رشته بریدی؟ مجنون لبخندی زدو گفت من عاشق دختری هستم "تو را ندیدم" تو عاشق خدایی و مرا دیدی؟!!!
دیدگاه ها (۵)

عاشقانه های شبنم

قسمت ۷

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :البته که دوستتان به خا...

#داستانڪ حکایتی هست که می‌گوید:خواجه شمس‌الدین محمد؛ شاگرد ن...

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁29{تو فقط دختری بودی که اون شب......

The White Midnight** — نیمه‌شبِ سپیدPart:2کوک:ای واییی ا.ت:آ...

چند پارتی

My lovely neighbor part : 64

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط