چند پارتی

پارت ۱



ساعت ۱۰:۴۷ شب ـ حومه‌ی سئول

در شهر سئول، افسانه‌های زیادی وجود داشت.

افسانه‌هایی درباره‌ی خانه‌های متروکه، خیابان‌هایی که شب‌ها نباید از آن‌ها عبور می‌کردی و آدم‌هایی که بهتر بود هیچ‌وقت اسمشان را نمی‌شنیدی.

اما بین تمام این داستان‌ها، یک افسانه بیشتر از بقیه مردم را می‌ترساند.

دلقک سیاه‌پوش.

می‌گفتند هر شب که چراغ‌های سیرک قدیمی روشن می‌شوند، مردی با لبخندی سرخ پشت پرده‌ها ظاهر می‌شود؛ مردی که خنده‌هایش از فریادهای آدم‌ها ترسناک‌تر است.می‌گفتند او قاتل است.

می‌گفتند هیچ‌کس از دیدنش خوشحال برنگشته.

و می‌گفتند اگر دلقک اسمت را بداند، دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانی از او فرار کنی.

البته من هیچ‌کدام از این حرف‌ها را باور نداشتم.

حداقل تا آن شب.ا.ت! تو واقعاً دیوونه شدی؟!

صدای دوستم، سارا، از پشت تلفن بلند شد.

در حالی که کلاه سویشرتم را روی سرم می‌کشیدم، گفتم:

ـ فقط می‌خوام یه نگاهی بندازم!

ـ به یه سیرک متروکه؟ ساعت یازده شب؟ تو اسم این کار رو چی می‌ذاری؟

ـ کنجکاوی.

ـ من اسمش رو حماقت می‌ذارم!

لبخند زدم.

ـ نیم ساعت دیگه بهت زنگ می‌زنم.

ـ ا.ت، اگه بری اونجا، دیگه دوستت نیستم!

ـ باشه، خداحافظ دوست سابقم!

تماس را قطع کردم.

شاید کار عاقلانه‌ای نبود، اما چند روز بود که چراغ‌های سیرک قدیمی هر شب روشن می‌شدند؛ در حالی که طبق گفته‌ی مردم محله، آنجا سال‌ها بود تعطیل شده بود.

من عاشق رازها بودم.

و این راز، داشت دیوانه‌ام می‌کرد.
دیدگاه ها (۸)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 11 | جزئیات کوچکصبح روز بعد، ا/ت کمی زودتر از ...

LESSON

فاصله یک لبخند تا جنون

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت سوم | «نشانی که نباید دیده می‌شد»زن...

چند پارتیـــــــــ🩷🍼ـــــــــوقتی میخوای خبر بارداریتو بهش ب...

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت شانزدهم 𓆪جیمین دست ات را گرفت.ـ «باید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط