#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁29
{تو فقط دختری بودی که اون شب...
اسم منو دزدیدی}
کلماتش در سرم تکرار می شدند
اسم منو دزدیدی
اسم منو دزدیدی
اسم منو...
{دروغه}
صدای خودم را شنیدم
اما حتی خودم هم به آن باور نداشتم
دختر آرام گفت:
{کاش بود}
{تو دروغ میگی}
{پس از جونگکوک بپرس}
به سمت جونگکوک برگشتم
{بگو دروغه}
جونگکوک چیزی نگفت
{بگو}
نگاهش را پایین انداخت
{اتیلدا...}
{بگو من اتیلدام}
سکوت
تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد
{بگو}
جونگکوک چشم هایش را بست
و همین...
کافی بود
یک قدم عقب رفتم
{تو هم میدونستی}
{من نمی خواستم اینطوری بفهمی}
خندیدم
اما صدای خنده ام شبیه گریه بود
{پس چطوری قرار بود بفهمم؟}
هیچ جوابی نداد
{بعد از پنج سال؟}
به دختر نگاه کردم
{تو از اول میدونستی؟}
{بله}
{پس چرا پیدام نکردی؟}
چشم هایش برای لحظه ای پایین افتاد
{پیدات کردم}
قلبم ایستاد
{چی؟}
{چند بار}
{کِی؟}
دختر به آرامی گفت:
{هر بار که از کنارم رد شدی}
نفس در سینه ام حبس شد
{من تو رو دیدم؟}
{بله}
{کِی؟}
دختر لبخند تلخی زد
{وقتی فکر میکردی یک غریبه ام}
سرم را تکان دادم
{نه}
تو حتی یک بار هم منو نشناختی}
{نه...}
{اما من همیشه می شناختمت}
اشک از چشمهایم پایین آمد
{پس چرا چیزی نگفتی؟}
دختر آرام جواب داد:
{چون مادرت ازم خواست}
به مادرم فکر کردم
به مادری که پنج ساله مرده
{چرا؟}
دختر نگاهش را به زمین دوخت.
{چون اگر می فهمیدی من کی ام...}
مکث کرد
{اون پیدات میکرد}
{اون کیه؟}
دختر چیزی نگفت
جونگکوک ناگهان گفت:
{اتیلدا، باید از اینجا بریم}
برگشتم سمتش
{تو حق نداری اسمم رو اینطوری صدا کنی}
چهره اش درهم رفت
{منظورم این نبود}
{پس منظور چی بود؟}
دختر آرام خندید
{هنوز هم همون اسم رو صداش میزنی}
جونگکوک به او نگاه کرد
{بس کن}
{چرا}
دختر به من نگاه کرد
{بذار خودش بفهمه}
من به جونگکوک خیره شدم
{منظورتون چیه؟}
هیچکس جواب نداد
و ناگهان...
صدای قدمی از پشت سرمان آمد.
همه برگشتیم
درِ مخفی زیرزمین...
باز بود
فقط یک نفر در ورودی ایستاده بود
مردی با کت تیره
همان مردی که در مدرسه دیده بودیم
اما این بار...
تنها نبود
پشت سرش...
یونگی بود!
آن انجا چیکار میکنه؟
دست هایش بسته بود
{یونگی!}
جونگکوک جلوی من ایستاد
{یک قدم دیگه جلو بیای-}
مرد خندید
{تو هنوز هم همون کار رو میکنی}
جونگکوک اخم کرد
{چی؟}
{همیشه جلوی اون می ایستی}
مرد به من نگاه کرد
{حتی وقتی خودش دلیل تمام این ماجراست}
یونگی با صدای لرزان گفت:
{بهش نزدیک نشو}
مرد لبخند زد
{بالاخره میخوای حقیقت رو بگی؟}
مادرم سکوت کرد
{یا بذارم من بگم}
به مادرم نگاه کردم
{چی رو؟}
مرد گفت:
{اسم واقعی ات رو}
تمام بدنم یخ زد
دختر پشت سرم آرام گفت:
{نه...}
مرد نگاهش کرد
{تو هم میخوای بدونی؟}
دختر ساکت شد
مرد به من نگاه کرد
{تو اتیلدا نیستی}
این جمله را قبلاشنیده بودم
اما این بار...
چیزی درونم شکست
مرد ادامه داد:
{اسم واقعی تو...}
ناگهان صدای شلیک در زیرزمین پیچید
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد
جونگکوک مرا به زمین کشید
چراغ ها خاموش شدند
و در تاریکی...
صدای دویدن آمد
بعد صدای افتادن چیزی
و صدای دختر:
{اتیلدا!}
دستم چیزی را لمس کرد
یک تکه کاغذ
در تاریکی آن را باز کردم
نور ضعیف گوشی جونگکوک روی کاغذ افتاد
فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود
با دست خطی که نمی شناختم
اما عجیب بود...
چون حس میکردم خودم آن را نوشته ام
{اگر روزی فراموش کردم که چه کسی هستم، اسمم را به من یادآوری نکنید}
زیر جمله...
فقط یک اسم نوشته شده بود
اسم واقعی من
اما درست در همان لحظه...
نور گوشی خاموش شد
و من نتوانستم آن را بخوانم
فقط یک تکه از آن در ذهنم ماند
آخرین حرفش
...آ
𝗽𝗮𝗿𝘁29
{تو فقط دختری بودی که اون شب...
اسم منو دزدیدی}
کلماتش در سرم تکرار می شدند
اسم منو دزدیدی
اسم منو دزدیدی
اسم منو...
{دروغه}
صدای خودم را شنیدم
اما حتی خودم هم به آن باور نداشتم
دختر آرام گفت:
{کاش بود}
{تو دروغ میگی}
{پس از جونگکوک بپرس}
به سمت جونگکوک برگشتم
{بگو دروغه}
جونگکوک چیزی نگفت
{بگو}
نگاهش را پایین انداخت
{اتیلدا...}
{بگو من اتیلدام}
سکوت
تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد
{بگو}
جونگکوک چشم هایش را بست
و همین...
کافی بود
یک قدم عقب رفتم
{تو هم میدونستی}
{من نمی خواستم اینطوری بفهمی}
خندیدم
اما صدای خنده ام شبیه گریه بود
{پس چطوری قرار بود بفهمم؟}
هیچ جوابی نداد
{بعد از پنج سال؟}
به دختر نگاه کردم
{تو از اول میدونستی؟}
{بله}
{پس چرا پیدام نکردی؟}
چشم هایش برای لحظه ای پایین افتاد
{پیدات کردم}
قلبم ایستاد
{چی؟}
{چند بار}
{کِی؟}
دختر به آرامی گفت:
{هر بار که از کنارم رد شدی}
نفس در سینه ام حبس شد
{من تو رو دیدم؟}
{بله}
{کِی؟}
دختر لبخند تلخی زد
{وقتی فکر میکردی یک غریبه ام}
سرم را تکان دادم
{نه}
تو حتی یک بار هم منو نشناختی}
{نه...}
{اما من همیشه می شناختمت}
اشک از چشمهایم پایین آمد
{پس چرا چیزی نگفتی؟}
دختر آرام جواب داد:
{چون مادرت ازم خواست}
به مادرم فکر کردم
به مادری که پنج ساله مرده
{چرا؟}
دختر نگاهش را به زمین دوخت.
{چون اگر می فهمیدی من کی ام...}
مکث کرد
{اون پیدات میکرد}
{اون کیه؟}
دختر چیزی نگفت
جونگکوک ناگهان گفت:
{اتیلدا، باید از اینجا بریم}
برگشتم سمتش
{تو حق نداری اسمم رو اینطوری صدا کنی}
چهره اش درهم رفت
{منظورم این نبود}
{پس منظور چی بود؟}
دختر آرام خندید
{هنوز هم همون اسم رو صداش میزنی}
جونگکوک به او نگاه کرد
{بس کن}
{چرا}
دختر به من نگاه کرد
{بذار خودش بفهمه}
من به جونگکوک خیره شدم
{منظورتون چیه؟}
هیچکس جواب نداد
و ناگهان...
صدای قدمی از پشت سرمان آمد.
همه برگشتیم
درِ مخفی زیرزمین...
باز بود
فقط یک نفر در ورودی ایستاده بود
مردی با کت تیره
همان مردی که در مدرسه دیده بودیم
اما این بار...
تنها نبود
پشت سرش...
یونگی بود!
آن انجا چیکار میکنه؟
دست هایش بسته بود
{یونگی!}
جونگکوک جلوی من ایستاد
{یک قدم دیگه جلو بیای-}
مرد خندید
{تو هنوز هم همون کار رو میکنی}
جونگکوک اخم کرد
{چی؟}
{همیشه جلوی اون می ایستی}
مرد به من نگاه کرد
{حتی وقتی خودش دلیل تمام این ماجراست}
یونگی با صدای لرزان گفت:
{بهش نزدیک نشو}
مرد لبخند زد
{بالاخره میخوای حقیقت رو بگی؟}
مادرم سکوت کرد
{یا بذارم من بگم}
به مادرم نگاه کردم
{چی رو؟}
مرد گفت:
{اسم واقعی ات رو}
تمام بدنم یخ زد
دختر پشت سرم آرام گفت:
{نه...}
مرد نگاهش کرد
{تو هم میخوای بدونی؟}
دختر ساکت شد
مرد به من نگاه کرد
{تو اتیلدا نیستی}
این جمله را قبلاشنیده بودم
اما این بار...
چیزی درونم شکست
مرد ادامه داد:
{اسم واقعی تو...}
ناگهان صدای شلیک در زیرزمین پیچید
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد
جونگکوک مرا به زمین کشید
چراغ ها خاموش شدند
و در تاریکی...
صدای دویدن آمد
بعد صدای افتادن چیزی
و صدای دختر:
{اتیلدا!}
دستم چیزی را لمس کرد
یک تکه کاغذ
در تاریکی آن را باز کردم
نور ضعیف گوشی جونگکوک روی کاغذ افتاد
فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود
با دست خطی که نمی شناختم
اما عجیب بود...
چون حس میکردم خودم آن را نوشته ام
{اگر روزی فراموش کردم که چه کسی هستم، اسمم را به من یادآوری نکنید}
زیر جمله...
فقط یک اسم نوشته شده بود
اسم واقعی من
اما درست در همان لحظه...
نور گوشی خاموش شد
و من نتوانستم آن را بخوانم
فقط یک تکه از آن در ذهنم ماند
آخرین حرفش
...آ
- ۶.۰k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط