{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part:37

((زخم های رقم خورده))

+تهیونگ تو بامن چیکار کردی .
هرجا میرم فقط تو تویه تصوراتمی.

_پس خوبه.(لبخند)

+نه بده چون کسی که بهم ضربه میزنه رو نمیتونم فراموش منم سعی میکنم این وابستگی عمیق رو کنترل کنم اما حساب کتاب همه چی از دستم در میره .

_و یه حقیقت دیگه برای اینکه رازی بینمون مخفی نمونه(لبخند)

+چه رازی.

_در اصل سان که بچه ی من و میرا خطاب شده همون جهیونه.

+شوخی باحالی نبود تهیونگ.

_بنظرت من باهات شوخی میکنم لیلیوم.

+نه.نه.

_خوبه .

+پس الان سان کجاست.

_به یه فرد مورد اعتماد گفته بودم که سان رو جای امنی قایم کنه تا در خطر نباشه.

+میتونم ببینمش تهیونگ.(بغض)

_هنوز وقتش نرسیده اما کم مونده.

+اینطور فک نمیکنم که کم مونده باشه.

_فعلا تو برو به لی دون سونگ بگو که نمیخوای باهاش ازدواج کنی.

+باشه بهش میگم.(لبخند)

_خوبه (لبخند)

+خب دیگه توهم از روی زمین بلند شو .

_چشم هرچی خانومم بگه.(خنده)

_______________________________


+بعد از همه اتفاق ها مستقیم کارهایی که سرم ریخته بود رو ول کردم باید با لی دون سونگ حرف میزدم امروز نیومده بود و به گفته تهیونگ خونه بود.......

+سلامم کسی هست.

&سلام رزا (لبخند)

+میرا.تو الان به من لبخند زدی.

&آره و قراره از تهیونگ هم به زودی طلاق بگیرم.

+متاسفم دلیلش منم.

&هعی اینجوری نگو دیشب تمام حرفات با تهیونگو فهمیدم و دیدم که عشق یعنی خوشحال بودن طرف مقابلت نه زجر دادن اون...

+گاهی اوقات ما عاشق آدم های اشتباهی میشیم و فک میکنیم که اونا برای همیشه متلعق به ما هستن...

&در صورتی که هیچوقت مال ما نبودن.
+در صورتی که هیچوقت مال ما نبودن.

&باهم گفتیم.
+آره(خنده) امیدوارم هرچی زودتر نیمه گمشتو پیدا کنی.

لایک و کامنت و بازنشر داشته باشه ها🥸🚬❤️
دیدگاه ها (۱۴)

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم

Iove and the moonPart411 ماه بعد یونا: رومی امده شدی بیا که ...

Why Did I Fall in Love with You?P⁶شب مهمونی بالاخره رسید.+وا...

پارت ۱۸ — «چالش عجیب»جونگکوک جعبه رو جلو کشید و یه کاغذ دیگه...

ادامه پارت ۹جیمین گفت شوخی کردم شوخی کردم ات گفت فقط دوست مع...

《نوری در دنیای مرده ها》پارت ³ویو یوناچشم هام رو بستم که یکی ...

🎭 آخرین نقشپارت هشتمفیلم‌برداری آن روز تا شب طول کشید.وقتی ه...

شاگرد لوس من

*[توی رستوران]— سلام بچه‌ها، خوش اومدین.— سلام.[از همه سریع‌...

پارت ۵۰ صبح روز بعد، لینا جلوی آینه ایستاده بود و به حرف‌های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط