🎭 آخرین نقش
🎭 آخرین نقش
پارت هشتم
فیلمبرداری آن روز تا شب طول کشید.
وقتی همه رفتند، لیانا هنوز در استودیو مانده بود و وسایلش را جمع میکرد.
تهیونگ از کنار در گفت:
— هنوز اینجایی؟
لیانا برگشت.
— آره. یه سری وسایلم مونده.
— برسونمت؟
— نه، خودم میرم.
— ساعت ده شبه.
— خب؟
— خب یعنی نمیذارم تنها بری.
لیانا خندید.
— از کی تو تصمیم میگیری من چی کار کنم؟
— از وقتی فهمیدم خیلی لجبازی.
— من لجباز نیستم.
— دقیقاً همین جمله ثابت میکنه هستی.
لیانا کیفش را برداشت.
— بیخیال.
تهیونگ در را باز کرد.
— بریم؟
— باشه.
---
چند دقیقه بعد، هر دو داخل ماشین نشسته بودند.
سکوت عجیبی بینشان بود.
لیانا بالاخره گفت:
— تهیونگ؟
— هوم؟
— اون روز... گفتی یه چیزی دربارهی گذشته هست که من نمیدونم.
— آره.
— هنوز میخوای برام تعریف کنی؟
تهیونگ چند لحظه به جاده نگاه کرد.
— میخوام.
— پس چرا نمیگی؟
— چون نمیخوام این لحظه رو خراب کنم.
— کدوم لحظه؟
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
— همین که برای اولین بار بعد از چند سال، بدون دعوا کنار هم نشستیم.
لیانا آرام خندید.
— هنوزم میتونیم دعوا کنیم.
— میدونم.
چند ثانیه سکوت کردند.
ناگهان باران شدیدی شروع شد.
تهیونگ سرعت ماشین را کم کرد.
لیانا از پنجره به خیابان خیس نگاه کرد.
— بارون رو دوست دارم.
— منم.
— واقعاً؟
— آره. مخصوصاً وقتی تو کنارمی.
لیانا به سمتش برگشت.
— تو چرا اینقدر راحت این حرفها رو میزنی؟
تهیونگ نگاه کوتاهی به او کرد.
— چون دیگه نمیخوام چیزی رو پنهان کنم.
لیانا آرام گفت:
— حتی اون چیزی که باعث شد ازت متنفر بشم؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
— مخصوصاً اون.
ماشین جلوی خانهی لیانا ایستاد.
لیانا دستگیرهی در را گرفت، اما قبل از پیاده شدن گفت:
— تهیونگ؟
— بله؟
— ممنون که امشب کنارم موندی.
تهیونگ لبخند زد.
— هر وقت خواستی.
لیانا پیاده شد و چند قدم رفت.
اما ناگهان برگشت.
— تهیونگ!
— هوم؟
— فردا... میخوام حقیقت رو بدونم.
لبخند تهیونگ محو شد.
چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.
— باشه.
لیانا وارد خانه شد.
تهیونگ اما همانجا ماند.
دستش را روی فرمان گذاشت و زیر لب گفت:
— فردا دیگه نمیتونم پنهانش کنم...
ادامه دارد... 🎭🖤
پارت هشتم
فیلمبرداری آن روز تا شب طول کشید.
وقتی همه رفتند، لیانا هنوز در استودیو مانده بود و وسایلش را جمع میکرد.
تهیونگ از کنار در گفت:
— هنوز اینجایی؟
لیانا برگشت.
— آره. یه سری وسایلم مونده.
— برسونمت؟
— نه، خودم میرم.
— ساعت ده شبه.
— خب؟
— خب یعنی نمیذارم تنها بری.
لیانا خندید.
— از کی تو تصمیم میگیری من چی کار کنم؟
— از وقتی فهمیدم خیلی لجبازی.
— من لجباز نیستم.
— دقیقاً همین جمله ثابت میکنه هستی.
لیانا کیفش را برداشت.
— بیخیال.
تهیونگ در را باز کرد.
— بریم؟
— باشه.
---
چند دقیقه بعد، هر دو داخل ماشین نشسته بودند.
سکوت عجیبی بینشان بود.
لیانا بالاخره گفت:
— تهیونگ؟
— هوم؟
— اون روز... گفتی یه چیزی دربارهی گذشته هست که من نمیدونم.
— آره.
— هنوز میخوای برام تعریف کنی؟
تهیونگ چند لحظه به جاده نگاه کرد.
— میخوام.
— پس چرا نمیگی؟
— چون نمیخوام این لحظه رو خراب کنم.
— کدوم لحظه؟
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
— همین که برای اولین بار بعد از چند سال، بدون دعوا کنار هم نشستیم.
لیانا آرام خندید.
— هنوزم میتونیم دعوا کنیم.
— میدونم.
چند ثانیه سکوت کردند.
ناگهان باران شدیدی شروع شد.
تهیونگ سرعت ماشین را کم کرد.
لیانا از پنجره به خیابان خیس نگاه کرد.
— بارون رو دوست دارم.
— منم.
— واقعاً؟
— آره. مخصوصاً وقتی تو کنارمی.
لیانا به سمتش برگشت.
— تو چرا اینقدر راحت این حرفها رو میزنی؟
تهیونگ نگاه کوتاهی به او کرد.
— چون دیگه نمیخوام چیزی رو پنهان کنم.
لیانا آرام گفت:
— حتی اون چیزی که باعث شد ازت متنفر بشم؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
— مخصوصاً اون.
ماشین جلوی خانهی لیانا ایستاد.
لیانا دستگیرهی در را گرفت، اما قبل از پیاده شدن گفت:
— تهیونگ؟
— بله؟
— ممنون که امشب کنارم موندی.
تهیونگ لبخند زد.
— هر وقت خواستی.
لیانا پیاده شد و چند قدم رفت.
اما ناگهان برگشت.
— تهیونگ!
— هوم؟
— فردا... میخوام حقیقت رو بدونم.
لبخند تهیونگ محو شد.
چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.
— باشه.
لیانا وارد خانه شد.
تهیونگ اما همانجا ماند.
دستش را روی فرمان گذاشت و زیر لب گفت:
— فردا دیگه نمیتونم پنهانش کنم...
ادامه دارد... 🎭🖤
- ۱.۲k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط