Why Did I Fall in Love with You?
Why Did I Fall in Love with You?
P⁶
شب مهمونی بالاخره رسید.
+وای، اینجا چقدر بزرگه!
تهیونگ: دوهی، اون دوست قدیمیت هم اومده!
+کدوم دوست؟
تهیونگ: سونگهی!
+جدی؟! کجاست؟!
سونگهی از دور به سمت دوهی اومد و بغلش کرد.
سونگهی: دوهی عزیزم! چقدر دلم برات تنگ شده بود!
+منم همینطور!
اما وقتی سونگهی جونگکوک رو کنار دوهی دید، لبخندش کمرنگ شد.
سونگهی: وای، تو با جئون جونگکوک کار میکنی؟!
+آره، چرا؟
سونگهی: هیچی عزیزم، فقط خیلی خوششانسی!
تمام شب، سونگهی سعی میکرد توجه مهمونها رو به خودش جلب کنه و هر وقت کسی با دوهی صحبت میکرد، وسط حرفشون میپرید.
+سونگهی، میشه یکم آرومتر باشی؟ دارم صحبت میکنم!
سونگهی: ببخشید! نمیدونستم دوستت نباید باهات حرف بزنه!
+من همچین چیزی نگفتم!
سونگهی: باشه، ناراحت نشو!
سونگهی با عصبانیت دور شد. اون همیشه به دوهی حسادت میکرد؛ حتی وقتی دوهی هیچچیزی برای حسادتکردن بهش نداده بود.
چند دقیقه بعد، دوهی کنار میز نوشیدنیها ایستاده بود که ناگهان صدای شکستن یک لیوان بلند شد.
+وای! لباسم!
سونگهی: آخ ببخشید دوهی! دستم خورد!
دوهی به لباس لکشدهاش نگاه کرد و بعد چشمش به لبخند ریز سونگهی افتاد.
+تو عمداً این کارو کردی؟
سونگهی: چی؟! داری منو متهم میکنی؟!
قبل از اینکه دوهی جواب بده، جونگکوک از پشت سرشون ظاهر شد.
_مشکلی پیش اومده؟
سونگهی: نه اصلاً! فقط یه اتفاق کوچیک بود!
_پس چرا انقدر مضطربی؟
سونگهی ساکت شد.
_بهتره قبل از اینکه حرفی بزنم، خودت حقیقت رو بگی.
دوهی با تعجب به جونگکوک نگاه کرد. این مرد از کجا فهمیده بود که اتفاقی در کار نیست؟!
P⁶
شب مهمونی بالاخره رسید.
+وای، اینجا چقدر بزرگه!
تهیونگ: دوهی، اون دوست قدیمیت هم اومده!
+کدوم دوست؟
تهیونگ: سونگهی!
+جدی؟! کجاست؟!
سونگهی از دور به سمت دوهی اومد و بغلش کرد.
سونگهی: دوهی عزیزم! چقدر دلم برات تنگ شده بود!
+منم همینطور!
اما وقتی سونگهی جونگکوک رو کنار دوهی دید، لبخندش کمرنگ شد.
سونگهی: وای، تو با جئون جونگکوک کار میکنی؟!
+آره، چرا؟
سونگهی: هیچی عزیزم، فقط خیلی خوششانسی!
تمام شب، سونگهی سعی میکرد توجه مهمونها رو به خودش جلب کنه و هر وقت کسی با دوهی صحبت میکرد، وسط حرفشون میپرید.
+سونگهی، میشه یکم آرومتر باشی؟ دارم صحبت میکنم!
سونگهی: ببخشید! نمیدونستم دوستت نباید باهات حرف بزنه!
+من همچین چیزی نگفتم!
سونگهی: باشه، ناراحت نشو!
سونگهی با عصبانیت دور شد. اون همیشه به دوهی حسادت میکرد؛ حتی وقتی دوهی هیچچیزی برای حسادتکردن بهش نداده بود.
چند دقیقه بعد، دوهی کنار میز نوشیدنیها ایستاده بود که ناگهان صدای شکستن یک لیوان بلند شد.
+وای! لباسم!
سونگهی: آخ ببخشید دوهی! دستم خورد!
دوهی به لباس لکشدهاش نگاه کرد و بعد چشمش به لبخند ریز سونگهی افتاد.
+تو عمداً این کارو کردی؟
سونگهی: چی؟! داری منو متهم میکنی؟!
قبل از اینکه دوهی جواب بده، جونگکوک از پشت سرشون ظاهر شد.
_مشکلی پیش اومده؟
سونگهی: نه اصلاً! فقط یه اتفاق کوچیک بود!
_پس چرا انقدر مضطربی؟
سونگهی ساکت شد.
_بهتره قبل از اینکه حرفی بزنم، خودت حقیقت رو بگی.
دوهی با تعجب به جونگکوک نگاه کرد. این مرد از کجا فهمیده بود که اتفاقی در کار نیست؟!
- ۱۹۷
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط