𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏
[ویو جونگکوک]
تو این چند روز سر درد شدیدی گرفته بودم و به بیمارستان رفتم ،
بعد از بیرون اومدن از مطب دکتر داشتم تو راهروی بیمارستان قدم میزدم که یهو از پشت پنجره اتاق انتظار اون رو دیدم.
همون ا.ت اما چهره اش رنگ پریده بود،چشماش گود افتاده و دردی عمیق تو چشماش موج میزد و دیگه خبری از اون درخشش همیشگی نبود.. تهیونگ و بچه هاش هم کنارش نبودن.
تنهایی نشسته بود روی صندلی تو سالن انتظار...
با دیدنش نفس تو سینه ام حبس شد.. چرا اینجا بود؟ مریض شده بود؟
به سراغ یکی از پرستارا رفتم و با احتیاط درباره ا.ت سوال کردم
با صدایی آروم و نگران سعی میکردم عادی به نظر برسم،گفتم..
جونگکوک: ببخشید... اون خانم رو اونجا میبینید؟ اون... حالش خوبه؟ خیلی رنگ پریده به نظر میاد
پرستار با لحنی دلسوزانه گفت..
پرستار: آه خانم پارک؟ ایشون یکی از همکارای ما هستن البته روانپزشک تو ساختمون روبه رو...اما متاسفانه... وضعیت قلبی خوبی ندارن بیماری ایشون پیشرفته ست و دکترا میگن زمان زیادی ندارن.
کلمات پرستار مثل صاعقه رو سرم فرود اومد"زمان زیادی ندارن"،"نارسایی قلبی پیشرفته"
قلبم به شدت به تپش افتاد، این بار نه از خشم،بلکه از وحشت..وحشتی که سرد تر از هر کینه ای بود.
تموم دنیا رو سرم خراب شد.تموم اون سالها کینه، تموم اون شب ها برنامه ریزی، تموم اون لحظات لذت بردن از سقوط تهیونگ و ا.ت... همه چیز پوچ به نظر میرسید..من میخواستم ات زجر بکشه میخواستم از درون بشکنه نه اینکه... نه اینکه بمیره و منو با این حس مبهم تنها بذاره...همه چیز تو یه لحظه بی معنی شد این پایانی نبود که من میخواستم...من میخواستم ببینه که چطور زندگیش رو نابود میکنم بعد تنهاش بذارم
یهو موجی از خاطرات گذشته به سمتم هجوم آورد.
روزای اول ملاقاتمون تو اون تیمارستان لعنتی.. ا.ت با نگاه دلسوزانه اش سعی میکرد منو از تاریکی بیرون بکشه... اولین لبخندش که مثل نور خورشید به روح یخ زده ام تابید... اولین باری که دستش رو گرفتم و حس کردم هنوز هم میتونم زندگی کنم...
خنده هاش حرف هاش... اون عشق خاموش و ممنوعه ای که تو اعماق قلبم جوونه زده بود و با کار های اون به کینه تبدیل شد.
جونگکوک: من... من عاشقت بودم ا.ت... بیشتر از هر کسی...اما تو بهم خیانت کردی...تو منو تنها گذاشتی تو قلبمو شکستی!
اشک های داغی که سالها حبس شده بودن یهو از چشمام سرازیر شدن...اشکی که از درد، پشیمونی و حس از دست دادن بود...
انتقام تنها چیزی بود که منو زنده نگه داشته بود... اما حالا حتی اون هم طعم خاکستر میداد...
چه چیزی رو به دست آورده بودم؟ نابودی یه زندگی ؟و در عوض از دست دادن تنها کسی که تو تموم این سال ها برام مهم بود؟
جونگکوک: نه... این نمیتونه پایان باشه... تو نمیتونی اینطوری از دست بری من هنوز کارم باهات تموم نشده!
تصمیم گرفتم تموم نقشه ها رو تغییر بدم. هدفم دیگه فقط نابودی تهیونگ نبود حالا باید ا.ت رو نجات میدادم.. نه از سر عشق بلکه از سر غرور... غرور یک انتقام جو که میخواست خودش ضربه نهایی رو بزنه
باید دکترها رو پیدا میکردم.. باید میفهمیدم چی کار میشه کرد...باید راهی پیدا میکردم تا اون رو زنده نگه دارم.... حداقل تا زمانی که خودم تصمیم بگیرم...من به همین راحتی اجازه نمیدادم مهره اصلی از دستم بره.
انتقام من قبل از اینکه به پایان برسه توسط سرنوشت به طرزی بی رحمانه. از من گرفته شده بود .این بازی حالا دیگه بازی من نبود.
شرط: ۶۰ کامنت
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏
[ویو جونگکوک]
تو این چند روز سر درد شدیدی گرفته بودم و به بیمارستان رفتم ،
بعد از بیرون اومدن از مطب دکتر داشتم تو راهروی بیمارستان قدم میزدم که یهو از پشت پنجره اتاق انتظار اون رو دیدم.
همون ا.ت اما چهره اش رنگ پریده بود،چشماش گود افتاده و دردی عمیق تو چشماش موج میزد و دیگه خبری از اون درخشش همیشگی نبود.. تهیونگ و بچه هاش هم کنارش نبودن.
تنهایی نشسته بود روی صندلی تو سالن انتظار...
با دیدنش نفس تو سینه ام حبس شد.. چرا اینجا بود؟ مریض شده بود؟
به سراغ یکی از پرستارا رفتم و با احتیاط درباره ا.ت سوال کردم
با صدایی آروم و نگران سعی میکردم عادی به نظر برسم،گفتم..
جونگکوک: ببخشید... اون خانم رو اونجا میبینید؟ اون... حالش خوبه؟ خیلی رنگ پریده به نظر میاد
پرستار با لحنی دلسوزانه گفت..
پرستار: آه خانم پارک؟ ایشون یکی از همکارای ما هستن البته روانپزشک تو ساختمون روبه رو...اما متاسفانه... وضعیت قلبی خوبی ندارن بیماری ایشون پیشرفته ست و دکترا میگن زمان زیادی ندارن.
کلمات پرستار مثل صاعقه رو سرم فرود اومد"زمان زیادی ندارن"،"نارسایی قلبی پیشرفته"
قلبم به شدت به تپش افتاد، این بار نه از خشم،بلکه از وحشت..وحشتی که سرد تر از هر کینه ای بود.
تموم دنیا رو سرم خراب شد.تموم اون سالها کینه، تموم اون شب ها برنامه ریزی، تموم اون لحظات لذت بردن از سقوط تهیونگ و ا.ت... همه چیز پوچ به نظر میرسید..من میخواستم ات زجر بکشه میخواستم از درون بشکنه نه اینکه... نه اینکه بمیره و منو با این حس مبهم تنها بذاره...همه چیز تو یه لحظه بی معنی شد این پایانی نبود که من میخواستم...من میخواستم ببینه که چطور زندگیش رو نابود میکنم بعد تنهاش بذارم
یهو موجی از خاطرات گذشته به سمتم هجوم آورد.
روزای اول ملاقاتمون تو اون تیمارستان لعنتی.. ا.ت با نگاه دلسوزانه اش سعی میکرد منو از تاریکی بیرون بکشه... اولین لبخندش که مثل نور خورشید به روح یخ زده ام تابید... اولین باری که دستش رو گرفتم و حس کردم هنوز هم میتونم زندگی کنم...
خنده هاش حرف هاش... اون عشق خاموش و ممنوعه ای که تو اعماق قلبم جوونه زده بود و با کار های اون به کینه تبدیل شد.
جونگکوک: من... من عاشقت بودم ا.ت... بیشتر از هر کسی...اما تو بهم خیانت کردی...تو منو تنها گذاشتی تو قلبمو شکستی!
اشک های داغی که سالها حبس شده بودن یهو از چشمام سرازیر شدن...اشکی که از درد، پشیمونی و حس از دست دادن بود...
انتقام تنها چیزی بود که منو زنده نگه داشته بود... اما حالا حتی اون هم طعم خاکستر میداد...
چه چیزی رو به دست آورده بودم؟ نابودی یه زندگی ؟و در عوض از دست دادن تنها کسی که تو تموم این سال ها برام مهم بود؟
جونگکوک: نه... این نمیتونه پایان باشه... تو نمیتونی اینطوری از دست بری من هنوز کارم باهات تموم نشده!
تصمیم گرفتم تموم نقشه ها رو تغییر بدم. هدفم دیگه فقط نابودی تهیونگ نبود حالا باید ا.ت رو نجات میدادم.. نه از سر عشق بلکه از سر غرور... غرور یک انتقام جو که میخواست خودش ضربه نهایی رو بزنه
باید دکترها رو پیدا میکردم.. باید میفهمیدم چی کار میشه کرد...باید راهی پیدا میکردم تا اون رو زنده نگه دارم.... حداقل تا زمانی که خودم تصمیم بگیرم...من به همین راحتی اجازه نمیدادم مهره اصلی از دستم بره.
انتقام من قبل از اینکه به پایان برسه توسط سرنوشت به طرزی بی رحمانه. از من گرفته شده بود .این بازی حالا دیگه بازی من نبود.
شرط: ۶۰ کامنت
- ۴۵.۱k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط