🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
_فعلا بهوش نمیان! حالشون اونقدرام تغییر نکرده!!
دستمو انقدر مشت کرده بودم ک قرمز شدن...
بغض گلومو گرفته بود و داشت خفه م میکرد... نفس عمیق... نمیشه..!
بدنم میلرزید... باید انتقام بگیرم..؟
تهیونگ از ته راهرو تا منو دید سریع به سمتم اومد..
#تهیونگ
ویو تهیونگ
سریع گفتم: بانو_
یهو ا. ت با چهره ی درهم و افسرده، حرفمو قطع کرد: جونگکوک...
سرمو انداختم پایین: خوب میشه نگران نباشید...!
چشماش پر از اشک بود... ولی... چهره اش هر لحظه ترسناکتر میشد...
از چشماش میشد تصمیم به انتقام رو خوند...
اره... حق داره! اون توی موقعیت بدی معشوقه شو دید...
رئیس... مگه تو مافیا نبودی!؟ پس چطور نفهمیدی اون دختر سال هاست که عاشقته!؟
ولی... اون دختر بچه ست... میخواد انتقام بگیره!؟ این اقدام براش سخت تموم میشه!
ا. ت با اینکه صداش میلرزید گفت: من... فیونا رو... تیکه.. تیکه... میکنم!
و بعد بلند خندید!!!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
_فعلا بهوش نمیان! حالشون اونقدرام تغییر نکرده!!
دستمو انقدر مشت کرده بودم ک قرمز شدن...
بغض گلومو گرفته بود و داشت خفه م میکرد... نفس عمیق... نمیشه..!
بدنم میلرزید... باید انتقام بگیرم..؟
تهیونگ از ته راهرو تا منو دید سریع به سمتم اومد..
#تهیونگ
ویو تهیونگ
سریع گفتم: بانو_
یهو ا. ت با چهره ی درهم و افسرده، حرفمو قطع کرد: جونگکوک...
سرمو انداختم پایین: خوب میشه نگران نباشید...!
چشماش پر از اشک بود... ولی... چهره اش هر لحظه ترسناکتر میشد...
از چشماش میشد تصمیم به انتقام رو خوند...
اره... حق داره! اون توی موقعیت بدی معشوقه شو دید...
رئیس... مگه تو مافیا نبودی!؟ پس چطور نفهمیدی اون دختر سال هاست که عاشقته!؟
ولی... اون دختر بچه ست... میخواد انتقام بگیره!؟ این اقدام براش سخت تموم میشه!
ا. ت با اینکه صداش میلرزید گفت: من... فیونا رو... تیکه.. تیکه... میکنم!
و بعد بلند خندید!!!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۱۳۴
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط